در بيان نيستي و «موتواقبل ان تموتوا»

۳۵ بازديد


چو در بند خودي افتاد بنده
شود گوش مرادش نشنونده
مقيد گردد اندر راه خسته
شود باب فتوحش جمله بسته
بود در خاطرش كه گشت واصل
ولي زين ره ندارد هيچ حاصل
اگر در خاطر آرد كو كسي هست
تمامت راهها را او فرو بست
مبادا هيچكس بر خويش مغرور
به پندار غرور از ره فتد دور
بسا عاما كه گويد خاص گشتم
چو خاص الخاص و خاص الخاص گشتم
نه از ايزد خبر دارد نه از خويش
ز دين باشد بروز حشر درويش
ز دعوي هيچ نايد اندرين باب
كه باشد مدعي پيوسته كذّاب
تمامت معني اندر نيستي جوي
كزين ميدان بمسكيني بري گوي
توقف برنتابد راه درويش
نبايد بود هر جائي دمي بيش
بدان مقدار كانجا را بداني
حقيقت گردد اندر وي معاني
چو دانستي از آنجا زود بگذر
كه تا باغت نگردد جمله بي بر
در اين ره هر كه او جائي بماند
بدان كو خاك بر سر مي‌فشاند
هر آن كو يك دم اندر خود بماند
يقين كز وي عبوديت نيايد
بغير حق هر آنچه آيد فراپيش
تلي دان اي برادر در ره خويش
بهر چيزي كه از حق باز ماني
حقيقت دان كه تو در بند آني
طبيعت را ز خود دوري ده اي يار
همان خود را ز عادتها نگهدار
چو كردي ترك طبع و ترك عادت
نماند در تو خود خواه و ارادت
خلاف حق اگر خواهي تو ضدّي
چو خواهي بر مراد او تو ندّي
يقين دانند مردان رونده
كه از ضد نيست سود هيچ بنده
گهي كز بندخواه خويش برخاست
قباي بندگي آمد برو راست
تو هرجائي كه يابي احتياجي
يقين بايد كه مي‌خواهد خراجي
چه داند كه بحضرت هست محتاج
نهد از بندگي بر فرق او تاج
چه جاي اختيار و احتياج است
چه جاي ملك و تخت و طوق و تاج است
نگر تا گرد اين معني نپويم
قضيه منعكس گردد بگويم
بگويم نايد اندر دين فسادي
مريدي را ز اول شد مرادي
محبي بود پس محبوب گرديد
بدان كه طالب و مطلوب گرديد
محبت اندرو چندان اثر كرد
كه آن محبوب را بيخويش تر كرد
چنان مستغرق محبوب خود شد
كه از يادش تمامت نيك و بد شد
ندارد آگهي ز اقوال و افعال
بود چون مردهٔ در دست غسال
در آن حالت بود كه باشد او خوش
مراعاتش كند محبوب دلكش
بهر چه از حضرت آيد دير يا زود
بود از جان و دل راضي و خوشنود
نياز وناز باشد گاه و بيگاه
عبارت را نباشد اندرو راه
پس آنگه با خبر گردد ز هر كار
شود مكشوف بر وي جمله اسرار
ممّكن گردد اندر حالت خويش
كه صاحب حال گردد مرد درويش
هم از حضرت خبر دارد هم از خود
شناسد بد ز نيك و نيك از بد
بود اين مرد مجموع المعاني
حقيقت خورده آب زندگاني
بدو كن اقتدا در جمله كاري
كه تا ضايع نگردد روزگارت
شناسد هر كه او بي‌خويش نبود
كمال بندگي زين بيش نبود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد