من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در بيان اوليائي كه تحصيل علم كرده باشند و اوليائي كه امي باشند

۳۴ بازديد


گروهي علم ظاهر را بخوانند
فروع و اصل او يكسر بدانند
بكار آرند علم ظاهر خويش
شوند بيناي اصل ظاهر خويش
كم افتد سهو اندر راه اين جمع
كه نور علم ايشان هست چون شمع
شوند غواص در بحر شريعت
بيابند اندرو درّ حقيقت
روش بس تيز دارند اندرين راه
ز سرّ كار گردند زود آگاه
بيابند آنگهي علم عطائي
كز آن روشن شود سر خدائي
شود علم لدني يار ايشان
برآيد در دو عالم كار ايشان
چو آن علم لدني را بدانند
ز جمله علمها دامن فشانند
بود امّي گروهي چند ديگر
ندانسته نخوانده هيچ دفتر
ولي اعمال ايشان جمله با شرع
موافق باشد اندر اصل با فرع
بتعليم خدا علمي بدانند
كزان دانش هميشه زنده مانند
ز قول و فعلشان هر چيز كايد
بود مستحسن اندر شرع و شايد
همه اقوال ايشان گر بجويند
حقيقت شرع باشد آنچه گويند
اصول شرع و قانون طريقت
بدانند جملگي اندر حقيقت
از ايشان گر كسي پرسد سئوالي
جواب او بگويند بي خيالي
بوند از جمله قومي با سلامت
برايشان نگذرد هرگز ملامت
براه شرع و تقوي در بكوشند
بظاهر حال خود از كس نپوشد
همه كس نيك ظن باشد بر ايشان
مگر آنكو بود در دين پريشان
ملامت ورز باشند جمع ديگر
شده منكر بر ايشان قوم يكسر
هميشه در ملامت عشقبازند
كه يك دم با سلامت درنسازند
نگردد صادر از ايشان گناهي
بجز تقوي نپويند هيچ راهي
بمردم در نمايند ظاهر خويش
كه تا گويند هستند جمله بد كيش
وليكن ترك يك سنّت نگويند
به عمر خود ره بدعت نپويند
بترك جاه كان سديست محكم
بگويند و شوند فارغ ز هر غم
ز نام وننگ خود آزاد گردند
چوانكاري كني دلشاد گردند


بخش ۱

۳۶ بازديد


يكي پيري مرا آواز مي‌داد
كه اي عطار از دست تو فرياد
جهان بر هم زدي و فتنه كردي
به ديوار مذاهب رخنه كردي
تو گفتي آنچه احمد گفت باهو
تو گفتي سر به سر اسرار ياهو
تو گفتي آنچه سلمان در نهان گفت
تو گفتي آنچه منصور او عيان گفت
تو هشيار طريقت مست كردي
تو مستان شريعت پست كردي
تو در عالم زدي لاف توكل
جفاي ظالمان كردي تحمل
تو گفتي سرّ توحيد خداوند
نداري در تصوف هيچ مانند
تو كردي راز پنهان آشكارا
بيا با من بگو معني خدا را
كه تا يابم وقوفي از معاني
كنم در علم و حكمت كامراني
بيا بر گو كه منزلگاه آن يار
كه پنهان بينمش از چشم اغيار
بيا برگو كه آن روح روانم
كه تا اين نيم جان بروي فشانم
بيا برگو تو حال عاشقان را
كه در راه خدا كردند جان را
بيا برگو طريق فقر و درويش
كه دارم من دلي از درد او ريش
بيا برگو كه انسان كيست در دهر
كه باشد در معاني باب آن شهر
بيا برگو زحال زهد و تقوي
به پيش كيست اين معني و دعوي
بيا برگو كه راه حق كدامست
كرا گوئي كه اندر دين تمام است
بيا برگو كه ناجي كيست در دين
كه باشد هالك درياي خونين
بيا برگو كه علم دين كدام است
زر ومال جهان بر كه حرام است
بيا برگو كه اين افلاك و ايوان
ز بهر چيست همچون چرخ گردان
بيا برگو كه لذات جهان چيست
درون اين سرا جان جهان كيست
بيا برگو كه سلطانان عادل
ز عدل خود چه خواهد كرد حاصل
بيا برگو ز حال شاه ظالم
كه از ظلم است مجرم يا كه سالم
بيا برگو كه خود حق را كه ديد او
كدامين قطره شد در بحر لولو
بيا برگو كه سر لو كشف چيست
معاني كلام من عرف چيست
بيا برگو ز حال نوح و كشتي
اگر با نوح در كشتي نشستي
بيا برگو سليماني كدامست
چرا در پيش او پرنده رام است
بيا از حال قاضي گوي و مفتي
چرا خوردي چو ايشان و نخفتي
بيا بر گو زحال احتسابم
كه تا ساقي دهد جام شرابم
بيا برگو عوام لناس را حال
كه بينم شان گرفتار زر و مال
بيا برگو طريق اغنيا را
بيان گردان تو سرّ اوليا را
بيا برگو كه آن زنده كجا شد
كه از تن جان شيرينش جدا شد
بيا برگو كه از يك دين احمد
كز او هفتاد و دو ملت برآمد
بيا برگو زعشق يار سرمست
كه برده است عشق او بر جان ما دست
بيا برگو كه سر راه با كيست
در اين هر دو سرا آگاه ما كيست
بيا برگو كه زنده كيست جاويد
كه از وي زندگي داريم اميد
بيا برگو همه اسرار عالم
كه در وي بحرها باشد مسلم
چو كرد اين سي سؤال آن پير از من
فرو بردم سر اندر جيب دامن
فتادم در تفكر كي الهم
بهر حالي توئي پشت و پناهم
بهر چيزي كه دارد از تو نامي
سؤالي كرد از من در كلامي
تو اي درياي اسرار نهاني
نمي‌دانم من مسكين تو داني
تو گويا كن به فضل خود زبانم
بده سري كه اسرارت بدانم
ز من پرسد تمام سر پنهان
ز من پرسد تمام رمز پيران
سؤال اوست از اسرار منصور
سؤال اوست از موسي و از طور
مرا پرسد ز مشكل‌هاي عالم
ز سر گندم و احوال آدم
مرا گفتي نگو اسرارها را
طريق مصطفي و مرتضي را
مرا كي زهرهٔ اسرار گفتن
طريق حيدر كرار گفتن
مرا پرسي كه راه حق كدام است
كرا داني كه در عالم تمام است
كرا قدرت بود بي امر جبار
كه گويم آشكارا سر اين كار
مرا مي‌پرسد از آن پير كامل
كه واقف زو كه شد پس كيست غافل
مرا پرسدز هفتاد و دو ملت
چرا يك حق و ديگرهاست علت
دگر پرسد سليماني چه چيز است
كه همچون يوسف مصري عزيز است
نكردي تو سليماني چه داني
رموز عشق سلطاني چه داني
رموز مرغ و مور و وحش صحرا
چه چيز است كان سليمان داند او را
رموز مار و مور و ماهي و طير
سراسر گفته‌ام در منطق الطير
ميان انبيا اين سر نهانست
ميان اوليا اما عيانست
دگر پرسد ز حال قاضي ما
كه او شرع نبي داند به غوغا
ز شيخ و قاضي و مفتي چه گويم
طريق مرتضي را از كه جويم
بخود بربسته‌اند شرع نبي را
نمي‌دانند امام حق ولي را
شريعت را گرفته‌اند به ظاهر
وليكن مرتضي راگشته منكر
دگر پرسد ز اهل احتسابم
چرا مانع شوند اندر شرابم
جواب اين سؤال از من نيايد
مرا اين راز را گفتن نشايد
همه عالم ازين آزار دارند
به نزد حق ازين گفتار دارند
دگر پرسد عوام الناس چونند
چرا در دانش باطن زبونند
عوام الناس را احوال مشكل
عوام الناس را پايست در گل
عوام الناس اين معني ندانند
عوام الناس در دعوي بمانند
عوام الناس خود خود را زبون كرد
بدرياي جهالت سرنگون كرد
دگر پرسد كه حال اوليا چيست
امام دين ز بعد مصطفي كيست
نباشد حد اين گفتار كس را
نيارم در دل خود اين هوس را
دگر پرسد كي آدم از جهان رفت
به عزت درجهان جاودان رفت
بگو آن آدم و گندم كدام است
چرا در رهرو آن دانه دام است
بگويم زين سخن اي يار محرم
در اين اسرار كم باشند همدم
دگر پرسد ز عشق يار سرمست
كه اسرارش بگو ز آن سان كه او هست
بده جامي از آن آب حياتم
رهان از محنت و رنج مماتم
ز مرگ جهل تا من زنده گردم
ميان عاشقان فرخنده گردم
ندارم اين سئوالت را جوابي
نخوردم من ازين سرچشمه آبي
بگويد اين بفضل خود خداوند
گشايد از دل من قفل اين بند
دگر گويد ز سر كار برگو
طرين آن دل بيدار برگو
مرا آگاه كن از سر اين راه
كه باشد واقف اسرار الله
هر آن كو واقف سر الهست
جنيد و شبلي و كرخي گواهست
جنيد و بايزيد آگاه بودند
به شرع مصطفي در راه بودند
طريق مرتضا را راه بردند
ازين عالم دل آگاه بردند
برو اي يار اين سر را نگهدار
مگو اسرار يزداني با غيار
باول پرسي از اسرار آن يار
كه پنهان بينمش از چشم اغيار
جواب اين سخن سر نهانست
ولي آن يار در عالم عيانست
بود روشن‌تر از خورشيد تابان
ولي منكر شدش از جهل نادان
بسان آفتابست در جهان فاش
ندارد تاب ديدن چشم خفاش
نمي‌دانند همچون ظلمت از نور
چنان داند كه ار چشم است مستور
حقيقت منزل او لا مكانست
به معني در زمين و آسمانست
مقام او بود اندر همه جا
ازو خالي نباشد هيچ مأوا
همه شيئ را بذات اوست هستي
چه از گون بلندي و چه پستي
اگر خالي شود از وي مقامي
نه مستي داشتي از وي نه نامي
دو عالم از وجود اوست موجود
هر آن چيزي كه بيني او بود بود
به باطن اين چنين ميدان كه گفتم
بظاهر سر او را مي‌نهفتم
كنون با تو بگويم گر بداني
ز جاهل دار پنهان اين معاني
ازو باشد حقيقت هستي ما
مر او را در وجود ماست مأوا
بما نزديك‌تر از ماست آن يار
كسي داند كه شد از خود خبر دار
تو گر خواهي كه بيني روي دلدار
طلب كن مظهر معني اسرار
به مظهر چونكه ره بردي اميني
حقيقت روي آن دلدار بيني
به چشم جان ببايد ديد نورش
كه تا باشي همه جا در حضورش
چه دانستي بمعني مظهر نور
شوي اندر حقيقت همچو منصور
شوي اندر معاني همچو انوار
بگوئي سر او را بر سر دار
نموده در همه جا مظهر نور
ولي نادان از آن نور است مهجور
به چشم جان ببين آن نور مظهر
كه تا بيني بمعني روي حيدر
به چشم جان نگه كن روي جانان
كه تا يابي حقيقت بوي جانان
به چشم جان ببايد ديد رويش
كه تا يابي به معني رو بسويش
بود حيدر حقيقت مظهر نور
به گيتي همچو خورشيد است مشهور
حقيقت بين شو و در وي نظر كن
بجز او از وجود خود بدر كن
بمعني گر تو بردي ره بدان نور
اگر نزديك او باشي توي دور
اگر ره بردي و از وي تو دوري
بمعني و حقيقت در حضوري
مرا در جان و دل آن يار باشد
ز غير او دلم بيزار باشد
حقيقت در زبانم اوست گويا
بود در ديدهٔ من نور بينا
تو او را گر شناسي راه يابي
حقيقت مظهر الله يابي
تو بشناس آنكه او از نور ذاتست
به گيتي آشكارا در صفاتست
تو بشناس آنكه مقصود جهان است
بمعني رهبر آن كاروانست
تو بشناس آنكه حق او را ولي خواند
نبي از بعد خود او را وصي خواند
تو بشناس آنكه او در عين ديده است
همه درهاي معني را كليد است
تو بشناس آنكه او باب النجاتست
بفرمانش حيات و هم ممات است
تو بشناس آنكه او را جمله جود است
كه هم درجان و هم در خرقه بوده است
تو بشناس آنكه او هادي دين است
يقين ميدان كه شاه مرسلين است
تو بشناس آنكه او پير مغانست
حديث او زبان بي زبانست
تو بشناس آنكه بس اسرار او گفت
حديث خرقه و انوار او گفت
بود آن كو محمد بود جانش
محل نزع بوسيده دهانش
بدان بوسه به او اسرارها گفت
مر او را سرور اسرارها گفت
هم او سردار باشد انبيا را
هم او سالار باشد اوليا را
اميرالمؤمنين اسم وي آمد
حديث سر او خود از ني آمد
اميرالمؤمنين آمد امامم
كه مهر اوست در دل همچو جانم
اميرالمؤمنين است نور يزدان
تو او را نطق ونفس مصطفي دان
اميرالمؤمنين است نور يزدان
اميرالمؤمنين از جمله آگاه
اميرالمؤمنين است اصل آدم
اميرالمؤمنين است فضل آدم
اميرالمؤمنين روح روانم
بمعني نطق گشته در زبانم
اميرالمؤمنين داناي سرها
اميرالمؤمنين در جان هويدا
اميرالمؤمنين را دان كه شاهست
مرا در كل آفت ها پناه است
اميرالمؤمنين است اسم اعظم
اميرالمؤمنين است نقش خاتم
اميرالمؤمنين راه طريقت
اميرالمؤمنين بحر حقيقت
اميرالمؤمنين است اصل ايمان
اميرالمؤمنين است ماه تابان
اميرالمؤمنين قهار آمد
اميرالمؤمنين جبار آمد
اميرالمؤمنين در حكم محكم
اميرالمؤمنين با روح همدم
اميرالمؤمنين را تو چه داني
كه بغضش در دل و جان مينشاني
ز بغضش راه دوزخ پيش گيري
زحبش در ولاي او بميري
تو را ايمان و دين از وي تمام است
كه اندر هر دو عالم او امام است
درين عالم بسي من راه ديدم
همه اين راه را من جاه ديدم
بغير از راه او كان راه حق است
دگرها جمله مكر و هات و دق است
بمعني اهل دين را راه وحدت
دو دارد هم طريقت هم شريعت
ترا از سر حق آگاه كردم
درين معني سخن كوتاه كردم
دگر پرسي حديث عاشقان را
طريق عاشقان جان فشان را


تاريخ نظم كتاب

۳۶ بازديد


بسال پانصد و هفتاد و دو چار
شهور سال راند در آخر كار
ز ذي الحجه گذشته بد ده و پنج
كه مدفون كردم اندر دفتر اين گنج
ز هفته بود روز جمعه آخر
كه شد منظوم اين عقد جواهر
تو اي خوانندهٔ اين نظم دلكش
كه بادا وقت تو پيوسته زين خوش
قرين معرفت بادا ترا دل
كه تا گردد مراد تو بحاصل
بفكرت خوان تو مفتاح ارادت
كه تا بگشايدت باب سعادت
چو بگشايند ابواب فتوحت
از آن معني شود آسوده روحت
بسي گفته شد اسرار معاني
هم از ايمان عيني هم عياني
هم از ارشاد خاصان گزيده
كه باشند از خودي خود بريده
هم از اوقات ارباب بدايات
هم از احوال اصحاب نهايات
هم آن از كشف و وقت و حال ايشان
مقامات بلند احوال ايشان
تأمل ميكن اندر هر مقامي
تفكر ميكن اندر هر كلامي
تمامت باز جو بنياد معني
كه تا چون دادم اي جان داد معني
بود جلوه كند بر تو معاني
كه تا تحقيق هر معني بداني
بسا رمزا كه آن پوشيده گفتم
در او راز نهانيها نهفتم
بده جان تا معاني را بداني
همان راز نهاني را بداني
هر آن چيزي كه ماند بر تو مشكل
فرو مگذار اگر هستي تو عاقل
يكايك باز جو از روي معني
اگر آبي خوري از جوي معني
به نيكي نام ما را ياد مي‌آر
بگو يارب برحمت شاد عطار
ترحم چون فرستي بر روانم
ز انفاست شود آسوده جانم
فزون از قطره‌هاي برف و باران
كه بارد در شتا و در بهاران


در مناجات و ختم كتاب فرمايد

۳۶ بازديد


خداوندا چو توفيقم فزودي
ره تحقيق را با من نمودي
همي خواهم بدين راهم بداري
بفضل خويش آگاهم بداري
كه تا گردد نهانيها عيانم
بفضل خويش گويا كن زبانم
بنور حق چو بينا شد مرا چشم
نيايد باطلم ديگر فرا چشم
بحكمتها مزين كن دلم را
گشاده كن تمامت مشكلم را
بده در راه شرعم استقامت
كه تا يابم در آن امن و سلامت
مرا منعم كن از مال شريعت
مپوشان بر من احوال شريعت
بر اسرار شريعت ده وقوفم
مكن موقوف يكسر در حروفم
منور كن بنور شرع چشمم
مقدر از عبوديت كن اسمم
ز چرك شرك صافي كن تو دينم
زيادت كن تو هر لحظه يقينم
مگردانم مقيد در خيالات
بفضل خود رسان جانم بحالات
رفيق راه من گردان عنايت
كه تا بفزايدم هر دم هدايت
جدائي ده وجودم را ز هستي
رهائي ده مرا از خودپرستي
حياتم بخش از آب معاني
كه تا باشم ز ارباب معاني
ملغزان پاي جهدم را در اين راه
بفضل خود مرا ميدار آگاه
شناسم ده بسلطان حقيقت
كه هست او گوهر كان حقيقت
شناسا كن مرا با حضرت او
كه برد او در جهان از سالكان گو
كسي را كو شناسش حاصل آمد
يقين دان كان رونده واصل آمد
نيارد نام او بردن زبانم
كه بس آلوده مي‌بينم دهانم
ز من عاصي تري چندان كه بينم
درين امت نباشد شد يقينم
نكردم يك عمل هرگز خدائي
كه از دوزخ بيابم زان رهائي
بجز كان اوليا را دوست دارم
محبان خدا را دوست دارم
كنم بر ديدهٔ دل جاي ايشان
سرم باشد بزير پاي ايشان
تمامي عاصيان را چون پناهند
گناهم را مگر ايشان بخواهند
خداوندا بحق جان خواجه
بحال و حرمت ايمان خواجه
بفرزندان و پاكان صحابش
نگهداري مرا از تاب آتش
كساني را كه اندر عصر مايند
اگر بيگانه و گر آشنايند
ز مشرق تا بمغرب برّو فاجر
ز ترسا و يهود و گبر و كافر
بفضل خود نكو كن كار ايشان
به نيكي كن بدل احوال ايشان
بلطف خود برآور كام هر يك
برحمت تيز كن بازار هر يك


بخش ۳

۳۵ بازديد


طريق فقر دان راه سلامت
در اين ره باش ايمن از ملامت
تو گر خواهي حديث فقر و فخري
تو اندر فقر شاه برو بحري
حقيقت شاه درويشان را هند
كه سلطانان عالم را پناهند
تو گر هستي ز سرّ كار آگاه
توان گفتن ترا درويش اين راه
ز دنيائي تهي كن دست و دل هم
به معني همچو ابراهيم ادهم
به هر چه از قضا آيد رضاده
دل و جان را به نور او صفا ده
نباشي غافل از وي يك زماني
مجو از غير او نام و نشاني
بمعني او بود درويش آگاه
كه بر اسرار حيدر دارد او راه
بود مأمور امر مصطفي را
گزيند او طريق مرتضي را
بدين مصطفي مأمور باشد
به راه مرتضي منصور باشد
بود درويش آن كو راه داند
حقيقت مظهر الله داند
تو آن درويش دان اي مرد آگاه
كه بردارد وجود خويش از راه
تو آن درويش دان كابرار داند
طريق حيدر كرار داند
تو آن درويش دان كان راه بين است
حقيقت بر طريق شاه دين است
بود درويش كو دلدار باشد
هميشه مرهم آزار باشد
بود درويش كز خود گشت آزاد
قضاي حضرت حق را رضا داد
بود درويش كو دارد توكل
بدين مرتضي دارد توسل
بود درويش كو داند ديانت
نباشد ذرهٔ او را خيانت
بود درويش كو دلشاد باشد
ز غمهاي جان آزاد باشد
بود درويش آن كو راست گويد
بغير از راستي چيزي نجويد
چه دانستي كه درويشان كيانند
ميان ديدهٔ بينا عيانند
چه دانستي بايشان آشنا باش
چه ايشان بر طريق مرتضي باش
ز درويشان بيابي جمله اسرار
شوي اندر حقيقت واقف يار
همه باشند همچون مه منور
حقيقت يكدگر را چون برادر
حقيقت بين شو و از خود گذر كن
بجز حق از وجود خود بدر كن
چودل خالي كني از غير دلدار
نماند در وجودت غير آن يار
شوي اندر حقيقت واقف حق
چو منصور اندر آئي در اناالحق
شود درويشيت آنگه مسلم
تو باشي پادشاه هر دو عالم
دگر پرسي كه منصور از كجا گفت
چرا اسرار پنهان در ملا گفت


بخش ۲

۳۵ بازديد


مر او را در جهان بس عاشقانند
كه بر وي هر زمان جانها فشانند
مر او را عاشقان بسيار باشند
سراسر واقف اسرار باشند
همه در عشق او باشند مجنون
بكلن رفته‌اند از خويش بيرون
همه در عشق او باشند فرهاد
كه دادند خرمن هستي خود باد
همه در عشق او اندر تك و دو
دو عالم نزد ايشانست يك جو
هميشه با خدا همراز باشند
ز هرچه غير او بيزار باشند
نمي‌خواهند چيزي جز لقايش
ز خود فاني و باقي در بقايش
سراسر از شراب عشق سرمست
همه در عشق او جان داده از دست
همه را در دل و جان حب حيدر
روند در آتش سوزان چو بوذر
همه در عشق او باشند سلمان
همه را در دل و جان نور ايشان
تو گرخواهي كه داني عاشقان را
طريق رفتن آن سالكان را
به راه حيدر صفدر روان شو
توهم در راه آن چون عاشقان شو
ز عشقش مظهر الله يابي
بسوي او حقيقت راه يابي
ز عشق او شوي مانند منصور
ز عشق او شوي نور علي نور
ز عشق او شوي همچون سليمان
دهي بر جن و انس و طير فرمان
ز عشقش زنده جاويد باشي
بمعني بهتر از خورشيد باشي
ز عشق او شوي از خويش فاني
بماني در بقاي جاوداني
زعشقش راه يزداني بداني
طريق دين سلماني بداني
ز عشق او همه اسرار يابي
درون خويش پر انوار يابي
اگر تو عشق او درجان نداري
بمعني دانش و ايمان نداري
نباشد عشق او گر در دل تو
زهي بيچارگي حاصل تو
تو در دل دار عشق او چو عطار
كه تا باشي بمعني واقف يار
تو در دل عشق چون منصور ميدار
كه تا گوئي اناالحق بر سر دار
ز عشق او همه اسرار ديدم
مر او را در دل عطار ديدم
تو در دل دار عشق او چو سليمان
كه تا يابي حقيقت اصل ايمان
رموز عشق او بر دستم از دست
ز عشق او شدم شيدا و سرمست
مرا عشقش ز بود خود برون كرد
به كوي وحدتم او رهنمون كرد
ز عشقش زنده جاويد گشتم
حقيقت بهتر از خورشيد گشتم
بجز عشقش دگر چيزي ندارم
بگفتم با تو اسرار نهانم
دگر پرسي طريق فقر درويش
كه دارم من دلي از درد او ريش


بخش ۵

۳۵ بازديد


ز حال قاضي و مفتي چه پرسي
چو ايشان نيست اندر عرش و كرسي
بخود بربسته دين مصطفي را
نمي‌داند حقيقت خود خدا را
به ظاهر ميروند راه شريعت
شده غافل از اسرار حقيقت
صدف بگزيده و بگذاشته در
نمي‌دانند كه دارد گوهر در
شريعت پوست مغز آن حقيقت
ميان اين و آن باشد طريقت
شريعت چون چراغ راه باشد
طريقت راه آن درگاه باشد
محمد در حقيقت رهنما بود
ولي مقصود اين ره مرتضي بود
محمد گفت امت را در اين راه
علي سازد ز اصل كار آگاه
محمد هست انوار شريعت
علي مرتضي نور حقيقت
اگر قول نبي امت شنودي
خلافي در ره ملت نبودي
نه بر قول رسول اقرار كردند
سراسر خلق را از راه بردند
شنيدي تو حديث منزل خم
چرا كردي در آخر راه را گم
نبي گفتا علي باشد امامت
بگويد با تو اسرار قيامت
بخود بربسته دين مصطفي را
نمي‌داني ره و رسم هدارا
شنيدي تو بيان انما را
چرا منكر شدي قول خدا را
بجو اكنون دليل و هادي راه
كه تا گردي ز سر راه آگاه
تو انّي جاعلٌ في الارض برخوان
خليفه بعد پيغمبر علي دان
به قرآن هم اطيعوالله فرمود
ترا زان مصطفي آگاه فرمود
نكردي گوش قول مصطفي را
ندانستي بمعني مرتضي را
ز قول مصطفي بشنو پيامي
كه باشد در جهان آخر امامي
كه خلقان جهان را ره نمايد
ز اسرار خدا آگه نمايد
اگر او در جهان يك دم نباشد
حقيقت عالم و آدم نباشد
ستونست آن حقيقت آسمان را
بود او رهنما خلق جهان را
چو عالم از امامي نيست خالي
كراداني امام خويش حالي
نبردي گر حقيقت سوي او راه
بماني مرتد و مردود درگاه
علي را دان امام اندر حقيقت
برو شد ختم اسرار شريعت
علي باشد قسيم جنت و نار
كند بر تو چو بوذر نار گلنار
علي باشد ميان خلق قائم
علي را در جهان ميدان تو دائم
بجز راه علي راهي نگيري
كه نادان خيزي و نادان بميري
حقيقت اوست قايم در دو عالم
سخن كوتاه شد والله اعلم
دگر پرسي كه حق را ديده است او
كدامين قطره شد در بحر لؤلؤ


بخش ۴

۳۵ بازديد


چه شد منصور مأمور شريعت
بمعني ديد اسرار حقيقت
مريد جعفر صادق به جان بود
ثناي حضرتش ورد زبان بود
سجود درگه آن شاه كردي
سر خود خاك آن درگاه كردي
ز جعفر ديد انوار معاني
بر او شد كشف اسرار نهاني
ز سر وحدت حق گشت آگاه
وجود خويشتن برداشت از راه
به كلي گشت فاني در ره حق
زبانش گشت گويا در اناالحق
حقيقت گشت روئيده ز دريا
چرا افتاد از دريا بدنيا
شناسا شد بنور خويش آنگاه
بسوي بحر وحدت يافت او راه
بدريا باز رفت و همچو او شد
باول بود در آخر هم او شد
در اين معني اناالحق گفت منصور
و يا در جان عطار است مستور
اناالحق گفت او و من نه گفتم
ولي او آشكارا من نهفتم
اگر با جان نباشد يار ملحق
كرا قوت كه گويد او اناالحق
چنان دارم ز دانايان روايت
بگويم با تو اكنون اين حكايت
كه مي‌پرسيد از منصور ياري
بيا با من بگو اين قصه باري
تو اي مست مي انوار يزدان
چرا اسرار حق گفتي به خلقان
هميشه از كسان اين سر نهفتي
بآخر آشكارا بازگفتي
بيا با من بگو رمزي از اين راز
ز روي اين سخن ده پردهٔ باز
جوابش داد و گفت اي يار جاني
ز من بشنو بيان اين معاني
از آن گفتم رموز اين حقايق
كه تا خود را بدانند اين خلايق
باسرار معاني راه جويند
طريق راه يزداني بپويند
بيا اي سالك اين اسرار بشنو
پي اسرار كان خويش ميرو
زماني در گريبان سر فرو بر
ازين گلهاي معني هم تو بو بر
تفكر كن كه آخر از كجائي
درين نيلي قفس بهر چرائي
تو از اين عالم فاني بپرداز
بسوي آشيان خويش رو باز
نواي ارجعي را گر شنيدي
چرا در خانهٔ گل آرميدي
ازين محنت سراي تن گذر كن
بسوي عالم وحدت سفر كن
يقين ميدان كه تو از بهر اوئي
بسان قطرهٔ اندر سبوئي
بمانده در سبوي قالب تن
بدست خود سبو را بر زمين زن
سبو بشكن كه تا يابي تو بهره
روي در بحر وحدت همچو قطره
تو پنداري كه اين دشوار باشد
حجاب تو همين پندار باشد
خيال دزد تو فكر حجابست
ز فكر تو همه كارت خرابست
خيال و هم خود از راه برگير
بگير اندر طريقت دامن پير
نه هر كس پير خواني پير باشد
در اين ره مر ترا دستگير باشد
بامر حق بود پير حقيقي
طلب ميدار او را گر رفيقي
چو يابي دامنش محكم نگهدار
به سستي دامنش از دست مگذار
ترا راه حقيقت او نمايد
در اسرار بر رويت گشايد
بگويد با تو از دين پيمبر
بگويد با تو از اسرار حيدر
بگويد با تو اقوال شريعت
بگويد با تو اسرار حقيقت
بگويد با تو راه دين كدامست
كه اندر راه دين حق تمامست
ترا او سوي مظهر ره نمايد
در معني برويت او گشايد
به تعليمش به مظهر راه يابي
بهر چيزي دل آگاه يابي
چو مظهر يافتي يا بي تو بهره
روي در بحر وحدت همچو قطره
چو مظهر يافتي از خود برون شو
بكوي وحدت حق رهنمون شو
چو مظهر يافتي مرد خدائي
بيابي در حقيقت آشنائي
چو مظهر يافتي خاموش ميباش
مكن با جاهلان اسرار حق فاش
چو مظهر يافتي اينك حقيقت
بداني هم شريعت هم طريقت
چو مظهر يافتي منصور گردي
اناالحق گو تمامي نور گردي
امام مظهر حق مرتضي دان
تو او را مظهر نور خدا دان
اميرالمؤمنين است اسم آن شاه
اميرالمؤمنين از جمله آگاه
اميرالمؤمنين راه طريقت
اميرالمؤمنين شاه حقيقت
اميرالمؤمنين است آدم و نوح
اميرالمؤمنين اندر تنم روح
اميرالمؤمنين موسي عمران
اميرالمؤمنين يعقوب كنعان
اميرالمؤمنين دانم خليل است
اميرالمؤمنين با جبرئيل است
اميرالمؤمنين عيسي و مريم
اميرالمؤمنين با روح همدم
اميرالمؤمنين با جان منصور
اميرالمؤمنين در پرده مستور
اميرالمؤمنين مي‌گفت اناالحق
اميرالمؤمنين سلطان مطلق
مرا از هر دو عالم اوست مقصود
درون ديدهٔ دل اوست موجود
ز عشق او كنون در جوش باشم
چرا در عشق او خاموش باشم
مرا عشقش ز بود خود برون كرد
بكوي وحدت حق رهنمون كرد
نواي عشق او اكنون كنم ساز
برآرم در جنون فرياد و آواز
بگويم سر او را آشكارا
ندارم از هلاك خويش پروا
هزاران جان فداي شاه بادا
سر من خاك آن درگاه بادا
نشسته عشق او بر جان عطار
بگويم سر او را بر سر دار
تو گرخواهي كه اين اسرار داني
رموز حيدر كرار داني
بسوي كلبه عطار ميرو
چو او انوار بين اسرار ميرو
سخن اندر حقيقت گفت عطار
بمعني اين سخن را ياد ميدار
دگر پرسي ز قاضي و زمفتي
جواب اين سخن بشنو كه گفتي


بخش ۷

۳۶ بازديد


مسلماني بود راه شريعت
نمي‌دانم شريعت از حقيقت
شريعت از ره معنيست اي دوست
حقيقت را بمعني اوست چون پوست
شريعت پوست مغز آمد حقيقت
ميان اين و آن باشد طريقت
شريعت في المثل بيناست از حال
كه باشد في المثل تمثيل تمثال
بخود بربسته اهل شرع قرآن
نمي‌دانند حقيقت معني آن
بود اهل شريعت اهل دنيا
بمعني در حقيقت نيست بينا
حقيقت اهل دنيا همچو ديوند
هميشه با خروش و با غريوند
ببايد ديو را در بند كردن
باميدي وراخرسند كردن
شريعت حفظ اهل اين جهانست
بمعني در حقيقت پاسبانست
بگويم با تو اركان شريعت
چه دارد معني هر يك حقيقت
بمغزش در حقيقت ره نمايد
در معني به رويت او گشايد
باول باز گويم از شهادت
نمايم آنگهي راه عبادت
شهادت اين بود اي مرد آگاه
كه برداري وجود خويش از راه
كني نفي وجود جمله اشياء
نداني هيچ غير از حق تعالي
شوي از نور او دانا و بينا
به نور او شناسا باشي او را
بداني مظهر انوار يزدان
شوي اندر ره معني خدا دان
طهارت آن بود كو داشتي پيش
كه دين پنداشتي او را از آن پيش
كني كوتاه دست از وي بيكبار
شوي از هرچه غير اوست بيزار
دل و دستي كه آن فرسوده كردي
بغير دين حق آلوده كردي
به آب حلم باري شست و شوئي
كني از بهر جمله گفت و گوئي
كه باشد قبلهٔ حق پير آگاه
كه او مقصود باشد اندرين راه
چو قبله يافتي آنگه نماز است
نهادن بر زمين روي نياز است
نماز تو بود فرمان آن پير
تو آن را خواه نيك و خواه بد گير
بهر امري كه فرمايد چنان كن
همان ساعت هماندم آنچنان كن
ز مرد وقت اگر فرمان پذيري
كني درماندگان را دستگيري
نباشي يك زمان بي ذكر الله
بذكرش باشي اندر گاه و بيگاه
نماز تو درست آنگاه باشد
كه در دل ذكر الا الله باشد
نماز تو بود آنگه نمازي
كه از غيرش بيابي بي نيازي
بروزه نيز بايد بود مادام
نهاده مهر بر لب صبح تا شام
مگو اسرار حق بي امر و فرمان
كجادانند ديوان قدر قرآن
نبايد غيبت اخوان دين كرد
بديشان خويش را بايد قرين كرد
بدرويشان ببايد بود ملحق
سخن پيوسته بايد گفت از حق
نبايد جز حديث دين نمودن
هميشه گفتگوي حق شنودن
بپا هرگز نبايد رفت جائي
كه در آنجا نباشد آشنائي
بپوشان عيب كس را برنگيري
خطاهاي كسان را در پذيري
زكوة مال ميداني كدام است؟
بده از مال خود حق امام است
شفيع خويش سازي مصطفي را
ز مال خود دهي حق خدا را
بود در مال تو حق امامت
كه گيرد دستت او اندر قيامت
به درويشان ره حقي دهي هم
ترا از آنچه بود از بيش و از كم
نداري باز از حق آنچه داري
سراسر آنچه داري در سپاري
حجاب تست در معني زروجاه
حجاب خويشتن بردار از راه
دگر خواه آنكه ره در پيش گيري
بسوي حق سفر در خويش گيري
ببّري از خود و با او كني وصل
بحق رفتن همين معنيست در اصل
قدم بيرون نهي از عالم گل
روان گردي بسوي خانهٔ دل
كني آن خانه را خالي ز اغيار
در آن خانه نگنجد غير دلدار
در آن خانه كند آن يار منزل
به نور او شوي آنگاه واصل
شوي اندر حقيقت همچومنصور
انا الحق گوئي و گردي همه نور
نماند در وجودت هيچ آثار
همه او باشداندر عين ديدار
همه او باشد و ديگر همه هيچ
كنون عطار اين طومار در پيچ
دگر پرسي چرا انسان فنا شد؟
چه فرمان يافت زين عالم كجا شد؟


بخش ۶

۳۵ بازديد


بگويم با تو تا حق را كه ديده است
كدامين قطره در دريا رسيده است
هر آنكس در حقيقت راه بين شد
بمعني واقف اسرار دين شد
به دين مصطفي او راه جويد
حقيقت رو بسوي شاه جويد
تو دين مصطفي را راه ميرو
ز سر مرتضي آگاه ميشو
سخن از مصطفي و مرتضي گو
دليل ره براه مرتضي جو
بداني مظهر انوار حق را
ز پير راه جوئي اين سبق را
ترا اندر حقيقت ره نمايد
ز اسرار ولي آگه نمايد
چو داني بر ره تسليم او شو
ز هر راهي كه فرمايد برو شو
پس آنگه اختيار خويش بگذار
بهر امري كه گويد گوش ميدار
بدو ده دست و برهم نه دو ديده
كه تا درحق رسي اي آفريده
بمعني چونكه اندر حق رسيدي
بدريا همچو قطره آرميدي
بديدي در حقيقت روي دلدار
شوي اندر حقيقت واقف كار
شناسائي شود ناگاه حاصل
شوي چون قطره اندر بحر واصل
شناسا شو چو قطره اول بار
كه تا گردي ز بحر او خبردار
ترا از هر دو عالم آفريدند
بمعني از دو عالم برگزيدند
هر آنچه هست پيدا در دو عالم
همه موجود شد در ذات آدم
درو موجود شد پيدا و پنهان
نمودار دو عالم گشت انسان
ولي انسان كسي باشد در اين دار
كه او باشد ز حال خود خبردار
ز حال خويشتن آگاه باشد
بمعني در طريق شاه باشد
درين ره خاك پاك مرتضي شو
ز خود بيگانه با او آشنا شو
محمد هست انوار شريعت
وليكن مرتضي بحر حقيقت
سخن در راه دين مصطفي گوي
طريق راه دين از مرتضي جوي
چنين كردند دانايان حكايت
ز عبدالله عباس اين روايت
كه در جنگ جمل آن شاه مردان
ميان هر دو صف چون شير غران
ستاده بود و وصف خويش مي‌كرد
دل آن كافران را ريش مي‌كرد
نخست گفتا منم شاه دو عالم
پناه جمله آفاق و آدم
منم گفتا حقيقت بود الله
كه كردم از دو عالم دست كوتاه
ظهور اولين و آخرينم
من از انوار رب العالمينم
منم بر هرچه مي‌بيني همه شاه
بفرمان من از ماهيست تا ماه
محبان مرا باشد بهشتم
خوارج را به دوزخ مي‌فرستم
گنه كاري كه عذر آرد پذيرم
چو آرد توبه او را دست گيرم
كسي كو در ره ما برد زحمت
كنم بر وي به لطف خويش رحمت
چو كفار اين سخن از وي شنيدند
به قصد شاه مردان در دويدند
كشيد آن گاه حيدر تيغ كين را
سراسر كشت كفار لعين را
بجز آن كس كه او آورد ايمان
نبرد از كافران ديگر كسي جان
نفرمود اين سخن حيدر ببازي
نداني اين حكايت‌ها مجازي
تفكر كن در اين گفتار اي يار
كه باشد اين سخن‌ها جمله اسرار
باسرار علي گر راه بيني
حقيقت را همه در شاه بيني
در او بيني بمعني نور يزدان
شوي اندر ره عقبي خدا دان
هم او باشد بمعني شاه و سرور
هم او باشت حقيقت راه و رهبر
تو او را از دل و جان باش مأمور
كه تا گردد سر و پايت همه نور
مرا جان و دل از وي زنده باشد
دل و جانم مرا او را بنده باشد
مرا قدرت نباشد وصف آن شاه
كه وصف او دراز و عمر كوتاه
ز وصف خود سخن را اندكي گفت
سخن از صدهزاران او يكي گفت
نيايد وصف او از صد هزاران
رود گر عمر جاويدان بپايان
اگرگويم حديث از سر حيدر
جهان بر هم زنم جمله سراسر
بگويد ني حديث سر آن شاه
برآيد ناله و فرياد از چاه
بگويد از زبان بي زباني
حديث او بود سر نهاني
من آن گويم كه اي نور منور
توي اندر حقيقت شاه سرور
توي بر هرچه مي‌بينم همه شاه
توي از هرچه بينم جمله آگاه
توي فرمانده اندر هر دو عالم
سليمان يافت از تو ملك و خاتم
تو دادي جنت الماوي به آدم
بطوفان نوح را بودي تو همدم
خليل الله را نمرود بي دين
در آتش چون فكندش از ره كين
در آن دم مر ترا خواند از دل و جان
شد آتش در وجود او گلستان
ترا مي‌خواند موسي در مناجات
برآوردي مر او را جمله حاجات
ترا عيسي و مريم بود بنده
به نامت مرده را مي‌كرد زنده
محمد هم ترا مي‌خواند ناگاه
كه شق شد ماه از انگشت آن شاه
تو شاه اولين وآخريني
تو نور آسمان و هم زميني
تو بودي در بلندي و به پستي
تو بودي و تو باشي و تو هستي
توي در ديدهٔ من نور بينا
توي اندر زبان بنده گويا
توي اندر ميان عقل و جانم
از آن گوهر فشان گشته زبانم
مرا از فضل و رحمت دستگيري
خطاي رفته را اندر پذيري
در اسرار بر رويم گشادي
بكوي رحمت خود راه دادي
نپرسي از كم و از بيش ما را
رساني در وجود خويش ما را
ترا شد بخشش و رحمت مسلم
سخن كوتاه شد والله اعلم
دگر پرسي مسلماني كدام است
چرا در پيش دين پرنده رام است