من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در شرح دل فرمايد

۳۶ بازديد


بجدّ و سعي خود آن را طلب كن
اگر يابي دل آنگاهي طرب كن
همي جو دل اگر دل باز يابي
كه خود را محرم هر راز يابي
چو روي دل ببيني شادگردي
بيكره از خودي آزاد گردي
برآيد جملهٔ كار تو از دل
مراد تو شود زو جمله حاصل
تو جان از دل بجز نامي نداني
كه در قالب هميشه قلب خواني
مدان جانا تو دل آن گوشت پاره
كه كافر را بود چون سنگ خاره
بود هر خوك و سگ را آنچنان دل
از آن دل هيچ نتوان كرد حاصل
بود دل نور الطاف الهي
نمايد از سپيدي تا سياهي
بود منزلگهش آن گوشت بي‌شك
نگيرد نور او از پوست تا رگ
همان نور لطيف روشن پاك
بدين منزل فرود آمد بدين خاك
جمالش چونكه بنمايد ز بالا
درين منزل شود نورش هويدا
بود چون قالبي آن قلب روحش
بود زان روح هر دم صد فتوحش
منور گردد اعضاها از آن نور
وجود تو شود زان نور مسرور
نمايد نورش اول پاره پاره
پس آنگه جمع گردد چون ستاره
پس آنگه همچو مهتابي نمايد
درو هر لحظه نوري مي‌فزايد
به بيني آنگهي چون آفتابش
شود روشن وجود از نور تابش
بگيرد نور او نزديك و هم دور
شود كار تو زان نور علي نور
فرو گيرد تمامي سينهٔ تو
شود شادي غم ديرينهٔ تو
بود آئينه وجه الهي
درو بيني هر آن چيزي كه خواهي
نزول لطف حق را منزل اوست
اگر تو طالبي دل را دل اوست
چو وسعت يابد از نور الهي
بود منظور لطف پادشاهي
گهي ارضي بود گاهي سمائي
گهي صدقي بود گاهي صفايي
از آن خوانند قلب او راكه هر دم
بگردد صد ره اندر گرد عالم
ز وجهي قلب انوار آمد آن نور
بدين اسم او شد اندر جمع مشهور
هم او شد ملك خاص حضرت شاه
نباشد ديو را هرگز در او راه
بود آئينه كل ممالك
نمايد اندرو رضوان و مالك
ز روح او روح مي‌يابد پياپي
پس آنگه عقل راحت يابد از وي
هر آنكس را كه بخشيدند آن دل
مراد او شود يكسر بحاصل
اگر داري خبر از دل تو مردي
وگرنه از معاني جمله فردي
وجودي راكه ازخود آگهي نيست
سزاي حضرت شاهنشهي نيست
بدل يابي خبر از سرّ هر كار
بدل گردي قرين جمله احرار
تو صاحب دل شو اي مرد معاني
كه تا اسرار هر كاري بداني
بگوش دل شنيدن جمله اسرار
بچشم عقل ديدن سر هر كار
اگر آن چشم و آن گوشت نباشد
بجز شيطان در آغوشت نباشد
اگر از اهل دل آگه نباشي
يقين ميدان كه جز گمره نباشي
تو غافل دان هر آنكس را كه پيوست
بود از حب مال و جاه سرمست
بجمع مال دنيا هر كه كو شد
چينن كس چشم عقل خويش پوشد
تو عاقل آن كسي را دان كه عقبي
گزيند بر نعيم و ملك دنيا
بدنيا دار اگر معلول باشد
بكار آخرت مشغول باشد
تو آنكس را كه او آسايد از كبر
هميشه خويش را بزدايد از كبر
بجان و دل شود جوياي دنيا
زبانش دائماً گوياي دنيا
چنين كس را نشايد خواند عاقل
بود ديوانه و مجنون و غافل
ازان عالي تر آمد جوهر عقل
كه باشد هر سري اندر خور عقل
نخستين گوهر پاك گزيده
كه هست ايزد تعالي آفريده


در توحيد فرمايد

۳۵ بازديد


امانت كلمهٔ توحيد ميدان
كه از وي زنده مي‌ماند ترا جان
حيات انس و جن دايم بجانست
وجود جمله‌شان قايم بجانست
حيات جان بود از نور كلمه
مبادا هيچكس مهجور كلمه
كتاب چارگانه با صحايف
همان تفسير و تحقيق و لطايف
همان اخبار و آن آثار مشهور
كه هست اندر كتب آن جمله مسطور
تمامت شرح توحيد است جانا
كه تا بينا شود زان مرد دانا
بقاي اهل كفرو اهل ايمان
ز نور كلمه توحيد ميدان
بدنيا در بدان نورند قايم
به عقبي در بقا يابند دايم
بنفيش اهل كفر اندر جحيمند
باثباتش محبان در نعيمند
شراب نفي خوردند اهل خذلان
باثباتند دايم اهل ايمان
بود هم مرهم ريش اندران گنج
بودهم نوش و هم نيش اندران گنج
درو هم دارو و درد است مدفون
درو هم لطف و هم قهر است مخزون
بود مدفونش اندر نفي و اثبات
شقاوتهاي جمله با سعادات
امين مي‌باش در حفظ امانت
مكن يك لحظه اند روي خيانت
كه تا از جملهٔ احرار باشي
ابد دل زمرهٔ ابرار باشي
تو حق صحبت گنج امانت
تواني از خود اي صاحب ديانت
بخوان آن را ز قرآن وز اخبار
براه شرع در ميباش هشيار
سر مويي مشو دور از شريعت
كه تا حقش گذاري در حقيقت
چو صاحب شرع ز تو خوشنود گردد
زيانهاي تو يكسر سود گردد
بچشم اندر ز تو جويند امانت
درو گر كرده باشي يك خيانت
بقدر آن خيانت دور گردي
ز اصل دوستي مهجور گردي
نشايد خواندت آنگه ز انسان
شوي ز انعام از قرآن توبرخوان
بجان رنجور و از حضرت شوي دور
مقامت نار باشد خالي از نور
هر آنكس كو نگهدارد امانت
بجاي آوردن حق در ديانت
توان خواندن مر او را آدميزاد
بود آدم از آن فرزند دلشاد
نسب ز آدم بود او را بمعني
بصورت مي‌كند خود جمله دعوي
چو شد آدم صفت باشد ز اخبار
بود از جمله احرار و ابرار
پسر باشد يقين اندر حقيقت
بود نسبت همين اندر طريقت
هميشه نسبت معني نگهدار
بمحشر تا نباشي تو گنهكار
نسب گر منقطع گردد ز معني
بصورت او نماند جز كه دعوي
ز دعوي كار مردم برنيايد
كه كار هر يك از معني گشايد
شناس جوهر و حفظ امانت
بجا آوردن حق ديانت
قبائي بود بر بالاي احمد
كه شد پوشيده سر تا پاي احمد
امانت را بحق دارنده او بود
چوشد آزاد از خود بنده اوبود
كمال آن شناس و حفظ آن كار
نبد جز در خور سالار مختار
ز هر يك او نصيب بيكران يافت
شد از اهل سعادت هر كه آن يافت
چو بخشيدت نصيبي زان سعادت
پي دل گير در كوي ارادت


در شرح عشق فرمايد

۳۴ بازديد


عجب مرغيست مرغ عشق جانا
زبان او نداند هيچ دانا
هميشه او هواي جان نوردد
بجز اندر فضاي دل نگردد
بهر جان و دلي گركوشه گيرد
دو اسبه عقل از آنجا گوشه گيرد
كند عقل تو هر دم صد عمارت
بيك لحظه كند او جمله غارت
نجويد ز تو هرگز آب و گل را
ولي قوت از تو خواهد جان ودل را
فرو هرگز نيايد از عمارت
نگنجد شرح وصفش در عبارت
نگردد هرگز او گرد علايق
بجز نامي ندانند زو خلايق
بود او طالب مرد مجرد
پسندش نيست جز فرد مجرد
به نسبت بود از جائي كه بويد
چو نسبت نيست ترك او بگويد
نصيب خويش را از خويش جويد
هميشه راز خود با خود بگويد
بگوش او توان رازش شنيدن
بدوش او توان بارش كشيدن
گهي درمان و گاهي درد باشد
گهي چون خار و گاهي درد باشد
گهي شادي و گاهي غم بود عشق
گهي ريش و گهي مرهم بود عشق
بخود هم دانه و دامست و هم صيد
بخود صياد و هم مساح و هم قيد
نديده هر كس او را نه شنيده
تمامت صورت او كس نديده
ببويش جمله خود مدهوش گشتند
همه بي طاقت و بيهوش گشتند
بشر گردد ملك از بهر آن بوي
بعشق عشق باشد در تك و پوي
همه با طالب خود مي‌ستيزد
بتيغ شوق خون او بريزد
بود مفتون راه عشق زنده
حقيقت شايد او را خواند بنده
چو باز در عشق در پرواز آيد
همه صيدي به پيشش باز آيد
بجز خونين دلي و جان درويش
نه بيند هيچ صيدي لايق خويش
تو تا اوصاف نفس خود نداني
بماند بر تو پوشيده معاني
در اين ره رهزنت نفس است اي جان
قوي تر دشمنت نفس است اي جان


دربيان و شرح عقل فرمايد

۳۶ بازديد


خرد شد كاشف سرّ الهي
بنور او شود روشن سياهي
خرد شد پيشواي اهل ايمان
هم او شد رهنماي جمله نيكان
خرد شد قهرمان خانهٔ تن
اگرچه هست او بيگانهٔ تن
ازو گر نور نبود در دماغت
ز ناداني خلل گيرد چراغت
نداني خالق خود را نه خود را
شناسا مي‌نگردي نيك و بد را
دليل و رهبر آمد مرد ره را
بنور او تواني ديده ره را
نگردد هيچ چيزش مانع نور
بود روشن برو نزديك و هم دور
گهي شعله زند بالاي افلاك
گهي گردد بگرد تودهٔ خاك
نهايتها بنور خود ببيند
سعادتهاي هر يك برگزيند
بپاي خود بپويد گرد عالم
گشايد مشكلاتش را بيك دم
كند معلوم اسرار معاني
شود روشن برو راز نهاني
بود محكوم احكام شريعت
شود منعم بانعام شريعت
بنور علم عقل آگاه باشي
اگر نه تا ابد گمراه باشي
تو با روحانيان همره بعقلي
مرايشان را تو اندر خور بعقلي
بدان جوهر هرانكو نيست قايم
بود اندر صف جمع بهايم
تو محكوم شريعت بهر آني
كه داري در دماغ از در كاني
جدا گر ماني از وي روزگاري
شريعت را نباشد با تو كاري
زهي گوهر كه او محكوم شرع است
اساس بندگي زان اصل و فرع است
سزاي معرفت از بهر آني
كه آن جوهر تو داري در نهاني
همان جوهر اگر يادت نبودي
بدرگاه خدا يادت نبودي
عجب نوريست نور عقل و اي جان
شود پيدا ز نورش جمله پنهان
همه چيزي بنور خود بداند
مگر در راه عشق او خيره ماند
خوشا مرغي كه اصل كيميا شد
بصورت درد و در معني دوا شد
نشايد زندگي بي عشق كردن
نه هرگز بندگي بي عشق كردن


نبايد بود ازو غافل زماني

۳۵ بازديد


بدان اي دل اگر هستي تو عاقل
كه يك دم مي‌نشايد بود غافل
بروز و شب عبادت كرد بايد
دل و جانت قرين درد بايد
از آن بخشيدت اي جان زندگي را
كه تا بندي كمرمر بندگي را
براه بندگي چون اندر آيي
بقدر وسع خود جهدي نمايي
كليد معرفت آمد عبادت
بشرط آنكه گوئي ترك عادت
عبادت را اساس راه دين دان
عبادت بود مقصودش يقين دان
چو مرد از اصل فطرت مستعد است
همه كار وي اندر دين مجد است
چوگشتي مستعد اين سعادت
مكن تقصير در عين عبادت
عبادت چون كني از علم بايد
كه تا كاري ترا ز آنجا گشايد
اگر بي علم باشد كار و بارت
يقين بر هيچ پايد روزگارت
حقيقت دان اگر هستي تو غافل
ولي هرگز نگردد مرد جاهل
نه او كامل بود اندر عبادت
پرستشها كند ليكن به عادت
چو رو آري برين ره علم آموز
كه بي علمت شود تيره شب و روز
بكارت هرچه آمد ظاهر شرع
بياموز از فقيهي اصل تا شرع
وضو وغسل و اركان طهارت
تمامت فهم كن اندر عبادت
همان حكم نماز و روزهٔ خويش
بخوان و فهم كن آنگه بينديش
همان حكم زكوة و حج يكسر
اگر مالت بود بر خوان ز دفتر
همان حكم حلال و هر حرامي
همي خوان تا كه يابي نيكنامي
ز شخص عالم اين يكسر بياموز
كه تا روزت شود پيوسته فيروز
ز غير حق تبري كن تو جانا
كه تا بينا شوي در راه و دانا
كه پيش سالكان توبه همين است
چنين توبه اساس راه دين است
بدان اركان نيت پنج چيز است
وزان هر پنج دين تو عزيز است
سه باشد عام و دو خاص اي برادر
بترك هر يكي سوزي بر آذر
شهادت با نماز و روزه عام است
كه كار خلق از آنها با نظام است
زكوة و حج خاص مالدار است
چو بگذاري از آن بهتر چه كار است


در شرح نفس فرمايد

۳۵ بازديد


نبايد بود ازو غافل زماني
اگر غافل شوي يابي زياني
بصورت گرچه او بيگانهٔ تست
بمعني در ميان خانهٔ تست
چو خصم اندر ميان خانه باشد
ازو غافل مگر ديوانه باشد
هزاران مكر و تلبيس آورد پيش
كه گرداند ترا از صورت خويش
مخالف باش و با او جنگ ميكن
بجنگش هر نفس آهنگ ميكن
مگر با تو براه تو درآيد
مسلمان گردد و كارت برآيد
اگر از خواب غفلت گردد آگاه
بسا ياري كزو يابي درين راه
اگر از طبع تو ميلش بگردد
بسا منزل كه با تو در نوردد
بضرب چوب تقوايش ادب كن
پس آنگاهي ازو ياري طلب كن
بسا زحمت كز اول رو نمايد
بآخر چون درآيد خوش برآيد
ولي تا گردد او مرتاض در راه
بسي زحمت نمايد گاه و بيگاه
نشايد از خود او رادور كردن
صفتهاي ورا نتوان شمردن
وليكن اصل آن اوصاف بسيار
بصر باشد برادر گوش ميدار
چو باشد دشمنت اماره باشد
ز دستش هر كسي بيچاره باشد
خلاف او همي كن در همه كار
وليكن بر طريق شرع زنهار
تو تقوي با شريعت يار ميكن
برين تقوي تو با او كار ميكن
مخالف چون شدي ميلش بگردد
بساط دشمني اندر نوردد
بگيرد بر تو هر دم صد غرامت
كند گاهيت جنگ و گه ملالت
بود لوامه نامش اندرين وقت
بري خواهد شدن از كبر و از مقت
لجام تقويش در كش تواي دوست
كه در اصل اوست تند و سركش اي دوست
بدست دل عنانش سخت ميدار
مبادا روي برگرداند از كار
درين منزل بماند مدت دير
بكلي گردد او از طبع خود سير
ز تقوي و شريعت كار گيرد
وزين هر دو بتن او بار گيرد
مسلمان گردد او بر دست جانت
رساند او بكام دوستانت
پس آنگه مطمئن و رام گردد
بكام قلب تو خوشكام گردد
تو او را مطمئن ميخوان درين حال
كه گر ديدست بر وي يكسر احوال
بود هم يار و هم پشتت درين راه
شوي از خاصگان حضرت شاه
مقامات آورد در زير معراج
نهد پاي اضافت بر سر تاج
نداي خاص حضرت را بشايد
چو بشنيد اين ندا يك دم نپايد
بسي قول خلافست اندرين باب
سخن را من نگهدارم ز اطناب
چو مختار خداوند من اين است
بدين گفته هزاران آفرين است
من آن گويم كه او را اختيار است
ترا با قول ديگر كس چكار است
سخن شد مبتلا از اول كار
مبادا تا كه خورده گيرد اغيار
نباشد كار درويشان بترتيب
كند هر گونهٔ در گفت تركيب
ازين شيوه دمي اندر گذشتم
ورق را زين نمط اندر نوشتم
دهم از نوع ديگر ساز اين كار
بگوش دل تو بشنو راز اين كار
سخن بر نوع ديگر ساز كردم
ز من بشنو كه چون آغاز كردم


در بيان مرد دين و شرح پير فرمايد

۳۶ بازديد


چو دولت همنشين مرد باشد
هميشه او قرين درد باشد
چو درد دين نمايد وي ترا راه
شوي از خواب غفلت زود آگاه
پديد آيد ترا در سينه شوقي
كه يابد نفس تو زان شوق ذوقي
پس آنگه شوق و ذوقت سوز گردد
شبت زان سوز همچون روز گردد
شوي طالب كه تا خود كيستي تو
درين دنيا ز بهر چيستي تو
شب و روزت بود اين درد دايم
وجود تو بود زين درد قايم
مشايخ درد دين دانند اين درد
كنند از جمله آلايش ترا فرد
عجب درديست اين درد مبارك
بود در خورد هر مرد مبارك
مبادا هيچكس زين درد خالي
كه ماند از سعادت فرد و خالي
دواي جملهٔ انسي و جني
همين درد است مي‌بايد كه داني
خوشا دردا كه آخر او دوا شد
تمامت رنجها را او شفا شد
همان دل كو ز دين بي درد باشد
يقين دان كو ز معني فرد باشد
درونت گر دمي از وي جدا شد
بصد گونه بلاها مبتلا شد
اگرچه نفست از وي در عذابست
وليكن جان و دل را فتح بابست
چو درد دين ترا در دل اثر كرد
ز خويشت خواجگي بايد بدر كرد
ببايد يك نظر كردن در آفاق
تفكر كردن اندر عهد و ميثاق
پس آنگه زان نظر بايد بريدن
تمامت پرده هستي دريدن
بفكرت بايد اندر خود نظر كرد
پس آنگه بيخود اندر خود سفر كرد
چو آن چيزي كه تو جوياي آني
برون از تو نباشد تا توداني
در آفاقش نيابي گرچه جوئي
ولي در خود بيابي گر بجوئي
ولي تنها نداني كار كردن
ببايد اين سفر ناچار كردن
بخود گر برنشيني گم كني راه
بدان اين تا نيفتي در بن چاه
بسا طالب كه بر خود برنشستند
تمامت راه را بر خود ببستند
نشايد بيدليلي رفتن اين راه
كه درهومنزلش باشد دو صد چاه
در آن هر يك بود غولي خطرناك
شده در رهزدن گستاخ و چالاك
بآواز خوشت خواند فراچاه
نهد بر دست و پايت بند از آن چاه
در آنچاه طبيعت ار بماني
شود يكباره تلخت زندگاني
ببايد رهبر چابك طلب كرد
كه او داند ترا در ره ادب كرد
برايش خويشتن تسليم ميكن
رسوم و راه از آن تعليم ميكن
شريعت ورز باشد مرد هشيار
شده مكشوف بروي جمله اسرار
قدم اندر شريعت داشته او
نه هرگز سنتي بگذاشته او
نكرده يك نفس با او مدارا
همه آفاق بر وي آشكارا
شده او مطمئن اندر همه حال
بكرده ترك نفس و جاه با مال
نه هرگز ره زده بر وي هوائي
نه صادر گشته زاعمالش ريائي
گذشته از مقامات و ز تلوين
شده قايم بحالات و بتمكين
منازل قطع كرده ره بريده
تمامت پردهٔ هستي دريده
اجازت يافته در كارها او
بجان ودل كشيده بارها او
علوم ظاهر و باطن برش جمع
گدازان گشته اندر راه چون شمع
كه تا با او دراين ره در بدايت
بنور شمع او يابي هدايت
صلاح كار او يكسر بجويد
ز نفست زنگ خود بيني بشويد
ترا در ره بهمّت پاس دارد
منازل يك بيك بر تو شمارد
بگويد آفت هر منزلي چيست
همان همره ترا در هر قدم كيست
نشان قرب و بعدو وصل هجران
از آن يكسر بياموزي او اي جان
چو دولت پايمرد كار باشد
همان بخت تو هر دم يار باشد
بدست آور چنين صاحب دلي را
كه بگشائي ازو هر مشكلي را
همان چيزي كه فرمايد تو زنهار
بجان و دل كن استقبال آن كار
ز دست ظاهر او خرقه در پوش
بباطن رو بجان و دل همي كوش


در بيان و شرف علم فرمايد

۳۵ بازديد


شرف از علم حاصل كن تو جانا
عزيز آمد هميشه مرد دانا
نباشد هيچ عزت به ز دانش
نبايد بُد دمي غافل ز دانش
هميشه مرد گردد حاصل از علم
مبادا هيچكس بي‌حاصل از علم
شرف شد مرد را حاصل ز دانش
نبايد بد دمي غافل ز دانش
شرف خواهي تو علم آموز دايم
درين انديشه خود را سوز دايم
كه تا جانت شود روشن ز دانش
وجود تو شود گلشن ز دانش
بعلمست آدمي انسان مطلق
چو علمش نيست شد حيوان مطلق
ولي علم تو بايد با عمل يار
كه تا شاخ اميدت آورد بار
چو علمت با علم انباز گردد
همه كار تو برگ و ساز گردد
چو علمت بي عمل باشد سفيهي
چو باعلمت عمل باشد فقيهي
ترا چون در عمل تقصير باشد
ز نفست ديو را توقير باشد
عمل با علم چون شد يار و هم پشت
نماند ديو را جز باد در مشت
چو علمت هست جانا در عمل كوش
كه تا پندت بود چون حلقه در گوش
چو علمت همت پيش آور تو كردار
كه تا هر كس ترا بيند كند كار
چوعالم بيعمل شد گاه وبيگاه
شود هر كس ز او گستاخ و گمراه
چو علم آموختي رو در عمل آر
كه تا يابي بنزد حضرتش بار
چو علمت با عمل همكار نبود
بنزد راسخونت بار نبود
هدايت را بعلم اندر عمل دان
ازو يابي تو نزديكي بيزدان
چو با علمت عمل هم يار نبود
هدايت را بنزدت كار نبود
مقصر در عمل مهجور باشد
مدام از حضرت حق دور باشد
بعلم اندر تو توفير عمل كن
در آن توفير تقصير عمل كن
چوعلمت باعمل همراز گردد
عمل با علم تو انباز گردد
تو با علم و عمل باش اي برادر
كه تاكار تو گردد جمله در خور
بسا گنجا كه يابي در معاني
پر از در خوشاب و لعل كاني
بداني سر شرع مصطفي را
از آن دانش كني حاصل صفا را
عمل بي‌علم خود سودي ندارد
چو بيماري كه بهبودي ندارد
چو بي علمت بود اعمال ميدان
بود راضي و خوشحال از تو شيطان
چو اعمال تو بي‌علمست يكسر
بكاري باز نايد روز محشر
عمل را علم چون جانست دايم
وجود شخص از جانست قايم
چو بي جان را بدن نايد بكاري
طمع دروي كند هر مور و ماري
عمل را علم بايد زانكه جاهل
بود از شرط و ركن فرض غافل
فرايض از سنن چون بازنشناخت
بيايد پيشكش با ديو پرداخت
عمل بي علم باشد جهل مطلق
بجهل اي جان نشايد يافتن حق
عمل با علم و با اخلاص بايد
كه در محشر ازو كاري برايد
منه تفضيل جهل خويش بر علم
سعادت جمله مدفونست در علم
اگرچه بي عمل شد مرد عالم
نباشد از ثوابي فرد عالم
مثال علم اگرچه با عمل نيست
بگويم زانكه در گفتن خلل نيست
بود چون آنكسي كه راه داند
ولي تا صد ره از آن باز ماند
طبيعت پاي جهل او نبندد
عمل ناكردن از خود مي‌پسندد
نهاون ميكند ره را نپويد
وليكن وصف ره با جمله گويد
اگرچه پاي جهلش بسته گردد
بعلمش جاهل از خود رسته گردد
ازو هر كس نشان راه جويد
زبان دارد نشانها باز گويد
چو او يكسر كسان را ره نمايد
بود روزي كه خود را برگشايد
ثواب آن نشانها را كه گويد
گشاده گردد و ره را بپويد
هر آنكس كو دليل نيك داند
هم او خود را بمنزل در رساند
بود چون كور مادر زاد جاهل
كه باشد از ره و بيراه غافل
نهد رو در بيابان راه داند
خلايق را از آن بيراه خواند
مشو گستاخ چون او گردد آگاه
بود بيشك فتاده در بن چاه
چو متبوع افتد اندر چاه بي شك
درافتد تابعانش جمله يك يك
عجب چاهيست اين چاه طبيعت
مشو زنهار گمراه طبيعت
در آن چه گر فتادي در نيائي
كه اندر وي نيابي روشنائي
عمل كن تا كه اخلاص آورد يار
كه بي اخلاص برنايد ترا كار
چو مقرون گشت اخلاصت باعمال
قبول حضرت آيد جمله افعال
عمل با علم و با اخلاص چون شد
ز نورش زهرهٔ شيطان بخون شد
خطر دارد بسي در راه مخلص
بفضل حق شود آگاه مخلص
كه اخلاصي كه در وي شد هويدا
ز استعمال شرعش گشت پيدا
چو از حضرت بيامد آن هدايت
كه از شارع شناسد اين حكايت
همين دانش بود او را چو پيري
خطر برخيزد و گردد خطيري
بجو پيري اگر تو مرد راهي
كه باشد پير همچون روشنائي


در بيان ايمان و اسلام

۳۳ بازديد


از ايمانست اصل جمله اي يار
تو را همچو جان در دل نگهدار
بسان بيخ باشد اصل ايمان
بود اسلام شاخش ميوه احسان
چو بيخ اندر دلت ايمان قوي كرد
تواني در دو عالم رهروي كرد
از آن بيخ قوي شاخي كشد سر
كه اسلامش بود نام اي برادر
ز جوي شرع آبش ده تو زنهار
كه تا مي‌رويد و مي‌آورد بار
فرو گيرد تمامت سينه‌ات را
دهد شادي غم ديرينه‌ات را
درخت بارور گردد با يام
كه از بارش ترا شيرين شود كام
مزين كن باقرارش زبان را
مسجل كن بدان اقرار جان را
چو خواهي ميوه‌ات بي بر نگردد
جدا بايد ز يكديگر نگردد
اگر اسلامت از ايمان شود دور
نماند هيچ ايمان ترا نور
چو ايمان تو بي اسلام باشد
حقيقت دان كه كارت خام باشد
در اسلامت چو ايمان نيست ياور
سيه رو باشي اندر پيش داور
نه هرگز شاخ بي برگي كشد سر
نه هرگز بيخ بي شاخي دهد بر
مقارن باشدت اسلام و ايمان
كه تا پيدا شود از هر دو انسان
چو حاصل گشت احسان دو گانه
توان گفتن ترا مرد يگانه


درونش از دو عالم فرد باشد

۳۵ بازديد


لباس زاهدان و رنگ پوشان
كه باشد سينه‌شان از شوق جوشان
دوتائي بايد اول در نمايش
كه تا پيدا شود در ره گشايش
چو گردش در نهادش گشت پيدا
بود هر لحظهٔ حيران و شيدا
مرقع بايدش پوشيد في الحال
بگويد ترك نفس و جاه با مال
روش چون بر طريق شرع باشد
دل و جانش درين معني گذارد
مرقع بايدش پوشيد ناچار
كه صاحب شرع خواهد دادنش بار
كشش چون دركشد او را بهيبت
حضوري بايد او از جمله غيبت
شود بر همرهان خود مقدم
چو آن پوشيدنش گردد مسلم
چو بر دوزي بسوزي توي بر توي
تو خواهي دلق و مي‌خواهي كفن گوي
خشن جانا لباس آخرين است
اصول پوشش ايشان همين است
بود اين اصلها را فرع بسيار
بلي گويم چو بي ترتيب شد كار
از اين مشت خران دين فروشان
ز غصه دايماً هستم خروشان
ازين مشت شغال باغ ويران
شدستم اندرين عالم هراسان
شب و روزم از اين حالت پريشان
همي ترسم بگيرم حال ايشان
بغفلت از ره شهوت بكوشند
هر آن چيزي كه مي‌خواهند پوشند
حروف نام و پوششهاي يك يك
اشاراتست ناپوشيده بي‌شك
اگر شرحش بگويم بس دراز است
بزير هر يكي صد سر و درازاست
چو پير راهرو بيند كه درويش
ترقي كرد اندر عالم خويش
بدان منزل چو حاصل شد اساسش
به نسبت پوشد اينجا يك لباسش
بترتيب است منزل‌هاي اين راه
بدل بايد شدن از منزل آگاه
يكايك را مرتب در نوشتن
بهمت از همه اندر گذشتن
بدادن داد هر يك از دل و جان
كه تا اين راه گردد بر تو آسان
چو بي ترتيب ماني برتوشين است
كه ترتيب اندرين ره فرض عين است
هر آنكس كو شراب فقر نوشد
يقين ميدان كه بيشك خرقه پوشد
دو قسم آمد درين ره خرقه جانا
ز من بشنو كه تا گردي تو دانا