من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در بيان نمايش و روش و كشش

۳۴ بازديد


كسي كو صاحب اين درد باشد
درونش از دو عالم فرد باشد
هر آنكو طالب اين كار نبود
مقامش اندرين ره يار نبود
نمايش باشد از اول قدمگاه
پس آنگه گردشش باشد بناگاه
چو گرديد او روش پيدا كند زود
چنان كاندر طريقت شرع فرمود
پس آنگاهي كشش در پيش آيد
ز پيش مال و جاه خود برآيد
چو صديقان ره درويش گردد
عدو مال و جاه خويش گردد
شريعت را شعار خويش سازد
دواي درد و كار خويش سازد
بيك سنت مخالف چون نگردد
ز دست نفس خود در خون نگردد
روش از راه شرع آيد فرا ديد
كشش زان اصل و فرع آيد فراديد
حقيقت راه حق ميدان كه شرعست
اساس بندگي زان اصل و فرع است
چو او در راه حق هشيار باشد
كشش خود دايماً در كار باشد
شريعت را چو شد منقاد و بنده
شود معلوم آن هر دو رونده
كه يك جذبه ورا چندين كشش كرد
كه در صد قرن نتوان آن روش كرد
چو او را در شريعت پرورش بود
يقين دان اوّل و آخر كشش بود


در بيان رعايت ادب فرمايد

۳۵ بازديد


اساس راه دين را بر ادب دان
مقرّب از ادب گشتند مردان
ادب شد اصل كار و وصل هجران
هم او شد مايهٔ هر درد و درمان
نشايد بي ادب اين ره بسر برد
نشايد هيچكس را داشتن خورد
بچشم حرمت و تعظيم در پير
نگه كن در همه كين هست توقير
بروزي هر كه باشد مهتر از تو
چنان ميدان كه هست او بهتر از تو
بجان ميكوش در تعظيم هر پير
كه تا در دل نيابي زحمت از پير
ادب با خالق و خلقان نگهدار
كه تاكشت اميدت بر دهد بار
نگهدار ادب شو در همه حال
كه تا مقبول باشد از تو اعمال
چو اعمال تو با آداب باشد
ترا صد گونه فتح الباب باشد
هميشه بي ادب مهجور باشد
مدام از حضرت حق دور باشد
عمل چون با ادب هم يار نبود
عمل رانزد حضرت بار نمود
بترك يك ادب محجوب گردي
يقين با صد هنر معيوب گردي
چو باشي با ادب يابي معاني
چو باشي بي ادب زو باز ماني
ادب آمد درين ره اصل هر كار
همي گويم ادب زنهار زنهار


در بيان رياضت فرمايد

۳۴ بازديد


يكي دلقي و دو نان و سجاده
چو دانا گوشهٔ عزلت فتاده
بترك جمله بايداكردي يار
ارادت را نشايد جز كه اينكار
بدان اي طالب راه سعادت
كه آمد اصل كارت با سه عادت
نخستين آنكه اندك خوار گردي
اگر پرخور شوي پر خوار گردي
دوم كم گوي تا گردي سلامت
كه پرگوئي بسي دارد ملامت
سيم كم خسب تا كاهل نگردي
كه از كاهل نيايد هيچ مردي
تو دايم اين سه عادت را نگهدار
سعادت بر تو بگشايد همه كار
كه تا يابي در اين ره اجتهادي
همي كن دائماً با خود جهادي
بجد و جهد و سعي و طاقت خويش
خورش از خود بگير اي مرد درويش
خورش چون از وجودت پاك باشد
خورنده رهرو و چالاك باشد
خورش در راه تو اصل تمام است
ز خوردن كار هركس بانظام است
خورش را اصل راه كار دين دان
خللها ازخورش آمد يقين دان
هران تن كو بشبهت پرورش كرد
هر آن آفت كزو آيد خورش كرد
كه تا يابي تو ذوقي از طريقت
شود مكشوف بر جانت حقيقت
ز تقوي جامهٔ ايمان خود دوز
كه تا عريان نماني اندرين روز
چو با شرع تو تقوي يار نبود
بنزد خاصگانت بار نبود
اگر خواهي كه باشي رهرو تيز
ز پيش مال و جاه خويش برخيز
چو اندر بند مال و قيد جاهي
نيابي هيچ مقصودي كه خواهي
سر موئي مشو خارج از آداب
كه تا بيدار گردد بختت ازخواب


در بيان خرقه ارادت فرمايد

۳۷ بازديد


نخستين قسم را گويند ارادت
كه بستانند از اهل سعادت
چنين خرقه ز دست شيخ پوشند
بجان در راه تعظيمش بكوشند
ز دست هيچكس پوشيد نتوان
چنين خرقه يقين در راه اخوان
بترك اسم دارد قسم ثاني
چو درويشي همي بايد كه داني
ز دست هر كه نيكو حال باشد
عدوي نفس و جاه و مال باشد
توان پوشيدن و شايد نگهداشت
فتوح روزگار خويش انگاشت


در تحقيق صحبت فرمايد

۳۴ بازديد


بپاي عشق بايد رفتن اين راه
بنور علم شايد رفتن اين راه
بمقصد چون رسي هر دو رميدند
ترا بي هر دو اندر خود كشيدند
چو علم كسبيت كردند غارت
ترا بخشند علمي از اشارت
عبارت زان لدني كرد دانا
اگر مكشوف گردد جمله اشياء
حيات جملهٔ اهل معاني
از آن علمست مي‌بايد كه داني
شوي زنده بدو از خويش مرده
نگيرد بر تو زان سر هيچ خورده
نباشد مرد را نزديك تو بار
هميشه زنده ماني اندران كار
ترا رخصت بود اندر خرابي
بسا گنج معاني را كه يابي
تو عالي همتي شو بشنو اي يار
بود عالي همم پيوسته ز ابرار
چوداري همتي ره بيشتر رو
قدم از خود كن و بي‌خويش درشو
كه تا ملك خرابي را به بيني
جگرهاي كبابي را به بيني
چو گردي كافر اي يار موافق
شوي آنگاه در اسلام صادق
خراباتي شوي ميخوارگردي
ز علم و عقل خود بيزار گردي
چه داني تا خرابي خود چه جايست
كه علم و عقل بر آنجا بپايست
اگر ملك خرابي باز يابي
مقام فخر و عز و ناز يابي
نشان جمله معلوم اي برادر
چو صاحب دل شوي داني تو يكسر
ببخشد عالمي گر زانكه خواهي
ولي خواهش كند اينجا تباهي
شناساي معاني بس نهان است
كه آن معني وراي جان جانست
اگر رمزش ازين معني بداني
ترا بهتر ز گنج شايگاني
بخواهم گفت رمزي زين خرابي
كه تا ذوقي ازين معني بيابي
مرادم زين خرابي بيخودي دان
نه عصيان كردن و كار بدي دان
همان كافر شدن در بينش خويش
اگرمردي درين معني بينديش
شراب نيستي رانوش كردن
وجود خود زخود بيهوش كردن
كند اعمال و ناكرده شمارد
نظر بر گفت و كرد خود ندارد
شراب نيستي را چون كند نوش
شود از شوق حق حيران و مدهوش
وجود اودل و دنيا ندارد
سر همت به عقبي در نيارد
ز بيخوشي نداند پيش و پس را
بجز موئي ندارد هيچ كس را
چو بيخود شد دگر كس را نه بيند
مقام نيستي را بر گزيند
بساط هستي خود در نوردد
كه تا زنده بود گردش نگردد
بدنيا در ندارد كار و باري
نه از اعمال دارد اختياري
مجرد گردد از جمله علايق
نياميزد زماني با خلايق
گر او را خود دو صد فرزند باشد
بدل زان جمله بي پيوند باشد
بود ثابت قدم در شرع دائم
بامر و نهي در پيوسته قائم
خرابات اهل دين اين كار گويند
كه ترك نفس و كار و بار گويند
بهر جائي خرابي را كه گويم
بگرد اين معاني دان كه پويم
اگر زينسان خراب و بينوائي
نظر با تو كند در تنگنائي
همان آن يك نظر از روي بينش
ترا بهتر ز جمله آفرينش
هميشه آن نظر را باش طالب
كه تا گردد محبت بر تو غالب
بحالت گر يكي ز ايشان نظر كرد
تمامت هستي از ذاتت بدر كرد
رساند تا بعليين كلاهت
جهان را آرد اندر زير جاهت
مشو تو منكر احوال ايشان
كه تا يابي نصيب از حال ايشان
اگر منكر شوي حالت تباهست
از آن روي دلت يكسر سياه است
بود انكار ايشان عين خذلان
مبادا هيچكس در شين خذلان
نباشد ياد ايشان هرگز از خود
نخواهد هيچكس را ذرهٔ بد
مريد و منكر و احرار و اغيار
همه از روي شفقت جمله را يار
بجز حضرت كس ايشان را نداند
خرد از وصف ايشان خيره ماند
تو اين نكته بعقل اندر نيابي
كه عقل تو كند آنجا خرابي
تو مشنو نكتهٔ پيران يونان
نه قول اين خدا دوران دو نان
كه بنهد ماوراي عقل طوري
كند بر حال خو زين گفته جوري
ولايت برتر از طور عقول است
ازين معني كه عقلت بوالفضول است
ولايت عالم عشق است ميدان
كه عقل آنجا بود مدهوش و حيران
چه نسبت عقل را با عشق جانا
نداند اين سخن جز مرد دانا
بود پوشيده راز عشق بر عقل
نيايد راست ساز عشق بر عقل
بدرويشي فرو آيد سر عقل
كه ذل و مسكنت شد درخور عقل
مذلت جويد و بيچارگي فقر
ز خان و مال خود آوارگي فقر
نه در اصل سخن باشد خطائي
نيايد رفتن ازجائي بجائي
اگر بحثي رود اندر معاني
حقيقت شرع باشد تا كه داني
اگر در شيوهٔ فقر و فقيري
سخن گويم بسي بر من نگيري
هر آن چيزي كه باشد خارج از شرع
بكاري باز نايد اصل تافرع
بلي بايد كه معني بين بود مرد
درون او بود مستغرق درد
كسي كو اهل اين اسرار باشد
درونش را بمعني كار باشد
چو چشم معنيش كج بين شد اي يار
معاني جمله كج پندارد اغيار
چو من تازي سخن باشم تو رازي
ميان ما نباشد كارسازي
ازين معني نهم بر هم دهن را
ز نوعي ديگر آغازم سخن را


در بيان نصيحت و نگاهداشت صحبت

۳۵ بازديد


ز عهد خويش داد خويش بستان
اگر غافل شوي باشي چو مستان
نفسهاي تو معدود است يكسر
كند بر هر يكي حكمي بمحشر
موزع كن بخود اوقات و ساعت
بروز و شب بانواع عبادت
بشرط آنكه چون كوشيده باشي
بجد و جهد خود پوشيده باشي
مكن بعد از فريضه هيچ كاري
مگر باري كه برداري ز ياري
چو خدمت هست ترك نافله گوي
بخدمت برده‌اند از هر كسي گوي
بخدمت كوش تا يابي تو حرمت
بخدمت مرد گردد اهل صحبت
بهين جمله خدمتهاست خدمت
سر جمله سعادتهاست خدمت
يقين ميدان شهي يابي ز خدمت
نجات از گمرهي يابي زخدمت
سلوك راه و معراج معاني
شود پيدا ز خدمت تا كه داني
منه منت به پيش راه درويش
مقامي نيست نك اين باب انديش
چنان خدمت كن اي يار يگانه
كه منّت بر تو باشد جاودانه
چو خدمت كردي و منت نهادي
يقين آن رنج را بر باد دادي
چو برگ منتي ديدي تو برخيز
از آن صحبت بپاي جهد بگريز
كزان صحبت نيابي هيچ كاري
بجز ضايع گذشتن روزگاري
بدان در راه صحبت بس خطرهاست
نفسها را بصحبت بس اثرهاست
بد افتد مر ترا از بد قرينت
اگر يك دم بود او هم نشينت
در آن يك دم خرابيها نمايد
كه شرح آن بگفتن در نيايد
اگر هم صحبت نيكست در راه
فزايد مر ترا در صحبتش جاه
چو قدر صحبت او را بداني
چشي زان صحبت آب زندگاني
گر آن صحبت دمي معدود باشد
از آن هم صحبتش مسعود باشد
مثال كيميا دان صحبت چند
كه بر افعال و اعمال تو افكند
تمامت را برنگ خود برآرد
بتوبه روز بدبختي سرآرد
بجان و جاه و مال اي مرد درويش
كه تا تو داده باشي داد صحبت
تقرب كن تو با همصحبت خويش
بود بر جا همان بنياد صحبت
منه تفضيل خود را بر يكي مور
كز آن معني شود چشم دلت كور
اگر فضلي شناسي خويشتن را
بود بر تو فضيلت اهر من را
بخود گر زانكه داري نيك ظن را
همان قدري شناسي خويشتن را
ز تو بيقدر تر اندر دو عالم
نباشد هيچكس ز اولاد آدم
ز رحمت باشي الحق بيكرانه
چو كردي خويش بيني در ميانه
نظر بر فضل او ميدار دائم
بلطف حق درين ره باش قائم
كه كردارت بكاري باز نايد
تمامي كارت از فضلش گشايد
همي كن كار و بفكن از نظر دور
كه تا باشي از آن پيوسته مسرور
بدست و كسب خود ميكن تو كاري
كه راحت مي‌رسد از تو بياري
سئوال و خواستن رادر فرو بند
كه بگشايد از اين معني دو صد بند
مگر گردي تو حاجتمند مطلق
سئوالي كرد شايد از در حق
كه باشي اندر و دور از ذخيره
شود مرد از ذخيره سخت خيره
مخور جز بر ضرورت لقمه وقف
صفا هرگز نيارد لقمه وقف
بود مردار مال وقف پيشم
بود اين مرتبه آئين و كيشم
مدار از كس دريغي لقمهٔ خويش
اگر باشد شه و ورهست درويش
كه وقت احتياج آب و ناني
بود يكسان شهي و پاسباني
وليكن صحبت از هر كس نگهدار
ز بد صحبت فرو بندد ترا كار
بدستت گرفتد وقتي دو تا نان
بنه ناني از آن برخوان اخوان
چو مردي هر دو را ايثار كن زود
اگر در دست داري خرج كن زود
در آن وجهي كه صاحب شرع فرمود
خدا گردد از اين ايثار خوشنود
تو برگ مرگ از قرآن همي ساز
كه تا كارت بود پيوسته با ساز
حديث و نص را نيكو نگهدار
بشرط آنكه آري هر دو در كار
اگر بيكار ماني اين و آن را
يقين دان خصم كردي هر دو آن را
شفيعت خصم گردد در قيامت
ندارد سود آنگاهي ندامت


در بيان اقسام اهل ايمان

۳۵ بازديد


نخستين عام وانگه خاص باشد
مهين جمله خاص الخاص باشد
بلوغ عام چون او گشت رهرو
باول حالت خاص است بشنو
بلوغ خاص خاص اندر فتوت
بود با اول طور نبوت
مكن خود را تو اندر دين پريشان
كزين بر تو نباشد سير ايشان
اگر گيرد نبي دست گدائي
كه تا با خود برد او را بجائي
نماندش قوتي در آخر كار
ببايد بست بر فتراك ناچار
چو او بگذشت اورا بگذراند
كسي بايد كه اين معني بداند
قدم چون منقطع گردد ولي را
درين رتبت بود رتبت نبي را
بود سير نبي چون سير درويش
برفت او بلكه او را برد با خويش
يقين داند هر آنكو هست عاقل
شرف اينجا نبي را گشت حاصل
مرا و شاهست و اينها لشگر او
ببايد بودشان بيشك بر او
بلوغ خاص و خاص الخاش از دين
بتلوين باشد و وقتي بتمكين
چو در تلوين بود آن دولتي مرد
بافعالش نشايد اقتدا كرد
كه دارد حالتش هر لحظه رنگي
نسازد يك نفس جائي درنگي
گهي دعوي كند چون من كسي نيست
به از من اندرين عالم بسي نيست
گهي سبحان و گه گاهي اناالحق
از او بي او شود زاينده مطلق
در اين حالت مكن تو اقتدايش
وليكن سرمه كن از خاكپايش
نبايد دستش از دامن جدا كرد
در اين سر وقت نتوان اقتدا كرد
چو تمكين در نهادش گشت پيدا
نباشد واله و حيران و شيدا
بغير از ظاهر قول شريعت
نگويد نكتهٔ اندر حقيقت
بقول و فعل او كن كارها را
كه بردارد ز جانت بارها را
بجان و دل شنو زو هر نفس بند
كه بردارد ز تو هر لحظه صد بند
بسي فرق است در تلوين و تمكين
ميان خاص و خاص الخاص مسكين
اگر مشروح گويم بس دراز است
كه راهش در نيازو راز نازاست
نيابد سر هر كس هم بدو راه
ازين معني سخن كرديم كوتاه
چو كردي اقتدا اندر ره دين
بشيخي كو بود قايم بتمكين
متابع بايدت بود از دل و جان
بقدر جهد و جهد و سعي و امكان
يقين بايد بدن هم مذهب پير
هر آن مذهب كه او دارد همان گير
ملايم باش پيش او تو دائم
بخدمت روز و شب ميباش قائم
بكلي اختيار خويش بگذار
تمامت كرد و كار خويش بگذار
فداي خاكپايش را تو جان كن
هر آن چيزي كه او فرمايد آن كن
مكن كاري كه او را او نگويد
كه جز گرد صلاح تو نپويد
ز ظاهر تا بباطن هيچ انكار
مكن برگفت و كرد پير زنهار
تو بيماري طبيبت مرد ره رو
بجان و دل ز من اين راز بشنو
ز گفت و كرد او يابي تو بهبود
علاجي كه كند دارد ترا سود
نبايد دستش از دامن جدا كرد
بعهد او بجان بايد وفا كرد
بنادر گر ترا دادند اين خير
كه گشتي همقدم با شيخ درسير
چو بينا باشد آن شيخ يگانه
ترا در حال گرداند روانه
بود دانا و فرق از تست تا او
كند درد ترا درمان و دارو
اگر شيخ تو زين عالم برون شد
ترا ناگفته احوالت كه چون شد
ببايد پيش ديگر شيخ رفتن
همه حالات او با خود بگفتن
كه تا او مر ترا با خود نوازد
تمامت كارهاي تو بسازد
ازين صورت اگر خواهي جدائي
بيابي از خودي خود رهائي


در تحقيق مقامات اهل سلوك

۳۶ بازديد


مراد رهروان در فعل و طاعات
مقاماتست و اوقاتست و حالات
مقامات اختصاص خاص باشد
كه صاحب وقت خاص الخاص باشد
چو صاحب حال گشت و مرتبت يافت
وراي فقر ذوق و مسكنت يافت
چو مسكين گشت و شد يكباره آزاد
بيارد از زمان و از مكان ياد
تصوف رو بحال او نهد رود
شود حضرت ازو راضي و خوشنود
شود صاحب سخن اندر معاني
بود قوتش چو آب زندگاني
ز خورد و گفت و خفت و كردو كارش
شود يكباره بيرون اختيارش
عدوي خسروان زو دفع گردد
تمامت فتنه‌ها زو رفع گردد
برند ارواح قوت خود ز جودش
بود آسايش خلق از وجودش
همه احوال او از اصل تا فرع
بود مستحسن اندر ظاهر شرع
بود نادر چنين مرد يگانه
بدو ناجي شوند اهل زمانه
نداند هيچكس از حيرت او را
كه پوشد حق قباي غيرت او را
تمامت رهروان هفتادگانه
ببوسند خاكپايش عاشقانه
نبايد پيش او چون و چرا گفت
كه هر چيزي كه او گويد خدا گفت
مقاماتش همه درجات گويد
همه اوقات از حالات گويد
خلافي نيست اي جان در مناجات
ميان رهروان اندر مقامات
مفصل نام هر يك گر بخواني
يكايك را بحال خود بداني
ولي در وقت و در حالت خبرهاست
كه هر يك را درين معني نظرهاست
بسي گفتند در اوقات و حالات
ز سر خويشتن هر يك مقالات
بر من آن بود كان شاه گويد
من آن گويم كه آن دلخواه گويد
بر او صاحب وقت آن زمان است
كه بر وقت خودش حكمي روانست
چو همت بر زمان خود گمارد
همان ساعت برنگ خود گذارد
نباشد هرگز او را انتظاري
ز بهر وقتي وز بهر كاري
هر آن كو انتظار وقت دارد
كه تا وقتش برنگ خود برارد
چو وقت اندر درون او اثر كرد
چو برقي زود از تيري گذر كرد
بيابد او ز وقت خويش ذوقي
زيادت گرددش زان ذوق شوقي
دگر ره منتظر باشد همان را
كه تا كي باز يابد آن زمان را
درين گفتن بسي سرها عيانست
همي گويم ته اين معني نهانست
همي دان هست صاحب حال آنكس
كه بيند حالها از پيش و از پس
تمامت حال ز اول تا آخر
بود بر وي همه مكشوف و ظاهر
در آن حالت كه او بودست در حال
وقوفي باشدش بر جمله احوال
برون زين او نه صاحب حال باشد
بود كز جملهٔ ابدال باشد
چو شرط اختصار آمد ز اول
نمي‌گويم سخن‌هاي مطول
هر آن چيزي كه او اصلست گفتم
فروع هر يك اندر وي نهفتم
اگر اهلي تو و جوياي آني
شود مكشوف بر تو اين معاني
اگر ذوقي ازين معني نداري
حديثم را همه بازي شماري
شناس اين معاني هست مشكل
كسي داند كه باشد صاحب دل
سخن بنگر كه ما را ميكشد زور
كه تا پيدا شود اين راز مستور
چو اهل اين معاني را نديدم
عنان اين سخن با خود كشيدم
بجان و دل شنو هر دم ندا را
سه فرقت دان تو اصحاب هدي را


در توحيد و در بيان آنكه باب توبه نبندد كه موجب ختم ولايت نباشد

۳۴ بازديد


خداوند جهان داناي اكبر
برافزايندهٔ اين شمع خاور
بقدرت چون پديد آورد عالم
ز بهر مسكن اولاد آدم
بعلم و حكمت خود كرد داور
بقاي اين جهان چندان مقدر
كه ماند انبيا و اوليايش
نيايد بعد از آن ديگر بقايش
يقين ميدان كه تا باشند ايشان
نخواهد شد كس از محشر پريشان
ز بهر آدميزادست گيتي
بايشان دان كه آباد است گيتي
دو فرقت آدمي را باشد اي جان
بمعني و بصورت گشته انسان
گروه اولي زان انبيايند
كه خاص بارگاه كبريايند
دوم فرقه از ايشان اولياء دان
بود داخل در ايشان اهل ايمان
جز اينها جمله چون انعام باشند
ز معني غافل و بيكام باشند
نه از خود گفته شد اين نكته اي جان
ز من گر نشنوي بشنو ز قرآن
بصورت آدمي بسيار باشند
كه در محشر سزاي نار باشند
بمعني آدمي مي‌بايدت بود
كه تا برناورد دوزخ ز تو دود
بود امت نبي را همچو فرزند
بمعني باشد او را يار و پيوند
كسي بايد كه او اين حال داند
كه خواجه امتان را آل خواند
بمعني هر كه از آدم دهد بو
بود فرزند او دلخواه و دلجو
شد از معني بصورت راه بسيار
بحشر اندر ز معنيها كند كار
ز من بشنو تو از روي ارادت
يقين ميدان كه تا يابي سعادت
كه تا مفتوح باشد باب توبه
ولايت را نباشد قطع نوبه
بهر وقتي و هر دور و زماني
بود صاحب دلي در هر مكاني
كه باشد آن زمان از وي مشرف
همان جا و مكان ازوي مشرف
وجود او بلاها مي‌كند دفع
بجمله مردمان از وي رسد نفع
نباشد ختمشان تا روز محشر
كه گردد اين جهان يكسر مكدر
بصورت تا يكي گردد ز ايشان
نگردد گيتي از محشر پريشان
چو ايشان رخت بربندند يكسر
شود پيدا علامت‌هاي محشر
چو بردارند تمامت اوليا را
قيامت كشف گردد آشكارا
كسي كو غير ازين بيند خيال است
وگر گويند ايشان را وبال است
بدين قول اتفاق اهل دين است
يقين ميدان كه اين گفته چنين است


در تحقيق و بيان ارواح خاص الخاص

۳۷ بازديد


در آن شب خواجهٔ ما شد بمعراج
نهاد او بر سرش از بندگي تاج
درون پرده ديد ارواح جمعي
شده ازنور تابان همچو شمعي
جمال معنيش منظور ايشان
شده از نيستي در خاك راهش
همه گشته ز جمعيت چو يك جان
بفقر و مسكنت درگشته اخوان
همه از روي معني گشته يك رنگ
همه فارغ شده از نام و از ننگ
همه حيران وقت لي مع الله
درون پردهٔ اسرارشان راه
همه در عشق صاحب درد گشته
محبت را بجان در خورد گشته
همه محبوب درگاه الهي
همه مقصود صنع پادشاهي
همه اندر كشيده ميل ما زاغ
محبت بركشيده جمله را داغ
همه در نيستي فقر مسكين
شده آزاد از تلوين و تمكين
بداده جمله را پوشيده ز آغاز
بخلوتخانه اسرار خود باز
شده فاني ز خود باقي بمحبوب
همه هم طالب و هم گشته مطلوب
ز غيرت يافته هر يك نصيبي
بقرب اندر شده هر يك قريبي
ز دل تابع شده او را هم ازجان
نه معجز خواسته هرگز نه برهان
ندا آمد ز درگاه الهي
كه اي مقصود صنع پادشاهي
همين جمعند خاص صحبت تو
عطاها يافته از حرمت تو
همه از نور خود موجود گشته
از آن نورند خود مسعود گشته
بصورت جمله مسكينندو درويش
بمعني جمله بي پيوند و بي خويش
خوش آمد خواجه را زان جمع پرنور
شده اندر محبت مست و مخمور
بفقر و مسكنت چون ديدشان جمع
همه گشته بمعني چون يكي شمع
چو ديد آن عهد و آن ميثاق ايشان
بصورت نيز شد مشتاق ايشان
در آن مجمع نمود از ذوق شوقي
كه شد در جان هر يك همچو طوقي
بكرد از لطف خود سردار اكرم
با خوانيت ايشان رامكرم
تشرف يافتند ايشان بدين نام
از آن نسبت برآمد جمله را كام
شراب فقر بي ايشان نخورد او
بايشان و همه كس بخش كرد او
بمسكيني چو ايشان را لقب ديد
همه افعالشان عين ادب ديد
بحاجت صحبت ايشان زحق خواست
كه تا گردد تمامت كارشان راست
بصورت چونكه باز آمد ز معراج
بجودش هر دو عالم گشته محتاج
ز ذوق صحبت ارواح ايشان
نميشد نزد نزديكان و خويشان
ندا آمد كه اي شهباز حضرت
بگوش سرشنيده راز حضرت
وجود تو ز بهر خاص و عام است
ز جودت كار جمله با نظام است
بصورت اهل صورت را نگهدار
كه ما تا خود ترا آريم در كار
بمعني يار غار اهل دل باش
بهمت پاسدار اهل دل باش
چو خواهي صحبت ارواح ايشان
كه گردي مستفيض ز اشباح ايشان
همان صحبت حوالت با نماز است
در آن حالت كه ما را با تو راز است
چو معراج نماز آغاز كردي
در آن ساعت هزاران ناز كردي
ز جان چون راز حضرت مي‌شنيدي
همه ارواح ايشان جمع ديدي
شدي چشم دلش روشن بدان جمع
كه بودندي ز نورش گشته چون شمع
بدي معلومش از نور نبوت
كه هستند جملگي اهل فتوت
ز جاهش جمله صاحب جاه گشته
تمامت خاص آن درگاه گشته
پناه امت بيچاره باشند
تمامت را بجان غمخواره باشند
شود از جاه ايشان فتنه‌ها دفع
بيابد امتان از جودشان جمع
چو معراج نماز او ضرورت
بدي عاليتر از معراج صورت
ز حد و حصر بيرون بد معارج
نداني تو كه تا چون بد معارج
تو جز معراج ظاهر را نداني
بباطن چون رسي بيچاره ماني
شبانروزي بدش هفتاد معراج
بهر معراج قومي گشته محتاج
بهر معراج قومي را زحق خواست
تمامت كار امت زو شده راست
تو قدر امت احمد نداني
كه پوشيدند از تو اين معاني
چه داني قدر اين امت كه چونست
كه آن از حد وهم تو برون است
بجهد خويش ميكن روز و شب شكر
ترا برهاند اي جان از تعب شكر
تو آن شكرانه كردن كي تواني
مگر در عجز خود را باز داني
بدين شكرانه جان را در ميان نه
بدين نعمت بود جان در ميان نه
كه تو زين امتي پاك و گزيده
همي از بهر رحمت آفريده