كسي از زهد و تقوي شد مسلم
كه پشت پا زد او بر هر دو عالم
نباشد غير حق اندر دل او
مقام قرب وحدت منزل او
شناسد از ره وحدت خدا را
امير خويش داند مرتضي را
نباشد يك نفس بي امر آن شاه
ز نا فرمانيش استغفرالله
بامرش هرچه كردي آن حلالست
ولي بي امر او بر تو وبالست
نتابي سر دمي از امر و فرمان
كه تا كافر نميري اي مسلمان
بر آنكس مال اين دنيا حرامست
كه غير مرتضي او را امامست
حرامست اهل دنيا را زن و زر
كه او را نيست راه و رسم حيدر
نماز و روزه بي مهرش خطا دان
چه داري حب او بر خود روا دان
نداني گر طريق مرتضي را
نداني از ره معني خدا را
شوي گر واقف اسرار حيدر
بر آري نعرهٔ الله اكبر
عبادت را بداني گر تو يكسر
بود بي امر حيدر خاك بر سر
اگر طاعت كني بي او تو صد سال
نيابي ذرهٔ نه شوق ونه حال
تو طاعت را به امر اوليا كن
بترك غفلت و روي و ريا كن
هر آنكس كو ريائي شد يقين است
برو هم مالك دوزخ نگين است
تو هرچه گفت حيدر آن چنان كن
طريق مخلصان مؤمنان كن
تو حرمت دار قول انبيا را
تو برپادار فعل اوليا را
ز هر چيزي كه حق بيزار باشد
يقين ميدان كه او مردار باشد
تو ايمان با كسي آور كه حق گفت
ترا از راه اين معني سبق گفت
چه ايمان آوري گردي همه نور
زني لاف انا الحق همچو منصور
اناالحق گفت آن پاك منور
شراب شوق خورد از دست حيدر
بجان و دل سرشتم مهر حيدر
بخوردم شربتي از دست حيدر
حلال اين دانم و ديگر ندانم
بود مستي شوق او بجانم
دگر پرسي كه راه حق كدام است؟
كه را گوئي كه اندر دين تمام است؟
بدان كانسان كامل انبيا بود
ولي بهتر ز جمله مصطفي بود
به عالم انبيا بسيار بودند
نه جمله واقف اسرار بودند
وليكن شش پيمبر در طريقت
شدند مأمور اسرار شريعت
نخستين اين ندا در داد آدم
بگسترد او شريعت را به عالم
پس ابراهيم بد صاحب توكل
كه بر وي آتش نمرود شد گل
ز بعد او كليم الله را دان
عصا شد در كفش مانند ثعبان
بيامد بعد از آن عيسي مريم
كه مرده زنده گردانيد از دم
ز بعدش خاتم خيرالبشر بود
كه او پيغمبران را جمله سر بود
برو شد ختم اسرار شريعت
طريق اوست اكمال طريقت
كه حال جمله پيغمبران اوست
اگر داني تو اين اسرار نيكوست
ازو ميپرس اسرار شريعت
به پيش حيدر آمد دين و ملت
بقرآن اين چنين فرمود داور
تو تا دينش بداني اي برادر
كه عالم را به شش روز آفريدم
محمد را به عالم برگزيدم
بود عالم حقيقت عالم دين
چنين دارم ز پير راه تلقين
بود شش روز دور شش پيمبر
مرا تعليم قرآن گشت ياور
وليكن روز دين سالي هزار است
بدان ترتيب عالم را مدار است
چه گردد شش هزار از سال آخر
شود قايم مقام خلق ظاهر
بسر آيد همه دور شريعت
بامر حق شود پيدا قيامت
تو اسرار قيامت را نداني
ره دين و قيامت را چه داني
نبد فرمان كه سازند انبيا را
رموز اين قيامت آشكارا
حديثي مصطفي گفته درين باب
روايت اين چنين كردند اصحاب
كه جن و انس چنداني كه باشند
همه اندر قيامت جمع باشند
كه بردارند علم از پيش خلقان
نباشد قوت برداشتن شان
به تنهائي علي بردارد آن را
كند اسرار پنهان آشكارا
بگويد جمله علم اولين را
نمايد سر علم آخرين را
خدا را هم به خلقان او نمايد
در بسته به خلقان او گشايد
جهان گردد ازو پر امن و ايمان
جماد و جانور يابد ازو جان
كسي كو مرده باشد در جهالت
برفته راه حق را از ضلالت
نماند در جهان ترسا و كافر
كند علم حقيقت جمله ظاهر
قيامت دور دين مرتضي دان
به معنيش تو باب مصطفي دان
تو باب الله ميدان مرتضي را
ز خودآگاه ميدان مرتضي را
ازين در رو كه تا بيني خدا را
ازين درگاه بيني مصطفي را
ازين در گر روي باشي تو برحق
درو بيني حقيقت سر مطلق
كه باب حق هم او باشد بمعني
اميرالمؤمنين ميدان تو يعني:
اميرالمؤمنين است جان آدم
اميرالمؤمنين با نوح همدم
اميرالمؤمنين عيسي و مريم
اميرالمؤمنين با روح همدم
اميرالمؤمنين باب نبوت
اميرالمؤمنين اصل فتوت
اميرالمؤمنين شرح بيان است
اميرالمؤمنين نطق زبان است
اميرالمؤمنين سلطان عادل
اميرالمؤمنين انسان كامل
اميرالمؤمنين باب ولايت
اميرالمؤمنين ختم رسالت
اگر از بحث برخوردار گردي
مطيع حيدر كرار گردي
مراتب گر نمايد راه تحقيق
تو باب الله را داني به تحقيق
در اين درباش و دولتمند ميباش
بدين دولت خوش و خورسند ميباش
دگر پرسي كه دارد زهد و تقوي
درين معني مرا چه هست دعوي؟
بگويم با تو سري اي سخندان
ازين عالم كجا خواهد شدن آن
دگر گويم فناي او كدام است
چو فاني شد بقاي او كدام است
چو انسان رفت پاك از ملك عالم
مر او را گشت سلطاني مسلم
بقاي خود مقرر در فنا ديد
صفاي باطن خود در صفا ديد
چه بينم هست انسان مرد كامل
كه شد در بحر الاالله واصل
شناس انسان كامل مصطفي را
بداني مظهر نور خدا را
برو ختم است اسرار معاني
بدو باشد بقاي جاوداني
تو حيدر را شناس انوار يزدان
كه باشد گاه پيدا گاه پنهان
تو او را مظهر انوار حق دان
تو او را گوهر آدم را صدف دان
در اين دريا جواهر بيشمار است
ولي انسان ز جوهر هاي يار است
در اين اسرار چون گشتي تومحرم
روي چون قطره اندر بحر اعظم
بگويم ميرود قطره به دريا
تو بشنو اين سخن اي مرد دانا
برو بشناس خود را اي برادر
كه تا باشي به نور حق منور
نگه ميكن تو آخر از كجائي
در اين نيلي قفس بهر چرائي
بدان گر داري از اسرار بهره
كه از بحر وجود اوست قطره
چه دانستي تو اي انسان كامل
شوي در بحر الا الله و اصل
كسي كو خويش را اين دم بدانست
خداي خويشتن را هم بدانست
باول چونكه ظاهر گشت انوار
برون آمد ز پرده سر انوار
همه خلق جهان در سايهٔ او
زمين و آسمان پيرايهٔ او
اگر ظاهر نميشد او بعالم
نبودي سايهٔ او در جهان كم
اگر غايب شدي يك دم ز دنيا
نبودي سايهٔ پيرايه بر ما
حديث لو خلق را معني اين است
طريق راستي در دين همين است
چه دانستي برو با خويش ميناز
مگو با ناكسان زينهار اين راز
ز بحرش خويش را گم كن چو قطره
كه تا يابي ز اصل خويشتن بهره
به آخر وصل انسان با خدا شد
چو قطره سوي بحرش آشنا شد
زمن پرسي طريق اوليا را
طريق صدر دارانبيا را
تو ناجي را نميداني ز هالك
نميداني درين ره كيست مالك
حديثي مصطفي گفته در اين باب
بگويم با تو اين اسرار در ياب
چنين فرمود كز بعد من امت
شوند در دين هفتاد و سه ملت
يكي ناجي بود در دين الله
بود هفتاد و دو مردود درگاه
بگويم با تو آن ناجي كدام است
كسي كو واقف از سر امام است
بود مأمور امر مصطفي را
امام خويش نامد مرتضي را
شناسد از ره معني وصي را
نباشد منكر او قول نبي را
شناساي امامان سالكانند
وليكن ناشناسان هالكانند
بود ناجي كسي بيشك درين راه
كه او باشد ز اصل خويش آگاه
تو با حق دان كسي كو راه دانست
بعالم مظهر الله دانست
تو ناجي دان كسي كو يار باشد
بمعني واقف اسرار باشد
تو ناجي دان كسي كو راه شاهست
اميرالمؤمنين او را پناهست
هر آنكس كز علي گرديد مأمور
شود بيشك سرا پايش همه نور
ازو باشد نجات و رستگاري
تو دست از دامن او برنداري
خدا اورا به هر جاه راه دادست
بهر چيزي دل آگاه دادست
تو حاضر دان مر او را در همه جا
گهي پنهان بود او گاه پيدا
گهي حاضر بود او گاه غايب
مر او را گفتهاند مظهر عجايب
بگويم اول و آخر همه اوست
بمعني باطن و ظاهر همه اوست
يقين ميدان كه او از نور ذاتست
ميان جان و دل آب حيات است
در اين اسرار مرد نيك صادق
بود آن هالك بيدين منافق
تو هالك دان هر آن كو ره ندانست
طريق ملت آن شه ندانست
تو هالك دان كسي كو غير حيدر
گزيند در ره دين پيرديگر
تو هالك دان كه نشناسد علي را
نداند او امام حق ولي را
تو هالك دان كسي مأمور نبود
نهاده جان بكف منصور نبود
تو هالك دان كسي كو نيست درويش
نميداند امام و رهبر خويش
اگر خواهي كه باشي ناجي راه
نتابي سر ز امر حضرت شاه
اگر بندي كمر در راه فرمان
وجود خود كني همچون گلستان
به جان آزاد شو از هر دو عالم
چگويم به ازين والله اعلم
دگر پرسي كه علم دين كدامست
كه آن ما را ز امر حق پيامست
محمد چون ز پيش خلق برخاست
امامت خلق عالم را ازو راست
ز بعد مصطفي حيدر امام است
ترا ايمان و دين از وي تمام است
امام است مرتضي و آل ياسين
طريق راه ايشانست در دين
علي اندر جهان مقصود راهست
سراسر رهروان را او پناهست
دليل راه حق دان مرتضي را
براه او شناسا شو خدا را
چراغ مهر او در دل برافروز
طريق دين حق از وي بياموز
امامان ره دين را يكي دان
كه اين باشد طريق اهل ايمان
بظاهر گرده و دو هاديانند
ز بعد مصطفي صاحب زمانند
ولي فرمود احمد اصل ايجاد
فداي جان او جانهاي ما باد
كه ما را اول و آخر محمد
محمد دان وسط از حكم سرمد
بظاهر چارده معصوم مائيم
همه يك نور از نور خدائيم
ز اول هم ز اوسط تا بآخر
يكي باشيم ما اندر مظاهر
امامان ره دين را يكيدان
كه اين باشد طريق اهل ايمان
بحق در سلسله ميرو در اين راه
كه تا گردي ز اصل كار آگاه
يكي ميدان ز روي ذات انوار
بظاهر گرچه ميبيني تو بسيار
ظهوري دارد اندر هر زماني
مقامي دارد اندر هر مكاني
گهي طفل و گهي پيرو جوانست
گهي درويش و گه شاه جهانست
گهي در مصر و گاهي در عراقست
بدو خود مؤمنان را اشتياقست
زمين و آسمان را او ستونست
تو در ظاهر نميداني كه چونست
بباطن دانمش اندر همه جا
نباشد منزلي او را و مأوا
بدين معني هميشه در جهان است
گهي پيدا و گاهي در نهان است
ازين رو گفتهاند مظهر عجايب
كه ظاهر سازد آثار غرايب
به دنيا نايب او رهبرانند
محبان علي جمله برآنند
شناسا شو بدو تا راه يابي
بمعني مظهر الله يابي
اگر بشناسي او را اي برادر
چه ميپرسي ز ترسا و ز كافر
بگويم نام آن سلطان سرمد
كه پا بنهاد بر دوش محمد
اميرالمؤمنين شاه معظم
اميرالمؤمنين اسرار آدم
اميرالمؤمنين ورد زبانم
اميرالمؤمنين روح وروانم
طفيل اوست از مه تا بماهي
بجو او را بهر جائي كه خواهي
خدا را در جهان مقصود او بود
هميشه عابد و معبود او بود
اگر داني به غير او امامي
نيابي در مسلماني تو نامي
يكي دان نور حيدر را و احمد
بود هم اول و آخر محمد
سخن كوتاه كن عطار ميدان
مگو با ناكسان اسرار پنهان
معاد خلق دان او را به عالم
سخن كوتاه كن والله اعلم
دگر پرسي كه ناجي كيست در راه
درين ره كيست از اسرار آگاه
بگويم با تو از احوال گردون
كه تا بيني بمعني سر بيچون
چنين ميدان كه اين چرخ مدور
كه گردان شد بامر پاك داور
بگردد روز و شب اين چرخ دوّار
همه مقصود او ديدار آن يار
همه سرگشته گردان بهر يار است
ز بهر ديدن او بي قرار است
بگردد اين چنين گردنده افلاك
بودتا آب و باد و آتش و خاك
همه سرگشته فرمان اويند
همه دلداده و شيداي اويند
بگردد اين چنين پيوسته مادام
كز آن گشتن زمين را باشد آرام
بگردد اين چنين گردنده گردون
كه تا آيد در و ياقوت بيرون
بگردد تا نبات از خاك رويد
ازو حيوان غذاي خويش جويد
بگردد اين چنين در گرد عالم
كزو پيدا شود در دهر آدم
سپهر و انجم و خورشيد تابان
همه سرگشتهاند از بهر انسان
ببين گر ز آنكه داري نور بينش
كه بر انسان شده ختم آفرينش
هر آن چيزي كه پيدا شد ز معبود
حقيقت را همه مقصود او بود
جهان يابد از انسان زينت و زين
كه باشد مجمع آثار كونين
بزير گنبد فيروزه گون طاق
هر آن چيزي كه تو بيني در آفاق
تمامي بهر انسان آفريدند
مر او را دردو عالم برگزيدند
هر آنچه هست از پيدا و پنهان
همه موجود شد در ذات انسان
مر او را عالم كوچك از آن گفت
نيارم درّ اين اسرار را سفت
ولي انسان ز بهر كردگار است
مر او را جز شناسائي چه كار است
شناسد خويش از آغاز و انجام
بياد حق بود در صبح و در شام
بداند كز چه موجود است اشيا
شود عارف بنور حق تعالي
شود او را شناسائي چو حاصل
بداند در جهان انسان كامل
امام كل عالم مرتضي دان
تو او را مظهر نور خدا دان
ز شوق او بود گردان كواكب
مر او را سر بسر گشتند طالب
سپهر از بهر او گردنده باشد
مر او را از دل و جان بنده باشد
ز حل باشد كمينه هندوي او
همين گردد كه ره يابد سوي او
بهر دم مشتري تسبيح خوانش
ثناي او بود ورد زبانش
برفتد تيغ مريخ ستمگر
كه تا سازد جدا از دشمنش سر
بمدحش زهره هر دم ساز دارد
بهرسازي هزار آواز دارد
بود از جان و دل خورشيد انور
غلام و چاكر اولاد حيدر
ز نور مرتضي او نور دارد
كز آن آفاق را معمور دارد
عطارد منشي ديوان او دان
ز شوق او بود در چرخ گردان
بسي گردد بگردش ماه شب گرد
كه در گشتن نه بيند كس ازو گرد
همه از شوق او نالان و گردان
نميگويم چگويم با تو نادان
همه سرگشتگي شان بهر شاه است
چه خورشيد و چه چرخ و سال و ماهست
زمين و آسمان او راست مقصود
همه اشيا ز بهر اوست موجود
بود او را بهر جائي اساسي
بهر وقتي بود او را لباسي
ولي در اصل يك سررشته دارد
كه اين رشته بهم پيوسته دارد
نگردد منقطع سر رشته هرگز
ز انكار چنين معني بپرهيز
چنين تقدير داد اين رشته را تاب
كه گر مرد رهي اين رمز درياب
دگر پرسي كه لذات جهان را
نمايم بر تو اسرار نهان را
علوم دين بگويم با تو اي يار
تو اين اسرار از من گوش ميدار
علوم باطني را گوش ميدار
علوم ظاهري فرموش ميدار
ز علم باطني اي يار انور
چنين گفتند دانايان رهبر
كه علم دين بود دانستن راه
شود در راه دين از خويش آگاه
شناسي خويشتن را گر كجائي
درين محنت سرا بهر چرائي
باول از كجا داري تو آغاز
بآخر هم كجا خواهي شدن باز
امام خويشتن را هم بداني
طلب داري حيات جاوداني
وليكن كس بخود اين ره نداند
كه پير رهبر اين ره بداند
طلب كن پير رهبر اندرين راه
كه گرداند ترا از كار آگاه
ترا راه حقيقت او نمايد
در اسرار برويت گشايد
از آن در علم دين آگاه گردي
تو واقف از كلام الله گردي
تو او را گر شناسي علم داني
علوم اول وآخر بخواني
تو او را گر شناسي محو ماني
بغير او دگر چيزي نداني
تو او را گر شناسي جان بيابي
طريق بوذر و سلمان بيابي
همين است علم دين اي مرد دانا
كه دانا در ره وحدت خدا را
بفر شاه مردان ره بري تو
شوي واقف ز سر حيدري تو
مقام علم دين در فر شاهي است
مرا در معني اين علم راهي است
بمعنايش نمايم من ترا راه
كه تا گردي ز سر وحدت آگاه
مبين خود را اگر تو مرد ديني
خدا بيني اگر خود را نه بيني
تو خود را محو كن در شير يزدان
خدا بين و خداخوان و خدا دان
درآئي در مقام خودپرستي
تو خود باشي بت و خود را پرستي
بجز حق هرچه مقصود تو باشد
همان مقصود و معبود تو باشد
تو خود را نيست ميكن هست اوباش
زجام وحدت حق مست او باش
تو خود اول شناسي پس خدا را
ز بعد مصطفي خود مرتضي را
به اسرار علي گر راه يابي
ز علم مصطفي آگاه يابي
تو او را گر شناسي نور گردي
بپاكي خوبتر از هور گردي
تو او را گر شناسي مرد راهي
بيابي در دو عالم پادشاهي
باسرارش اگر باشي تو محرم
روي چون قطره اندر بحر اعظم
بنور او ولي او را شناسي
مكن با نعمت او ناسپاسي
بهر عصري ظهوري كرد در دهر
گهي باشد به صحرا گاه در شهر
محمد نور و حيدر نور نور است
بهرجائي كه خواني در حضور است
ترا رهبر بود او ره نمايد
نشان راه آن درگه نمايد
ترا دانش بدان در كار آرد
ز بي راهي ترا در راه آرد
برو عطار اين سر را نگهدار
ميان عاشقان ميگو تو اسرار
من اسراري كه در دل مينهفتم
بتو اي مرد سالك بازگفتم
در معني برويت برگشادم
كليد علم بر دست تو دادم
بگو با مرد دانا سر حق را
ز نادانان بگردان اين ورق را
دگر پرسي ز من اين چرخ فيروز
ز بهر چيست گردان در شب روز
حقيقت بحر كل درياي نور است
همه جائي كه آن مأواي نور است
توي يك قطرهٔ از بحر توحيد
بيكتائي نگر بگذار تفريد
تفكر كن كه آخر از كجائي؟
جداگشته ز بحر او كجائي؟
شناسي گر بمعني خويش را باز
بداني كز كجا داري تو آغاز
تو پنداري توي اي مرد نادان
حجاب خود توي فتنه همين دان
خودي خويشتن بردار از راه
كه تا واقف شوي از سر الله
يكي نور است حقيقت كل اشيا
بيايد گوهر باران ز دريا
حقيقت بين شو و در خود نظر كن
چو قطره سوي بحر او گذر كن
هر آنكس كو نشد از بحر آگاه
نيابد در حقيقت سوي او راه
وگر خود را نداني از كجائي
نيابي اندر اين بحر آشنائي
حقيقت تا ابد در جهل ماني
بماني در جحيم جاوداني
نگردد بر رخت در معرفت باز
اگر خود را نداني تو ز آغاز
بشو غواص درياي معاني
كزين معني در اسرار داني
برون آورد رو بشكن صدف را
كه تا داني نشان من عرف را
شوي درياچه در دريا نشيني
بجز دريا دگر چيزي نبيني
اگر آگه ازين معني شوي تو
شوي واصل به بحر معنوي تو
بمعني پي بري سر حقيقت
روي چون قطره اندر بحر وحدت
حقيقت را بمعني شاه دارد
بسوي جمله دلها راه دارد
مجو آزار دلها تا تواني
كه آن تير است در دلها نهاني
چه داني تو كه در دل يار باشد
دل تو خالي از اغيار باشد
چه قطره و اصل درياي اويم
سخن كوتاه شد والله يعلم
دگر پرسي ز سرّ كشتي نوح
كه بر من ساز اين ابواب مفتوح
بگويم با او سر عدل اي دوست
اگر داني طريق عدل نيكوست
كسي را عدل باشد اندر اين راه
كه او باشد ز اصل كار آگاه
گزيند او طريق مصطفي را
بداند در حقيقت مرتضي را
شريعت را شعار خويش سازد
طريقت را دثار خويش سازد
حقيقت را مقام قرب داند
وجود خود بدين منزل رساند
عدالت اين بود كاگاه باشي
بمعني بر طريق شاه باشي
عدالت آن بود كانرا بداني
چه باشي مبتلا او را بخواني
عدالت آن بود اي مرد آگاه
كه برداري وجود خويش از راه
عدالت آن بود اي يار انوار
كه باشد در دل تو حبّ حيدر
عدالت آن بود گر راز جوئي
سخن جز حيدر صفدر نگوئي
عدالت آن بود گر راز بيني
كه در كونين جز حيدر نه بيني
عدالت آن بود گر خنده باشي
ميان عارفان فرخنده باشي
عدالت آن بود گر راه جوئي
طريق ملت آن شاه جوئي
تو عادل دان كه دارد حب حيدر
مطيع مرتضي باشد چو قنبر
تو عادل دان كه راه مرتضي رفت
نه همچون جاهلان راه خطا رفت
اگر داني علي را عادلي تو
وگر نه در حقيقت جاهلي تو
اگر عادل شوي بر راه باشي
كه در ملكش بود چه دادخواهي
اگر تو عدل ورزي زنده باشي
ميان عارفان فرخنده باشي
ترا گر عدل باشد راه جوئي
حقيقت مظهر الله جوئي
بخواه از عدل هر چيزي كه خواهي
نهي از عدل بر سر تاج شاهي
ز جهل جاهلان اين سر نهان كن
ولي نزديك دانايان عيان كن
چه دارد اين جهان اغيار بسيار
تو از اغيار سرّ خود نگهدار
بود هفتاد و سه ملت بعالم
يكي را دين حق باشد مسلم
دگر هفتاد و دو اغيار باشند
نه ايشان در خور اسرار باشند
بگفت منصور سر لو كشف را
عيان ميكرد سرّ من عرف را
شنودي جاهلان با او چه كردند
چه ناداني به آن حق گو كه كردند
اگر من باز گويم اي برادر
جهان زير و زبر گردد سراسر
نگو دانم همه اسرارها را
طريق مصطفي و مرتضي را
باسرار معاني راه بينم
ولي اين ره بسوي شاه بينم
درون پرده دل راز دارد
در رحمت برويم باز دارد
نكو بينم همه اسرار حيدر
بود نور دلم ز انوار حيدر
درون پردهٔ دل مهر حيدر
ز مهوش خانهٔ دل شد منور
درون پردهٔ دل شاه باشد
حقيقت از همه آگاه باشد
موانع از دل خود دور گردان
كه تا بيني تو در دل نور يزدان
بود نزديك او اما تو دوري
نميبيني به چشم دل چه كوري
درون پردهٔ دل اوست مستور
كه ميگويد اناالحق همچو منصور
درون پردهٔ دل شهرياريست
مرا جز عشق او ديگر چه كاريست
درون دل چه خالي شد ز اغيار
نماند در دل تو غير آن يار
پس آنگاهي بنورش محو ماني
بماني در بقايش جاوداني
دگر پرسي بيان بحر و قطره
بگويم فاش تا يابي تو بهره
تو لذات جهان و حشمتش دار
حقيقت حشمت دنيا ست آزار
زر و زن هم بمعني نيست لذت
بود اندر حقيقت رنج و محنت
تو لذات جهان لذات دين دان
ز لذات جهان مقصود اين دان
حقيقت هست لذات جهان علم
سخاو رحمت و احسان و هم حلم
ترا قوت بود از علم ديني
ازو مقصود هر دو كون بيني
ز علم دين بيابي سر كونين
بيابي در دو عالم زينت و زين
ترا لذت ز علم و از عمل بوي
چه خواني لذت علم از عمل جوي
مجو لذت ز ملك و جاه عالم
بيفشان دست همت از دو عالم
ز غير حق شوي هم بر كرانه
نه بيني خويشتن را در ميانه
ز خود يكبارگي آزاد گردي
مطيع حيدر كرار گردي
ترا لذت ز حب شاه باشد
بمعني گر بسويش راه باشد
ز مهر مرتضي يابي تو قوت
ببارد بر تو بس باران رحمت
تو او را جو كه در عالم چو جانست
رفيق اوليا در هر زمانست
شدن در راه او لذات ميدان
ازو باشد طريق راه عرفان
ازو باشد همه لذات اين كار
برو طالب ره مولا نگه دار
عبادت را توهم لذات ميدان
ولي بايد كه او باشد بفرمان
عبادت را بامر مرتضي كن
بترك غفلت و روي و ريا كن
مگردان سر دمي از راه عرفان
كه تا كافر نميري اي مسلمان
بغير او اگر راهي گزيني
در آن ره خويش را درچاه بيني
ازو دنيا و عقبايت تمام است
حقيقت در دو عالم او امام است
ازو يابي بهشت و حوض كوثر
ازو گردي چه خورشيد منور
كه او باشد قسيم نار و جنت
رهاند مر ترا از رنج و محنت
حقيقت مرتضي را گر بداني
كني در هر دو عالم كامراني
بهر چه مرتضي گويد چنان كن
عدوي وي بدوزخ جاودان كن
تو آن گفتار را لذات ميدان
هميشه گفتهٔ عطار ميخوان
دگر پرسي كه عدل شاه چونست
كه ظالم در دو عالم خود زبونست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد