من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

خطاب به پادشاه اسلام اعليحضرت ظاهر شاه «ايده‘ الله بنصره»

۳۳ بازديد

 
اي قباي پادشاهي بر تو راست
سايهٔ تو خاك ما را كيمياست
خسروي را از وجود تو عيار
سطوت تو ملك و دولت را حصار
از تو اي سرمايهٔ فتح و ظفر
تخت احمد شاه را شاني دگر
سينه ها بي مهر تو ويرانه به
از دل و از آرزو بيگانه به
آبگون تيغي كه داري در كمر
نيم شب از تاب او گردد سحر
نيك ميدانم كه تيغ نادر است
من چه گويم باطن او ظاهر است
حرف شوق آورده ام از من پذير
از فقيري رمز سلطاني بگير
اي نگاه تو ز شاهين تيز تر
گرد اين ملك خدا دادي نگر
اين كه مي بينيم از تقدير كيست
چيست آن چيزي كه ميبايست و نيست
روز و شب آئينهٔ تدبير ماست
روز و شب آئينهٔ تقدير ماست
با تو گويم اي جوان سخت كوش
چيست فردا؟ دختر امروز و دوش
هر كه خود را صاحب امروز كرد
گرد او گردد سپهر گرد گرد
او جهان رنگ و بو را آبروست
دوش ازو ، امروز ازو، فردا ازوست
مرد حق سرمايهٔ روز و شب است
زانكه او تقدير خود را كوكب است
بندهٔ صاحب نظر پير امم
چشم او بيناي تقدير امم
از نگاهش تيز تر شمشير نيست
ما همه نخچير ، او نخچير نيست
لرزد از انديشهٔ آن پخته كار
حادثات اندر بطون روزگار
چون پدر اهل هنر را دوست دار
بندهٔ صاحب نظر را دوست دار
همچو آن خلد آشيان بيدار زي
سخت كوش و پر دم و كرار زي
مي شناسي معني كرار چيست؟
اين مقامي از مقامات علي است
امتان را در جهان بي ثبات
نيست ممكن جز به كراري حيات
سر گذشت آل عثمان را نگر
از فريب غربيان خونين جگر
تا ز كراري نصيبي داشتند
در جهان ، ديگر علم افراشتند
مسلم هندي چرا ميدان گذاشت؟
همت او بوي كراري نداشت
مشت خاكش آنچنان گرديده سرد
گرمي آواز من كاري نكرد
ذكر و فكر نادري در خون تست
قاهري با دلبري در خون تست
اي فروغ ديدهٔ برنا و پير
سركار از هاشم و محمود گير
هم از آن مردي كه اندر كوه و دشت
حق ز تيغ او بلند آوازه گشت
روز ها ، شب ها تپيدن ميتوان
عصر ديگر آفريدن ميتوان
صد جهان باقي است در قرآن هنوز
اندر آياتش يكي خود را بسوز
باز افغان را از آن سوزي بده
عصر او را صبح نو روزي بده
ملتي گم گشتهٔ كوه و كمر
از جبينش ديده ام چيزي دگر
زانكه بود اندر دل من سوز و درد
حق ز تقديرش مرا آگاه كرد
كاروبارش را نكو سنجيده ام
آنچه پنهان است پيدا ديده ام
مرد ميدان زنده از الله هوست
زير پاي او جهان چار سوست
بنده ئي كو دل بغيرالله نبست
مي توان سنگ از زجاج او شكست
او نگنجد در جهان چون و چند
تهمت ساحل به اين دريا مبند
چون ز روي خويش بر گيرد حجاب
او حسابست او ثوابست او عذاب
برگ و ساز ما كتاب و حكمت است
اين دو قوت اعتبار ملت است
آن فتوحات جهان ذوق و شوق
اين فتوحات جهان تحت و فوق
هر دو انعام خداي لايزال
مؤمنان را آن جمال است اين جلال
حكمت اشيا فرنگي زاد نيست
اصل او جز لذت ايجاد نيست
نيك اگر بيني مسلمان زاده است
اين گهر از دست ما افتاده است
چون عرب اندر اروپا پر گشاد
علم و حكمت را بنا ديگر نهاد
دانه آن صحرا نشينان كاشتند
حاصلش افرنگيان برداشتند
اين پري از شيشه اسلاف ماست
باز صيدش كن كه او از قاف ماست
ليكن از تهذيب لا ديني گريز
زانكه او با اهل حق دارد ستيز
فتنه ها اين فتنه پرداز آورد
لات و عزي در حرم باز آورد
از فسونش ديدهٔ دل نا بصير
روح از بي آبي او تشنه مير
لذت بيتابي از دل مي برد
بلكه دل زين پيكر گل مي برد
كهنه دزدي غارت او برملا ست
لاله مي نالد كه داغ من كجاست
حق نصيب تو كند ذوق حضور
باز گويم آنچه گفتم در زبور
«مردن و هم زيستن اي نكته رس
اين همه از اعتبارات است و بس
مرد كر سوز نوا را مرده ئي
لذت صوت و صدا را مرده ئي
پيش چنگي مست و مسرور است كور
پيش رنگي زنده در گور است كور
روح باحق زنده و پاينده است
ورنه اين را مرده ، آن را زنده است
آنكه «حي لايموت» آمد حق است
زيستن با حق حيات مطلق است
هر كه بي حق زيست جز مردار نيست
گرچه كس در ماتم او زار نيست»
برخور از قرآن اگر خواهي ثبات
در ضميرش ديده ام آب حيات
مي دهد ما را پيام «لاتخف»
مي رساند بر مقام لاتخف
قوت سلطان و مير از لااله
هيبت مرد فقير از لااله
تا دو تيغ لا و الا داشتيم
ماسوي الله را نشان نگذاشتيم
خاوران از شعلهٔ من روشن است
اي خنك مردي كه در عصر من است
از تب و تابم نصيب خود بگير
بعد ازين نايد چو من مرد فقير
گوهر درياي قرآن سفته ام
شرح رمز «صبغة الله» گفته ام
با مسلمانان غمي بخشيده ام
كهنه شاخي را نمي بخشيده ام
عشق من از زندگي دارد سراغ
عقل از صهباي من روشن اياغ
نكته هاي خاطر افروزي كه گفت؟
با مسلمان حرف پرسوزي كه گفت؟
همچو ني ناليدم اندر كوه و دشت
تا مقام خويش بر من فاش گشت
حرف شوق آموختم وا سوختم
آتش افسرده باز افروختم
با من آه صبحگاهي داده اند
سطوت كوهي به كاهي داده اند
دارم اندر سينه نور لااله
در شراب من سرور لااله
فكر من گردون مسير از فيض اوست
جوي ساحل ناپذير از فيض اوست
پس بگير از باده من يك دو جام
تا درخشي مثل تيغ بي نيام


فتوت نامه

۳۶ بازديد


الا! اي هوشمند خوب كردار
بگويم با تو رمزي چند ز اسرار
چو دانش داري و هستي خردمند
بياموز از فتوت نكتهاي چند
كه تادر راه مردان ره دهندت
كلاه سروري بر سر نهندت
اگر خواهي شنيدن گوش كن باز
زماني باش با ما محرم راز
چنين گفتند پيران مقدم
كه از مردي زدندي در ميان دم
كه: هفتاد و دو شد شرط فتوت
يكي زان شرطها باشد مروت
بگويم با تو يك يك جملهٔ راز
كه تا چشمت بدين معني شود باز
نخستين، راستي را پيشه كردن
چو نيكان از بدي انديشه كردن
همه كس را بياري داشتن دوست
نگفتن: آن يكي مغز و دگر پوست
ز بند نفس بد، آزاد بودن
هميشه پاك بايد چشم و دامن
اگر اهل فتوت را وفا نيست
همه كارش بجز روي و ريا نيست
كسي،كو را جوانمرديست در تن
ببخشايد دلش بر دوست و دشمن
بهر كس خواستي ميبايد آنت
اگر خواهي بخود، نبود زيانت
مكن بدبا كسي كو باتو بدكرد
تو نيكي كن، اگر هستي جوانمرد
زبان را در بدي گفتن ميآموز
پشيماني خوري تو هم يكي روز
ترا آنگه به آيد مردي و زور
كه بيني خويشتن را كمتر ازمور
مگو هرگز كه: خواهم كردن اينكار
اگر دستت دهد ميكن بكردار
كسي كو را بخشم اندر رضانيست
فتوت درجهان او را روا نيست
فتوت دار چون باشد دلازار
نباشد در جهانش هيچ كس يار
درين ره خويشتن بيني نگنجد
بجز خاكي و مسكيني نگنجد
فتوت اي برادر، بردباريست
نه گرمي ستيزه، بلكه زاريست
بده نان، تا برآيد نامت،اي دوست
چو خوشتر درجهان ازنام نيكوست؟
زبان ودل يكي كن با همه كس
چنان كز پيش باشي، باش از پس
مكن چيزي،كه ديدن را نشايد
اگر گويي شنيدن را نشايد
چو اندر طبع بسياري نداري
مزن دم از طريق بردباري
طريق پارسايي ورز مادام
كه نيكو نيست فاسق را سرانجام
مكن با هيچكس تزوير و دستان
كه حيلت نيست كار زيردستان
درون را پاك دار از كين مردم
كه كين داري نشد آيين مردم
چو خواندندت برو، زنهار ميپيچ
ورت هم بيم جان باشد،مگو هيچ
بجان گر با زماني اندرين راه
نباشد از فتوت جانت آگاه
دماغ از كبر خالي دار پيوست
ز شيطاني چه گيري عذر بردست؟
تواضع كن، تواضع، برخلايق
تكبر جز خدا را نيست لايق
تكبر خيرگي خود را مرنجان
كه افزوني جسمست كاهش جان
سخن نرم و لطيف و تازه ميگوي
نه بيرون از حد و اندازه ميگوي
مگو راز دلت با هر كسي باز
كه در دنيا نيابي محرم راز
حسد را بر فتوت ره نباشد
حسود از راه حق آگه نباشد
اخي را چون طمع باشد بفرزند؟
ببر، زنهار، از وي مهر و پيوند
اگر گفتي ز روي، آنرا بجا آر
وگر خود ميرود سر بر سردار
بخود هرگز مرو راه فتوت
بخود رفتن كجا باشد مروت؟
رياضت كش، كه مرد نفس پرور
بود از گاو و خر بسيار كمتر
مرو ناخوانده، تا خواري نبيني
چو رفتي جز جگر خواري نبيني
بچشم شهوت اندر دوست منگر
كه دشمن كام گردي، اي برادر
ز كج بينان فتوت راست نايد
كه كج بيني فتوت را نشايد
بكام خود منه زنهار! يك گام
كه ايمن نيست دايم مرد خودكام
مروت كن تو با اهل زمانه
كه تا نامت بماند جاودانه
هزاران تربيت گر هست اخي را
ندارد دوست زيشان جز سخي را
مدارا كن تو با پيران مسكين
ببخشا بر جوانان بد آيين
مزن لاف اي پسر، بادوست و دشمن
كه باشد مرد لافي كمتر از زن
فتوت چيست؟ داد خلق دادن
بپاي دستگيري ايستادن
هر آن كس، كو بخود مغرور باشد
بفرسنگ از مروت دور باشد
ادب را گوش دار اندر همه جاي
مكن بابي ادب هرگز محاباي
بخدمت ميتوان اين ره بريدن
بدين چوگان توان گويي ربودن
بعزت باش، تا خواري نبيني
چو ياري كردي اغياري نبيني
گر آيد از درت سيلاب خون باز
بپوشانش درون پرده راز
مبر نام كسي جز با نكويي
اگر اندر فتوت نام جويي
بعصيان در ميفكن خويشتن را
مجو آخر بلاي جان و تن را
هواي نفس خودبشكن، خدا را
مده ره پيش خود صاحب هوارا
چنان كن تربيت پيرو جوان را
كه خجلت برنيفتد اين و آن را
نصيحت در نهاني بهتر آيد
گره از جان و بند ازدل گشايد
لباس خود مده هر ناسزا را
بگوش جان شنو اين ماجرا را
ميان تربيت زان روي ميبند
كه باشد در كنارت همچو فرزند
فتوت جوي، گر دارد قناعت
همه عالم برند ازوي بضاعت
بطاعت كوش، تا ديندارگردي
كه بي دين را نزيبد لاف مردي
پرستش كن خداي جاودان را
مطيع امر كن تن را و جان را
قدم اندر طريق نيستي زن
كه هستي بر نميآيي ازين فن
چوسختي پيشت آيد كن صبوري
در آن حالت مكن از صبر دوري
بنعمت در،همي كن شكر يزدان
چو محنت در رسد صبرست درمان
چو مهمان در رسد شيرين زبان شو
بصد الطاف پيش ميهمان شو
تكلف از ميان بردار و از پيش
بياور آنچه داري از كم و بيش
باحسان و كرم دلها بدست آر
كزين بهتر نباشد در جهان كار
چو احسان از تو خواهد مرد هشيار
چو مردان راه خود چالاك بسپار
اگر شكرانهاي گويد مگو: كي؟
ببايد گشتنت تسليم دروي
فتوت دار چون شمعست در جمع
از آن سوزد ميان جمع چون شمع
ترا با عشق بايد صبر همراه
كه تاگردي از اين احوال آگاه
بگفتار اين سخنها راست نايد
ترا گفتار با كردار بايد
چو چشمت روي آن هستي ببيند
سخنهاي منت، در جان نشيند
مكن زنهار! ازين معني فراموش
همي كن پند من چون حلقه در گوش
گر اين معني بجا آري، ترا به
بشرط اين راه بسپاري، ترا به
اگر خواهي كه اين معني بداني
فتوت نامهٔ عطار خواني
خدا يار تو باشد در دو عالم
چه مردانه درين ره ميزني دم


برچسب هاي موضوع اشعار حافظ

۳۶ بازديد

حافظ

لينك ورود به اشعار حافظ

حافظ - خواجه حافظ - حافظ شيرازي - خواجه شيرازي - خواجه حافظ شيرازي - اشعار حافظ - اشعار خواجه حافظ شيرازي - اشعار حافظ شيرازي - اشعار شيرازي - وبلاگ حافظ - وبلاگ شيرازي - وبلاگ حافظ شيرازي - وبلاگ خواجه حافظ شيرازي - وبلاگ خواجه شيرازي  - وبلاگ اشعار حافظ - اشعار كامل حافظ - غزليات حافظ - غزل حافظ - تمام غزليات حافظ - غزليات كامل حافظ - قطعات حافظ - قطعه حافظ - تمام قطعات حافظ - قطعات كامل حافظ - قطعه هاي حافظ - سروده هاي حافظ - تمام سروده هاي حافظ - رباعيات حافظ - رباعي هاي حافظ - رباعي حافظ - تمام رباعيات حافظ - رباعيات كامل حافظ - قصايد حافظ - قصيده هاي حافظ - تمام قصايد حافظ - تمام قصيده هاي حافظ - قصايد كامل حافظ - اشعار منتسب به حافظ - اشعار منتسب حافظ - شعرهاي حافظ - مثنوي حافظ - مثنوي سروده حافظ - ساقي نامه حافظ - ساقي نامه سروده حافظ  - اشعار ساقي نامه حافظ - اشعار كامل كامل خواجه حافظ - حافظ شيرازي - ديوان حافظ - اشعار ديوان حافظ - عكس حافظ - آرامگاه حافظ - كتاب حافظ - اشعار كتاب حافظ

لينك ورود به اشعار حافظ


در اشاره بكتب و تأليفات خود فرمايد

۳۸ بازديد


به اوّل سه كتب تقرير كردم
به آخر يك از آن تحرير كردم
جواهر نامه با مختار نامه
بشرح القلب من رهبر بخانه
ترا معراج نامه پيش حق خواند
جواهر نامه‌ات خود اين سبق خواند
ترا مختار نامه چون بهشت است
بشرح القلب معنا چون كنشت است
ز بعد اين كتب خوان سه كتب را
كه تا گردد وجودت خود مصفّا
بوصلت نامه دان وصل معاني
ز بلبل نامهٔ ما وا نماني
زهيلاجم جهان در لرزش آمد
فلك از قدرتش در گردش آمد
كتب بسيار دارم گر بخواني
ازو دنيا و عقبي را بداني
ازو ناجي شوي و سالك آيي
براه ديگران خودهالك آيي
بدان كين مظهرم جان كتبها است
درو اسرار دين حق هويداست
بيا در جان من مقصود جان بين
بعين عين خود عين العيان بين
بيا بين آنچه مقصود اله است
كه او ملك وملايك را پناه است
بيا بين نور حق رادر معاني
كه نور اوست نور جاوداني
بيا بين نور او را در وجودت
بشكرانه بكن او را سجودت
چو آدم نور حق را پيش خود ديد
ورا بود آن چنان روزي دو صد عيد
به عدل او را اشارت خود همو كرد
كه اي باب همه مردان توئي فرد
بكن عدل ارز ما خواهي دگر بار
وگرنه پيش ما نبود ترا بار
بكن عدل ار محبّ مصطفائي
غلام و چاكر آل عبائي
بكن عدل ارز حكمت با نصيبي
كه علم و عدل باشد خود حسيبي
بكن عدل و امين شو در جهان تو
كه تا باشي سعادت جاودان تو
بكن عدل و كرم با خلق آفاق
كه تا باشي ميان صالحان طاق
بكن عدل و كرم گر ميتواني
كه اين ماند بدنيا جاوداني
بكن عدل و كرم اي نقد آدم
كه تا باشي ميان حاتمان يم
بكن عدل و كرم تا نام يابي
ميان عاشقان آرام يابي
بكن عدل و كرم گر تاج خواهي
ز شاهان جهان اخراج خواهي
بكن عدل و كرم در ملك دنيا
كه تا باشد ترا عقبي مهيا
بكن عدل و كرم تا راه يابي
بزير جبّه‌ات صد ماه يابي
بكن عدل و كرم تا جان دهندت
بوقت مرگ خود ايمان دهندت
بكن عدل و كرم اي فخر ايّام
اگر داري تو بر اين قصر ما كام
بكن عدل وكرم گر ملك خواهي
كه اين باشد نشان پادشاهي
بكن عدل و كرم گر ميتواني
كتاب ظلم را ديگر نخواني
بكن عدل و كرم كين فخر دين است
نشان اوليآء ملك دين است
بكن عدل و كرم تا شاد گردي
ز دوزخ بيشكي آزاد گردي
بكن عدل و كرم تا زنده باشي
ميان اوليآ فرخنده باشي
بكن عدل و كرم اي جان درويش
كه خورشيد است قرص خوان درويش
بكن عدل و كرم ورنه زبون شو
درون دوزخ تابان نگون شو
بكن عدل و كرم ورنه خرابي
درون آتش سوزان كبابي
بكن عدل و كرم ورنه بمردي
ز دنيا حسرت واندوه بردي
بكن عدل و كرم ورنه اسيري
بغلّ و بند در زندان بميري
بكن عدل و كرم ورنه فتادي
تو برخود اين در محنت گشادي
بتو هرچند گويم از معاني
تو اين را بشنوي افسانه خواني
معانيهاي عالم جمع كردم
ز دستش بادهٔ عرفان بخوردم
شدم مست و ببحرش راه بردم
ز جسم هستي خود جمله مردم
ز علم دوست گشتم حيّ موجود
هم او بوده مرا از علم مقصود
ز بحر علم دُر آرم بخروار
كنم در راه جانان جمله ايثار
ز بحر علم دارم صد كتب من
در آن بنهاده‌ام اسرار لب من
ز بحر علم دارم جامه‌ها پر
برو بستان تو از الفاظ من در
تو آن در را نگهدار و رهي شو
بكوي راستان همچون شهي شو
ز بحر علم دارد جان من جوش
ولي علم صور كردم فراموش
ز علم انبيا خواندم سبقها
ز شرح اوليا دارم ورقها
كتابي را كه از ايمان نويسم
ز علم معني قرآن نويسم
كتابي را كه با جانان قرين است
ز گفتار نبي المرسلين است
كتابي را كه من از آن نويسم
بود بحر و دگر را چون نويسم
كمال علم او دانستن جان
ولي در ذات انسانست پنهان
چو انسان نيستي علمت نباشد
ميان مردمان حلمت نباشد
چو آن سان نيستي تو سر نداني
توسرّ خويش را از برنداني
هر آنكس را كه دنيا خويش باشد
ورا زقوّم دوزخ پيش باشد
هر آنكس را كه دنيا همنشين است
ورا شيطان ملعون در كمين است
هر آنكس را كه دنيا يار دانست
ز خود عقبي همه بيزار دانست
هر آنكس را كه دنيا رهنمونست
بتحقيق و يقين خود بس زبونست
هر آنكس را كه دنيا برده از راه
نباشد از خداي خويش آگاه
هر آنكس كو زدنيا كام ور شد
به آخر او ز دين حق بدر شد
هر آنكس كو ز دنيا شاد كام است
مقام آخرت بروي حرام است
هر آنكس را كه دنيا برقع افكند
ورا كرد او بزير پرده در بند
هر آنكس را كه دنيا خود مقامست
ورا در عالم قدسي نه كام است
هر آنكس را كه دنيا برگزيده است
فلك را زير گردش خود خميده است
هر آنكس را كه دنيا بركشيده است
فلك او را بزير پنجه ديده است
هر آنكس را كه دنيا پيشوا شد
محمّد با علي از وي جدا شد
هر آنكس را كه دنيا دام باشد
شياطين جملگي بر بام باشد
هر آنكس را كه دنيا ذكر باشد
ز ذكر جنّتش كي فكر باشد
هر آنكس را كه دنيا درنگين است
ورا صد دشمن بد در كمين است
هر آنكس را كه دنيا چون شكر شد
ورا تيغ چو زهرش در جگر شد
هر آنكس را كه دنيا خود حياتست
به آخر اصل حال او ممات است
هر آنكس را كه دنيا آرزو شد
سيه رو گشت و حال او چو مو شد
هر آنكس را كه دنيا شد زبون شد
چو عيسي بر فلك بر گو كه چون شد
برو تو حبّ دنيا را چو مردان
برون كن از دل و خود را مرنجان
برو تو حبّ دنيا بي ثمر دان
تو اصل دانش و دين چون قمر دان
برو با يار گو اسرار رازم
برويش باب معني كن تو بازم
هر آنكو دين ندارد مرد ما نيست
ميان عاشقان و با صفا نيست
برو اي يار دينم را وطن كن
پس آنكه با كتبهايم سخن كن
برو اي يار با عطّار بنشين
كه تا يابي بوقت مرگ تلقين
چو تلقين يافتي اندر بهشتي
وگرنه دين و ايمانت بهشتي
ترا عطّار از اسرارگويد
نه با نفس و هوايت يار گويد
ترا ازمعني قرآن دهد پند
برو خود را بقرآن كن تو پيوند
كه تا محكم شود ايمان و دينت
شود جمله نهانيها يقينت
تو دانستي يقين تو يار ما باش
درون جبّهٔ اسرار ما باش
برو با اهل معني خلوتي كن
ز جام اهل معني شربتي كن
برو اي يار پيش يار درويش
كه او باشد ترا پيوند و هم خويش
برو اي يار سالك را دعا كن
تو اين دنياي دون را خود رها كن
برو اي يار خاك آن قدم شو
پش آنكه سرفراز و محترم شو
برو اي يار با او همنشين باش
بجور بردباري چون زمين باش
برو اي يار با او همقرين شو
پس آنگه باملايك همنشين شو
اگر تا ني بيائي اندرين راه
ترا مظهر كند از حال آگاه
اگر در منزل او راه يابي
بهر دو كون بيشك جاه يابي
اگردانا دهد جاهت بشاهي
بگيري اين فلك با ماه و ماهي
اگر دانا ترا افكند از پاي
سرت رفت و نيابي هيچ جا جاي
برو تو دانش دانا زبر كن
ز دانشهاي نادان تو حذر كن
ز دانشهاي نادان در چه افتي
چه خوك تير خورده در ره افتي
ز دانشهاي نادان كرده ره گم
نخوردي يك دمي از آب زمزم
ترا چون آب زمزم نيست در جان
وصال كعبه كي يابي چو مردان
ز كعبه يافتم مقصود كعبه
از آنم مشتري گشته چو زهره
مرا با شاه كعبه حالها شد
كه ني از درد من در ناله‌ها شد
زهرجا نعره‌ها آمد زصخره
كه رو چون بيت مقدس گير بهره
در آن بهره تو مقصودي طلب كن
ز مقصودم تو محبوبي طلب كن
در آن مطلوب محبوبم هويداست
ز سر تا پاي او انوار پيداست
مرا با اوست بيعت در معاني
تو اين اسرار معني را چه داني
مرا با اوست اين دنيا و دينم
ظهور او شده عين اليقينم
مرا ازاوست اين جاني كه بيني
ترا كفر است با او همنشيني
اگر شخصي بگويد دين من اوست
به خونش ميدهي فتوي كه نيكوست
ترا از بهر كشتن نافريدند
ز بهر وصل كردن آفريدند
تو بشناس آنكه او باب الجنانست
بشهرستان احمد چون جنان است
تو بشناس آنكه او ما را يقين گفت
يقين از گفت شاه المرسلين گفت
تو بشناس آنكه او سرّ معاليست
درون ني ز غير او چه خاليست
كه بود آنكه محمّد گفت جانش
بحال نزع بوسيد اودهانش
به آن بوسه باو اسرارها گفت
دگر او را سر و سردارها گفت
هم او سردار باشد اوليآ را
هم او ديدار باشد انبيآ را
اگر خواهي بداني پيشوايت
بگويم تا بداني مقتدايت
اميرالمؤمنين حيدر وليّم
محمّد فخر آدم شد نبيّم
اميرالمؤمنين اسم وي آمد
ز بهر ديگران اين خود كي آمد
اميرالمؤمنين باشد امامم
كه مهر اوست وابسته بجانم
اميرالمؤمنين نور خدايست
دگر او نطق و نفس مصطفايست
اميرالمؤمنين روح روانم
بمعني نطق گشته در زبانم
اميرالمؤمنين ميدان كه شاه است
مرا در كلّ آفتها پناه است
اميرالمؤمنين درويش آمد
درين عالم ز جمله پيش آمد
اميرالمؤمنين داناي سرها
اميرالمؤمنين از جان هويدا
اميرالمؤمنين شد اسم اعظم
اميرالمؤمنين باشد مكرّم
اميرالمؤمنين در هر زماني
اميرالمؤمنين در هر مكاني
اميرالمؤمنين شاه ولايت
اميرالمؤمنين جاه ولايت
اميرالمؤمنين راه و طريقست
اميرالمؤمنين بحر عميقست
اميرالمؤمنين شمشير برّان
اميرالمؤمنين خود شير غرّان
اميرالمؤمنين چون ماه تابان
اميرالمؤمنين آن اصل قرآن
اميرالمؤمنين قهّار آمد
اميرالمؤمنين جبّار آمد
اميرالمؤمنين در حكم محكم
اميرالمؤمنين با روح همدم
اميرالمؤمنين را تو چه داني
كه بغضش راميان جان نشاني
ز بغضش راه دوزخ پيش گيري
ز حبّش درولاي او نميري
تراگر دين و ايمان پابجاي است
ترا حبّش ز حق در دين عطايست
در اين عالم بسي من راه ديدم
همه اين راهرا در چاه ديدم
بغير راه او كآن راه حق است
دگرها جمله مكروهات فسق است
تو اندر وقف راهي ساختستي
كه ازدرس معاني باز رستي
برو در مدرسه تو علم حق خوان
مده تغيير در معنيّ قرآن
بقرآن وقف تركان كي حلالست
ترا اين خدمت و منصب وبالست
به پيشم حيلهٔ شرعي مياور
به پيش من نباشد حيله باور
ترا از بهر دانش آوريدند
ز بهر بينشت خود پروريدند
ترا انسان كامل نام كردند
ميان سالكانت جام كردند
پس آنگه ريختند در وي شرابي
كه انسان و ملك خوردند آبي
همه از جرعه‌اش مدهوش و مستند
همه از جوي بيراهي بجستند
همه هستند و سر مستند و هشيار
در اين دنياي دون و دون گرفتار
برون آ از گرفتاري اين چرخ
كه تا گردي چو معروفي در آن كرخ
ز كرخ دل برون آي و تو جان بين
تو معروف حقيقي بيگمان بين
مرا خود آرزوي لامكانست
كه آجا سرّ ما اوحي عيانست
جهان خود پر ز انوارتجلّي است
وليكن ديدهٔ تو مثل اعمي است
ترا انوار جانان نيست روشن
از آن افتادي اندر چاه بيژن
چو افتادي بدان چه كي برآئي
درون آتش هجران درآئي
برون آ خانه را روشن كن از نور
رفيقي اندرو بنشان به از حور
كه تا از راه بد آرد براهت
بمعني باشد او پشت و پناهت
ترا باشد رفيق نيك ايمان
باين عالم تو باشي چون سليمان
بيا تا ما و تو اسرار گوئيم
ميان خانه و بازار گوئيم
به اسرارت نمايم راه توفيق
بكن اين قول حقاني تو تصديق
اگر اين قول را خواني بتكرار
به او واصل شوي درعين ديدار
بيا و علم حقاني زبر كن
تو انسان را ز علم حق خبر كن
برو تو علم عاشق گير در دين
كه تا گردي چو منصور خدابين
برو تو واقف اسرار من باش
درون كلبهٔ عطّار من باش
كه تا بيني كه سرمستان كيانند
ميان ديدهٔ بينا عيانند
هرآنكس كو از اين جرعه چشيده است
دو عالم را مثال ذرّه ديده است
ملايك با همه انسان عالم
طفيل مصطفا اند بلكه آدم
محمّد هست محبوب خداوند
هم او بوده است مطلوب خداوند
هم او باشد به اين اسرار محرم
هم او باشد به ياران يار همدم
تو يار يار را نشناختستي
از آن ايمان و دين در باختستي
تو يار يار محبوب محمّد
بدان تا گردي از معني مؤيّد
تو بشناس آنكه او اسرار ديده است
ميان اوليآ ديدار ديده است
تو بشناس آنكه او را حق ولي خواند
محمّد بعد خويشش خود وصي خواند
تو بشناس آنكه مقصود جنان است
معين و رهبر اين كاروان شد
تو بشناس آنكه او داناي راز است
تو بشناس آنكه او بيناي راز است
تو بشناس آنكه او در عين ديد است
همه گلهاي معني او بچيده است
توبشناس آنكه او ديد الهست
هم او مولاي خود را عذر خواه است
ترا حيله است ورد جان و تلقين
از آن گنديده گشتي همچو سرگين
مرا با حال پاكان كار باشد
كه در پاكي همه انوار باشد
مرا با اهل معني ذوق باشد
كه از عشقش درونم شوق باشد
مرا با اهل عرفان رازهايست
كه از دردش درونم ناله‌هايست
مرا جز اهل وحدت گفتگونيست
كه گفت ديگرانم همچو بونيست
مرا از بحر عشقش يكدوجو نيست
كه پيشم بحر نادان چون سبو نيست
مرا هر دو جهان بر مثل موئيست
به آتش سوزمش اين دم كه هوئيست
مرا از دست نادان خون شده دل
بنادان گفتن اسرار مشكل
مرا كاري دگر در پيش راه است
كه عالم بر دو چشم من سياه است
مقيّد مانده‌ام در دست اطفال
يكان وقتي بدرد آيد مرا حال
مرا از درد ايشان درد زايد
زمانه دايمم انگشت خايد
خداوندا بحق جود و فضلت
بحقّ رحمت و احسان و بذلت
بحقّ جمله محبوبان درگاه
بحقّ جمله مطلوبان درگاه
بحقّ اوليا و انبيايت
بحقّ اصفيا و اتقيايت
بحقّ جمله قرآن و كلامت
به بيداري كه داري در قيامت
بحقّ جملهٔ كروّبيانت
به فضل جملهٔ روحانيانت
بحقّ آتش شوق محبّان
بحقّ حالت ذوق محبّان
بحقّ آن يتيم زار و بيمار
بحقّ آن اسيران نگونسار
بحقّ عاشقان مست اسرار
بحقّ عارفان سينه افكار
بحقّ جام وصل واصلانت
بحقّ ذكر و اوراد مهانت
بحقّ آن شهيدان كفن تر
بحقّ آن يتيم ديده بردر
بحقّ آن شجاع سر فدايت
بحقّ آنكه داديش از عطايت
بحقّ آنكه چون منصور مست است
بحقّ آنكه او مست الست است
بحقّ آدم و نوح و سليمان
بحقّ شيث با موسيّ عمران
بحقّ خضر و با الياس و يعقوب
بحقّ ارميا با هود وايّوب
بحقّ دانيال ادريس و يحيي
به اسمعيل و اسحق و به عيسي
بحقّ يونس ابراهيم امجد
بصدق آن شعيب پاك و اسعد
بحقّ اولياء ما تقدم
بحقّ انبياء ديده پرنم
بحقّ مصطفي و آل يسين
بحقّ مرتضي آن نور تلقين
بحقّ جمله فرزندان پاكش
بحقّ عابدان خاك راهش
بحقّ پيروان آل حيدر
بحقّ جانشينان مطهّر
بحقّ شيعهٔ شبّير و شبّر
بآب ديدهٔ عابد بشب تر
بحقّ باقر آن درياي رحمت
بحقّ صادق آن نور حقيقت
بحقّ كاظم آن بحر تحمّل
بحقّ آن رضا كان توكّل
بحقّ آن تقي چون باب معصوم
بحقّ آن نقيّ كشته مظلوم
بحقّ عسكري آن تاج ايمان
بحقّ مهدي آن هادي ايمان
بحقّ بوذر و سلمان و قنبر
بحقّ ياسر و عمّار و اشتر
بحقّ بصري ومالك به دينار
بحقّ آن محمّد واسع كار
بحقّ آن حبيب اعجميم
بحقّ خالد مكّي وليّم
بحقّ عتبه با شيخ فضيلم
بحقّ رابع سلطان كميلم
بحقّ شاه ابراهيم ادهم
به بشر حافي آن شيخ مكرّم
بحقّ شيخ آن ذوالنون مصري
به بازيد و شقيق آن شيخ بلخي
بحقّ عبد آن شيخ مبارك
بحقّ آنكه بگرفت او سه تارك
بحقّ داود طائي و حارث
بحقّ احمد حرب و بوارث
بحقّ عبدسهل معروف و اعلم
به سمّاك و بدارا و به اسلم
بحقّ پير رضي الدين لالا
به حاتمّ اصم آن نور والا
بحقّ سرّي و آن فتح موصل
به شيخ احمد آن عبّاد فاضل
بحقّ بوتراب و خضرويّه
به يحيي معاذ آن پير خرقه
بحقّ شه شجاع و مجد بغداد
به يوسف بن حسن با شيخ حدّاد
بحقّ شيخ دين منصور عماد
بحمدون قصار آن بحر اسرار
بحقّ مرد حق احمد عاصم
به شيخ ما جنيد آن مست قائم
بحقّ عمرو و آن عثمان مكّي
به خرّاز و ابوسفيان ثوري
بحقّ آن محمّد بحر رويم
به ابراهيم رقي با عطايم
بحقّ يوسف و اسباط و يعقوب
بسمنون محبّ و شيخ ايوب
بحقّ شيخ بوشنجي و ورّاق
بحقّ مرتعش آن شيخ دقاق
بحقّ فضل دين با شيخ مغرب
بحقّ حمزهٔ طوسي و مهلب
بحقّ شيخ علي مرحباني
بحقّ احمد مسروق فاني
بحقّ شيخ عبدالله روعد
بحقّ شيخ مرشد كوست سرمد
بحقّ پير ذخّار كبيرم
كه او بوده بدين عالم منيرم
بحقّ شاه سرمستان آفاق
 كه نامش مستطر بوده به نه طاق
بحقّ شيخ محمد حريري
كه او را بوده انفاس كبيري
بحقّ شيخ دشت خاوراني
كه او را بوده حكم كامراني
بحقّ نالش عطار مسكين
بحقّ رهروان راه اين دين
بحقّ كعبه و بطحا و زمزم
بحقّ سجده گاه باب آدم
كه اهل علم را ده تو صفائي
و يا بر سرنهش تاج وفائي
ويا رحمي بده يارب ورا تو
كه تا سازد دل درويش نيكو
دگر اهل معاني را حضوري
بده تا طاعتش باشد چو نوري
دگر دست عدو كوتاه گردان
بدرويشي و فقرم شاه گردان
چو درويشي و فقرم شد مسلّم
زنم در كاينات الله اعلم
دگر اهل و عيال و خيل وخالم
تو شان جمعيّتي ده در وصالم
دگر اين بنده را كنج حضوري
خداوندا بده يا خود صبوري
دگر از خلق دوري ذوق دارم
ازين دوري بخود بس شوق دارم
وگر از خلق دارم من نفوري
ندارم من بايشان دست زوري
وگر من ازگنه بسياردارم
وليكن عفو تو من يار دارم


در نعت سلطان سرير ارتضا علي بن موسي الرضا عليه السلام و كسب فيوضات از آستان آن حضرت

۳۶ بازديد


شه من در خراسان چون دفين شد
همه ملك خراسان را نگين شد
امام هشتم و نقد محمّد
رضاي حق بد او در دين احمد
هم او بد قرة العين ولايت
به او همراه بد كلّ عبادت
بدان تو كعبه بر حق مرقدش را
از آنكه هست محبوب حق آنجا
بقول مصطفا حج شد طوافش
چرا كردي تو اي ملعون خلافش
ز كعبه بس مراتب دان بلندش
بگويم ليك نتواني فكندش
درون كعبهٔ ما نقد شاه است
كه او محبوب و مطلوب اله است
بحال كودكي در آستانش
به شبها خوانده‌ام ورد زبانش
مرا از روح او آمد مددها
دگر گفتا كه شابورت بود جا
بوقت كودكي من هيجده سال
بمشهد بوده‌ام خوشوقت و خوشحال
دگر رفتم بنيشابور و تون هم
به آخر گشت شاپورم چو همدم
به شاپورم بدندي سالكان جمع
از ايشان داشتم اسرارها سمع


بسم الله الرحمن الرحيم

۳۶ بازديد


گهنكارم ز فعل خود گنه كار
خداوندا توئي داناي اسرار
گنهكارم كه فرمانت نبردم
وليكن بادهٔ لطفت بخوردم
بكردي توبهٔ همچون نصوحا
بدادند جام معنيت مصفّا
تو گشتي پاك و معصوم و مطهر
گرفتي دامن اولاد حيدر
از آنكه شربت ايشان چشيدي
دوعالم پيش خود چون بيضه ديدي
ز مشرق تا بمغرب كو جواني
كه گويد همچو مظهر داستاني
اگر يك قطره از جامش كني نوش
كني تو هستي خود را فراموش
شوي واصل بدرياي يقيني
اناالحق گوئي و منصور بيني
اگر از جام او نوشي تو باده
نگردي تو بگرد شيخ لاده
اگر از جام او داري تو نامي
بكن عطّار مسكين را سلامي
اگر از جام او داري تو شوقي
تو داري در معانيهاش ذوقي
اگر از جام او خوردي پياله
نمي‌خواهي ز اعظم يك نواله
اگر از جام او داري تو لذّت
نه‌اي با شافعي محتاج صحبت
اگر از جام او گردي تو سالك
ترا كاري نباشد خود به مالك
اگر از جام او گردي مكمّل
تو گردي فارغ ز گفتار حنبل
اگر از جام او نوشي بعالم
ببيني جملگي اسرار آدم
اگر از جام او نوشي بتحقيق
شود گفتار ما آن جات صديق
ز مشرق تا بمغرب نام دارم
ز فضل او هزاران جام دارم
اگر از جام او نوشي بمعني
نهند بر فرق تو صد تاج تقوي
اگر از جام او نوشي به اسرار
ببيني نور او در عين ديدار
اگر از جام او نوشي دمادم
تو را باشد سليماني و خاتم
اگر از جام او نوشي چو احمد
شريعت را بداني همچو ابجد
اگر از جام او نوشي چو حيدر
دو عالم بيشكت گردد مسخّر
اگر از جام او نوشي حسن وار
خدا يار تو باشد در همه كار
اگر نوشي تو از جام حسيني
بظاهر هم بباطن نور عيني
اگر تو جام او نوشي چو سجّاد
تو باشي جان و روح جمله عبّاد
اگر تو جام او نوشي چو باقر
شود بر تو همه اسرار ظاهر
اگر تو جام او نوشي چو صادق
تو باشي بر تمام علم حاذق
اگر تو جام او نوشي چو كاظم
بماني از بلاي نفس سالم
اگر تو جام او نوشي رضا گوي
درا در دين و دنيا پيشوا گوي
اگر تو جام او نوشي تقي وار
شوي از خواب غفلت زود بيدار
اگر از جام او نوشي نقي بين
مبين خود دشمنان آل ياسين
اگر تو جام او نوشي چو عسكر
تو را قطره نمايد حوض كوثر
اگر تو جام او نوشي چو مهدي
تو باشي در زمان خويش هادي
اگر تو جام او نوشي اميني
ظهور اولين و آخريني
اگر تو جام او نوشي چو منصور
اناالحق گوئي و باشي همه نور
اگر تو جام او نوشي چو سلمان
محقّق گردي اندر عين عرفان
اگر تو جام او نوشي چوبوذر
ترا باشد مقام قرب قنبر
اگر تو جام او نوشي چو اشتر
شود شمشير تو مانند آذر
اگر تو جام او نوشي چو مختار
چو ابراهيم اشتر باش سردار
اگر تو جام او نوشي چو حارث
شوي شمشير بابش را تو وارث
اگر تو جام او نوشي چو عمّار
مسيّب بيني اندر عين اين كار
اگر تو جام او نوشي چو مسلم
چو ز مجي از بلا باشي تو سالم
اگر تو جام او نوشي بايّام
ببيني بايزيدش را به بسطام
اگر تو جام او نوشي به آبي
تمامي علمها را خود جوابي
اگر تو جام او نوشي شوي مست
بگوئي عشق خوددر پيش ما هست
نبي اين باده خورد و نعره‌ها زد
هزاران آتش اندر جان ما زد
نبي اين باده خورد و حال ما گفت
طريق عاشقان را بر ملا گفت
نبي اين باده خورد و گفت اي جان
چرا غافل شدي از شاه مردان
نبي اين باده خورد و گفت اوداد
زسر بگذشتم و از پاي آزاد
نبي اين باده خورد و شادمان شد
به پيش عارفان اسرار خوان شد
نبي اين باده خورد و بيخودي كرد
دلم را پر ز نور سرمدي كرد
نبي اين باده خورد و گشت عاشق
ز دُرد باده‌اش منصور عاشق
نبي اين باده خورد و گفت والله
توئي در جان و دل بيدارو آگاه
نبي اين باده خورد و جان فدا كرد
به اسرار خدايم آشنا كرد
نبي اين باده خورد و گفت عطّار
توي اندر ميان عاشقان يار
نبي اين باده خورد و گفت مظهر
درون سالكان را كرد انور
 نبي اين باده خورد و رفت در راه
همي ناليد و ميگفت اي تو آگاه
نبي اين باده خورد و دستها زد
سماع گرم را او با صفا زد
نبي اين باده خورد و از چه درآمد
خروش و غلغل آن شه برآمد
همه گويند عشق اين تخم كشته است
كه حق او را بدست خودسرشته است
ز اسرارش همه دلها شود شاد
كه داده خرمن هستي خود باد
ز اسرارش جهان آباد گردد
دل عشّاق دانا شاد گردد
ز اسرارش منوّر جان عاشق
كه انور گشته زآن ايمان عاشق
ز اسرار تو مظهر گشته عارف
ازو آواز ميآيد كه هاتف
تو هاتف را نداني كو بغيب است
سر خود در گريبان كش كه جيب است
ز جيب او همه اسرار ديدم
همه مُلك ومَلك عطّار ديدم
ز اسرارش همه ديدار ديدم
خدا را پيش آن دلدار ديدم
محمّد هست دلدار الهي
گواه پاكي او ماه و ماهي
شريعت با طريقت حقّ او دان
ظهور اوست اندر ذات ايشان
شريعت خانهٔ امن و امانست
طريقت راه قرب راستانست
حقيقت اصل وصل آن امين شد
چو نوري سوي ربّ العالمين شد
از آن مي خورد هر كو مست حق شد
وجودش پاك و صافي چون ورق شد
از آن مي هر كه خورد او بي هوس شد
فغان و نالهٔ او چون جرس شد
وجود من پر از نور ولي جو
همي خواهم كه گويم با تو نيكو
ولي ازدست اين مشتي منافق
نمي گويم من اين اسرار لايق
وگر گويند عطّار است رافض
هر آن كو اين بگويد هست حايض
به پيشم كمتر از حيض زنان است
هر آن كس كو ورا خود اين گمانست
دو و پانصد كتاب اوليا را
دوباره خوانده‌ام هم انبيا را
دگر با اوليا بسيار بودم
حديث اوليا چون جان شنودم
دگر احمد بحيدر راز گويم
ز اهل فضل كي اسرار جويم
مرا ياريست اندر پرده پنهان
كسي گويد كه رو تو راز خود دان
دگر مي‌گويدم آن يار برگو
باو كن ختم معني اين زمان تو
نبي اسرار و عرفان مرتضي شد
همي درجان منصور او خدا شد
همو معنيّ و آيات كلام است
ز غزّت بر محمّد او پيام است
امين كبريا چون جبرئيلست
بخلق و لطف و عصمت چون خليل است
خدا او را وليّ الله خوانده
برفعت مصطفايش شاه خوانده
بهر قرني برون آيد به لوني
ازو آباد ميدان اين دو كوني
محمّد با علي از نور ذاتند
درون جان عاشق خود حياتند
خدا نور است و او نور خداي است
به شرعم اين معاني مقتدايست
محمد از وجود خويش برخاست
تمام نور خود با نورش آراست
چو قطره سوي بحر آمد نكو شد
اناالحق گوي در معني هم او شد
چه مي‌گوئي تو اي فاضل بيا گو
برو انسان كامل را دعاگو
ز انسان نور تابد در معاني
تو از انسان كامل وا نماني
حقيقت را درون جان ما بين
شريعت آستان آن سرا بين
دو عالم پيش من خود يك نگين است
به تحقيق و يقين دانم چنين است
من اين دعوي ز اصل كار دارم
جهان را اندرو مردار دارم
من اين دعوي بمعني باز گويم
به پيش شاه خود اين راز گويم
من اين دعوي به دانا كي توانم
از آنكو گفت باشد در زبانم
مرا دعوي به غيري باشد اي يار
كه او دو بين شده در عين پندار
مرا دعوي مُسلّم گشت در دين
كه شرعم از محمّد هست تلقين
مرا دعوي رسد در كلّ آفاق
كه هستم در معانيهاي او طاق
مرا دعوي رسد كز وي بگويم
نشان پاي او را من بجويم
بعمر خويش مدح كس نگفتم
دُري از بهر دنيا من نسفتم
مرا گنج معاني شد مُسخّر
بيمن همّت اولاد حيدر
مرا گنج معاني همنشين است
ترا استاد شيطان لعين است
مرا گنج معاني راهبر شد
ترا از اين معاني گوش كر شد
مرا گنج معاني در درونست
به پيشم دين بي‌دينان زبونست
مرا گنج معاني بيشمار است
حضور ذوق من ديدار يار است
مرا گنج معاني هست در دل
كتبهايم شده فضل فضايم
مرا گنج معاني بي زوال است
تو را سرّ معاني قيل و قال است
مرا گنج معاني در قطار است
كه اشترهاي مستم بي مهار است
مرا گنج معاني در ظهور است
از آن اين مظهر من گنج نور است
مرا گنج معاني بي كليد است
مگو كين از جنيد و بايزيد است
مرا گنج معاني رهنمايست
اميرالمؤمنينم پيشواي است
مرا گنج معاني در ضمير است
ز اسرارم خوارج در زحير است
مرا گنج معاني بس كبير است
اميرالمؤمنينم دستگير است
مرا گنج معاني خود زعشق است
نه جانم كوفه و مصر و دمشق است
مرا گنج معاني گفت برخيز
برو از جمع بي‌دينان بپرهيز
مرا گنج معاني مرتضايست
كه او خود تاج و عين اوليايست
مرا گنج معاني در كتاب است
كه نام يار من دروي خطاب است
مرا گنج معاني آن امام است
كه او را جبرئيل از جان غلام است
مرا گنج معاني آن امير است
كه او جبّار اكبر را وزير است
مرا گنج معاني جعفر آمد
كه او باب علي را چون درآمد
مرا گنج معاني شاه داده است
چنانكه قبرش را ماه داده است
مرا گنج معاني جفر شاه است
كه هر دو كون پيشش چون گياه است
مرا گنج معاني نهج او شد
از آن گفتار من در دين نكوشد
مرا گنج معاني او بداده
منم خاك ره آن شاهزاده


مناجات

۳۶ بازديد


خداوندا دلم آزاد گردان
به فضل خود تنم را شادگردان
خداوندا گنه بسيار دارم
ولكين جمله را اقرار دارم
قلم دركش باين طومار عصيان
كه غرقم اندرين درياي طوفان
خداوندا ترا زيبد حكومت
كه وصفت را ندانم حدّ وغايت
خداوندا بسي من دردمندم
درين دنياي دون بس مستمندم
خداوندا مرا دنيا زبون كرد
ز كوي عاشقان تو برون كرد
خاوندا ازين كويم برون كن
بكوي عاشقانم خود درون كن
خداوندا بلا بسيار ديدم
درين كو من جفا بسيار ديدم
محلّ آن شده كازاده باشم
ميان سالكان استاده باشم
خداوندا نباشد حال بيتو
خداوندا نباشد قال بي تو
توئي حال و توئي قال و توئي روح
ز تو گردان شده كشتيّ هر نوح
هر آنكس را كه خواهي تاج بدهي
ز ملك عافيت صد باج بدهي
هرآنكس را كه خود را يار خواني
ز خواب غفلتش بيدار خواني
خداوندا توئي درمان و دردم
برحمت سرخ گردان روي زردم
خداوندا مرا مقصود دين است
كزويم علم شرعي در نگين است
خداوندا مرا در علم جان ده
تو اين اسرار پنهانم عيان ده
خداوندا توئي حلال مشكل
ز تو باشد مرا ديدار حاصل
خداوندا ز تو خواهم اماني
كه حلّ مشكلات اين جهاني
خداوندا اگرچه اهل عالم
بسوي ديگران دارند مقدم
مرا چون تونباشد يارو همدم
ز دين مصطفي هستم مكرّم
بحمدالله كه عطّار فقيرت
شده در ملك معني چون اسيرت
خداوندا باو فضل و كرم كن
برو علم معاني خوان و دم كن
خداوندا ز تو انعام خواهم
ز خنب عافيت صد جام خواهم
خداوندا مرا از تن رها كن
ز فضل خويشتن اينم عطا كن
خداوندا دگر طاقت ندارم
تو زين وحشت سرا بيرون درآرم
تمام اوليا از وي بجستند
كه از مكر چنين مكّاره رستند
خداوندا ز تو اينم مراد است
كه آزادي و فردي در نهاد است
خداوندا به پيشت سهل باشد
كه كار اين چنين مسكين برآيد
خداوندا فراغت خواهم از تو
بده تا گرددم زاينحال نيكو
خداوندا ازين درياي جودت
بده يك قطره تا آرم سجودت
مرا از بحر جودت شبنمي بس
ز داروخانه‌ات يك مرهمي بس
اگربدهي تو از خورشيد نورم
برد ماه معاني تا به طورم
خداوندا تو احمد كن شفيعم
كه تادنيا و دين گردد مطيعم
خداوندا بذات پاك حيدر
بكن اين جسم و جانم را منوّر
خداوندا مراده آشياني
بكنج عافيت بدهم مكاني
كه تا اين پنج روزه عمر باقي
بطاعت صرف سازم همچو ساقي
خداوندا از آن ساقيّ كوثر
شرابم ده كه تاگردم منور
خداوندا ز تو خواهم پناهي
كه از ظلمت شدم مثل گياهي
خلاصي ده از اين ظلمت تو ما را
كه تا يابم ز تو نور بقا را
خداوندا درين محنت فسردم
ز هستيهاي خود كليّ بمردم
خداوندا مرا انعام دادي
ز بحر حيرتم صد جام دادي
خداوندا ترا حكم جلالست
از آنم شاعري سحر حلالست
خداوندا ز تو گفتم عطايست
كه اوراد ملايك در سمايست
خداوندا مرانظمي روانست
كه مقصود همه انسانيانست
خداوندا توام اين نطق دادي
نظام ملك عالم را نهادي
خداوندا تو ميداني كه عطّار
نرفته يك قدم بي نظم اسرار
خداوندا نيم زرّاق و سالوس
نكردم تختهٔ خسران بكالوس
خداوندا بدين مصطفايم
به اسرار عليّ مرتضايم
خداوندا بفرزندان حيدر
گناه بنده را بخشي چو بوذر
خداوندا دعازين به ندارم
شفيعم او بود روز شمارم
شفاعت خواه من در روز محشر
عليّ مرتضا شبّير وشبّر
مناجاتم بنام مرتضا ختم
كه او بوده ميان اوليا ختم


در آفرينش انسان و مبدأو معاد او فرمايد

۳۶ بازديد


ترا در علم معني راه دادند
بدستت پنجهٔ الله دادند
ترا از شير رحمت پروريدند
براه چرخ قدرت آوريدند
ز عرشت ساختند خود سايبانها
مر او را ساختند از در زبانها
ز بهر فرش اقدامت ورقها
ميان آب ماهي كرد پيدا
ز سيصد شصت و شش انهار مقصود
ميان چار عنصر كرده موجود
خدا انسان بقدرت آفريده است
درو بسيار حكمت آفريده است
باوّل نطفه‌اش را در رحم كرد
چهل روزش نگاهي كرد خود فرد
بگرم و سرد دادش خود قمر قوت
كه تا گرديد او برمثل ياقوت
چهل روز دگر كردش عطارد
نظرها خود بسي در عين وارد
چهل روز دگر زهره رفيقش
باو مي‌خواند خود علم طريقش
چهل روز دگر خود آفتابش
بنور خود گرفته در نقابش
ز بعد اين بيايد روح انسان
كه هستم من بتو خود جان ايمان
ز بعد اين نظر مرّيخ دارد
چهل روز دگر او بيخ دارد
پس از مريخ آمد مشتري‌اش
نظرها بود با او بس قوّي‌اش
نظر كردش زحل آنگه بزادش
از آن عالم به اين عالم نهادش
ز بعد اين نگر تا چار سالش
نظر دارد قمر در عمر و مالش
ز بعد چارتا پانزده نظر شد
عطارد را از اين معني خبر شد
مراو را پرورش دارد عطارد
باو صد بازي آرد همچو شاهد
ز پانزده تا به سي و پنج سالش
كند زهره نظر در عين حالش
ازين چون بگذرد تا پنج و چل سال
نظر دارد باو خورشيد در حال
وزين چون بگذرد خوشحال گردد
به پنجاه و به پنجش سال گردد
نظر دروي كند مريخ چون نور
كه تا گردد هم او دانا و مستور
ازين تاريخ هم تا شصت و پنج سال
بود او مشتري را در نظر فال
بدور ديگرش دارد ز حل فكر
كه اين معني بود در حكمتش بكر
ترادر پرورش اين جاه دادند
ز اسرارت دل آگاه دادند
هر آن چيزي كه در كلّ جهان است
بعرش و فرش و كرسي‌اش نهان است
همه همراه تو كرده است اي نور
ز بهر آنكه باشي پاك و مستور
اگر تو خويش را نشناختستي
بنامت نام كل انعام بستي
ز تو بر جاست نام عز و شاهي
ز تو بهتر شده هر شيي كه خواهي
هر آنكس كو نشد انسان كامل
مراو را كي بود زاد ورواحل
ترا حق دركمال خود چه‌ها گفت
ز انوار تجليّ‌ات عطا گفت
ز قرآن سنگدل را نيست تبديل
ولي سنگش پس از طير ابابيل
عدوي حق كه بت از سنگ دارد
عجب نبود كه بروي سنگ بارد
تو اندر اينجهان از بهر اوئي
نه درچوگان دنيا همچو گوئي
تو اندر اين جهان آزاد و فردي
بكن كاري تو گر امروز مردي
چو مردان راه مردان رو در اين راه
اگر هستي ز سرّ كار آگاه
ز سرّ كار آنكس آگهي يافت
كه او باسالك ره همرهي يافت
برو تا سالكت اين ره نمايد
ميان چاه كفرت مه نمايد
ز سالك جمله ايمان مي‌توان يافت
درون باغ ريحان مي‌توان يافت
ز ريحان بوي سنبلهاي شاهي است
ترا آن بوي از فيض الهي است
مدار ملك عالم بر تو ختم است
ولي بر مرد نادان رحم حتم است
بدان اي مرد دانا اصل خود را
ز بعد اصل ميدان وصل خود را
بهر چه در زمين وآسمانست
بتو همره مثال كاروانست
بتو گويم يكايك گوش گيرش
ز جام بادهٔ من نوش گيرش
بدان كافلاك نه باشد بحكمت
كه آن عالم كبير آمد بقدرت
وجود تو صحيفه است همچو ايشان
بظاهر او صغير است پيش نادان
بگويم تا بدانيش يكايك
معاد و مبدأت بشناسي اندك
به اول موي باشد خود دوم پوست
سيم عرق و چهارم گوشت با اوست
عصب پنجم به ششم هست فضله
بهفتم مغز و هشتم هست عضله
چو اندر نُه رسي ميدان تو ناخن
برو با نُه فلك تو خود صفا كن
دگر جمله كواكب هفت ميدان
بروي آدميش نغز ميخوان
بتو همراه اين هفت همچو سدّ است
يكايك گويمت اين دم كه حدّ است
دلت شمس است و معده چون قمردان
زحل شُش باشد و او را ثمر دان
جگر باشد رفيق مشتري‌ات
ازو باشد حرارت پس قوي‌ات
بود مريخ زهره زُهره كرده
عطارد دان سپرز و غير روده
بقول ديگران نوع دگر دان
بتو كردم من اين گفتار آسان
ز اجسامت شماري گر بگويم
وجودت را به آب روح شويم
هر آن چيزي كه در آفاق باشد
به انفس همنشين با طاق باشد
ز احوال بروجت خود خبر نيست
ز اشجار وجودت خود ثمر نيست
بگويم شمّهٔ از برج افلاك
كه با تو همرهندي خود باين خاك
به آن عالم كه كُبري نام دارد
دوانزده بروجش نام دارد
در اجسامت شمار او بگويم
دو عالم را نثار او بگويم
دو چشمت با دو گوش و بادوبيني
دهان و ناف بادو مقعديني
دو سينه را شماره كن به آن ده
دوانزده ببين در عينت ايمه
قمر را دان منازل بيست و هشت است
بر افلاك بروجش جاي گشت است
درون جسم آدم هفت عضو است
بهر عضوي مرا او را چار جزواست
دگر اركان عنصر چار ميدان
تو نامش امّهات كون ميخوان
ز سر تا گردنت خود آتشين است
ز سينه تا بنافت بادبين است
ز نافت تا برُكبه آب رحمت
از او پايان نگر خود خاك قدرت
بقول ديگران اين نكته داني
بيا برگو كه عمر رفته داني
بنوع ديگري گويم تو بينوش
كه خون آدمي باد است در جوش
چو بلغم آب و سودا خاك باشد
كه در چشم بدان غمناك باشد
ز صفرا آتش آمد دروجودم
به آخر سوخت در عشقش چو عودم
دگر از عالم كبري بگويم
حديث عالم صغري بگويم
چهار و صد چهل با چار كوه است
بهمراهيّ انسان باشكوه است
بدين جسم محقر نيز نيكوست
كه چنداست استخوان عضو در پوست
دگر گويند كوه قاف اعلا
در آن سيمرغ باشد مرغ زيبا
تو ميدان روح انساني است سيمرغ
به آخر مي‌شود اين جسم بي مرغ
دگر در اين جهان هفت است دريا
در اجسامت بمثل اوست برپا
بگويم هفت دريا در وجودت
به اول چشم و ديگر شد دو گوشت
دگر آب دهن با آب بيني
دگر شاش و مني را هفت بيني
دگردر اين جهانست هفت اقليم
بجسمت هفت عضو آمد به تسليم
دگر ميدان حواس ظاهري را
تو حس مشترك دان باطني را
اگر داري ز بهر اين فلك نهر
فلك اعظم شناس و گرد شش قهر
به قهر خود همه افلاك اعلا
بگرداند بمثل آسياها
مر او را در شبانروزي چه سيراست
بسيصد شصت و پنج از دهر دير است
درين درجات او خود سير دارد
بدرجه شصت دقيقه خير دارد
بود هر يك دقيقه ثانيه شصت
چو هر ثانيّه باشد ثالثه شصت
ز ثالث تا بعاشر در حساب است
كه بيست و دو هزار و بيست بابست
تو بيست و دوي ديگر كن شماره
كه نقش اين دم تست اين ستاره
هر آنكس كو ز رحمت بهره‌مند است
مر او را اين مراتب خود پسند است
همه همراه تو باشند اي جان
تو غافل بودهٔ ازحال ايشان
همه اشياء ز بهرت خادمانند
ملايك راهدار تو چو جانند
هر آن سالك كه پيشم راه دارد
بعالم او دل آگاه دارد
تو اي انسان بمعني كان لطفي
همه اشيا درون تست مخفي
بدان خود را كه تا خود از كجائي
كه با نور الهي آشنائي
بدان خود را كه توذات شريفي
چو آب زمزم و كوثر لطيفي
بدان خود را كه تو با جان رفيقي
به حكمت خود شفيقان را شفيقي
بدان خود را و آزاد جهان شو
چو عيسي برفراز آسمان شو
بدان خود را و واقف شو ز سرها
كه سر باشد رفيق مرد دانا
بدان خود را و با حق آشنا شو
تمام اوليا را پيشوا شو
بدان خود را كه تو از بحر اوئي
چو قطره غير بحر او نجوئي
بدان خود را كه تا عطّار گردي
بگرد نقطه چون پرگار گردي
بدان خود را كه آخر گر نداني
درون دايره در جهل ما ني
بدان خود را و با درد آشنا شو
ز كوي عاقبت بيرون چو ما شو
بدان خود را اگر تو يار مائي
وگرنه ژاژ با خلقان بخايي
بدان خود را و در خود بين تو او را
شكن بر سنگ تقوي اين سبورا
بدان خود را كه هم تو جسم و جاني
به آخر در معاني لامكاني
بدان خود را كه شمس از خادمين است
شده از آسمان شمع زمين است
بدان خود را كه چرخ و كوكب و ماه
همه هستند خادم پيشت اي شاه
بدان خود را كه مقصود الهي
بدرويشي توسالك پادشاهي


در تمثيل عياران بغداد و خراسان فرمايد

۵۹ بازديد


سخنها دارم از سرّ معاني
ولي موقوف كردم تا نداني
بگفتار عجايب در پريدم
ازو مقصود صد معني بديدم
در اين معني مرا حالي عجيب است
كه درگفتار من سرّي غريب است
يكي روزي مرا يك مشكلي بود
كه درآن مشكلم بس حاصلي بود
بخود گفتم كه اين مشكل كجا حل
كنم چون هست پيشم نامحصل
روان سوي كتب خانه دويدم
ز بعد ساعتي بروي رسيدم
كتبها را ز يكديگر گشادم
كليد علم را دروي نهادم
به آخر گشت آن مشكل مرا حل
نماندي از معاني هيچ مهمل
بشد كليّ همه حل مشكلاتم
ازين قصه چكيد آب حياتم
نظر در روي ديگر نيز كردم
از او يك شربتي ديگر بخوردم
چنين گويد حكيم روح افزاي
كه در ملك هري بودي سه تن راي
سه عيار و دلير ملك و شبگير
كه در رفتار پر مي‌برد از تير
سه عياري كه از تزوير ايشان
تمام ملك در تدوير ايشان
بغايت در كمال علم و دانش
عجايب نامشان در آفرينش
بزور فكر و مكر و علم تلبيس
ببرده گوي از ميدان ابليس
همه شاهان بايشان فخر كردي
كه دشمن را به ايشان مكر كردي
بسي در ملك عالم سير كردند
مساجدهاي عالم دير كردند
بنوك نيزه تنها چاك كردند
بسي مردم بزير خاك كردند
بسي خوردند مال مستمندان
بسي بردند تاج جمله شاهان
يكي پيري و استادي در اين كار
بدايشان را كه اسمش بود عيّار
بعيّاري و مردي بود مشهور
ولكين اين جهان را بود مزدور
هرآنكس كو بعالم شهسوار است
به آخر زير مركب استوار است
هرآنكس كو ز دنيائي شود مست
شود اين همت اميد او پست
هرآنكس كو بمكر و حيله يار است
به آخر گردنش در زير بار است
هر آنكس كو شود مزدور مخلوق
بناله ناي حلقومش چوآن بوق
هر آنكس كو بمخلوقي زند دست
شود اين همت والاي او پست
كمال خدمت مخلوق حيف است
نيازي بهر خالق چون صحيف است
هرآنكس كو سري دارد براهش
خدا دارد مراورا در پناهش
وگرنه سر رود گر سر بتابي
به هر دو كون خود عزّت نيابي
اگر تو مرد حقّي‌اي برادر
چرا گردي بگرد آنچنان در
هر آنكس كو در مخلوق داند
خدا او را ازين درزود راند
برو پيش حق و آن باب احمد
كزين در نور بيني مثل اوحد
من از باب نبي دربان شدستم
ولي آن در بروي غير بستم
بعياري ربودم گوي توحيد
ز ميدان سخن كو مرد تجريد
مكن از پير عيّارت فراموش
كه او بد در جهان خود ديگ پر جوش
بسي فتنه ازودر دين بزائيد
بسي انگشت درويشان بخائيد
در آن عصر او دومه ميريمن بود
به سالي او دو ساعت پيش زن بود
ور عزّت نبود و دانش دين
وليكن نيك ميدانست او كين
به بدكاري و حيله بُد چو شيطان
نبد كس در جهان چون او زبان دان
زبان بكري و عمري و تازي
زبان هندوي پيشش چو بازي
زبان ترك و لرّ و كور و شل هم
زبان فارسي و اعراب خل هم
زبان اُزبكي با لفظ قلماق
همه دانسته بودي تا به او يماق
زبان اهل چين و ملك نيمروز
همه دانسته بود و گشته فيروز
ورا درعلم عيّاري كتبها
همه را درس گفته او بشبها
بعياران عالم خنده كردي
بطرّاران هرجا حيله بردي
بدند آن سه نفر خود زير دستش
كه در اين علم بودند پاي بستش
بروز و شب به پيش حيله آموز
تمام خلق از ايشان در جگر سوز
يكي روزي بهم در مكر عالم
همي گفتند بس ازدور آدم
بگفت آن پير با ايشان كه ياران
بعيّاري سبق بردم ز شيطان
چو من درملك عالم نيست عيّار
همه شاهان مرا باشد خريدار
چو عجب و نخوت آمد در دماغش
يكي روغن بريزد درچراغش
كز آن روغن بسوزد همچو عودي
برآيد از دماغش زود دودي
يكي گفتار ز يارانش كه اي پير
ز عياري شنيدم من بشبگير
بگفت او همچو عيّاران بغداد
ندارد در همه عالم كسي ياد
بملك اين جهان مشهور شانند
كه كس اين علم به ز ايشان ندانند
ز ميدانشان نبرده خلق اين گوي
كه باشد پيش ايشان مثل يك جوي
هم ايشان قلعهٔ زابل گرفتند
هم ايشان خاك عياري برفتند
چو بشنيد اين سخن آن پير عيار
بگفتا من نيم چون نقش ديوار
بعالم مثل من عيار نبود
بطرّاريّ من طرّار نبود
روم از بهر عياري ببغداد
كنم بر جان عيارانش بيداد
بطرّاران بغداد آن كنم من
كه در ملك همه جاروب بي تن
بعياران نهم من بار خود را
كه تا ايشان بدانند كار خود را
بعياري ببندم پاي ايشان
كنم ويرانه من خود جاي ايشان
بعياري سر ايشان بيارم
تمام ملك را زرچوبه دارم
ز ايشان نام عياري برآرم
شود اين نام در دنيا چو يارم
به ايشان آن كنم كه گربه با موش
ز ايشان من برم هم عقل و هم هوش
در اين بودند سلطان كس فرستاد
به پيش آن ظهير ملك بيداد
روان شد پيش شاه و گفت حالش
ز طرّاران بغداد و زمالش
بگفتا صد تمن از مال بغداد
بيارم نزد تو اي شاه با داد
در اين عالم بعياري از ايشان
برم خود تاج شاهانشان چو خويشان
بعيّاري حكيمم نه بهايم
به ايشان در دمم من صد عزايم
بشه گفت و اجازت داد شاهش
ز عياران خود پرسيد راهش
بگفتند اي بزرگ ملك ايران
كمر بنديم پيشت همچو مردان
به جان بازيم سر در پيش پايت
عطا دانيم ما خود هر بلايت
ز تو دوري نخواهيم اي خداوند
گر اندازي تو ما را در غل و بند
ترا تنها نمانيم اندرين راه
ز حال و كار تو باشيم آگاه
بگفتا پير تنها كارم افتاد
ز عيّاري من صد بارم افتاد
به تنهائي كنم اينكار در دهر
كه بعد از من بگويند در همه شهر
به غير از نام من نامي نباشد
بصيد من دگر دامي نباشد
بخود اين راه را خواهم بريدن
بخود اين زهر را خواهم چشيدن
ز ياران يك نفر را كرد همراه
كه تا باشد ز راه و شهر آگاه
وداعي كرد با ياران همدم
بگفتا خود مرا بوديد محرم
بهمت يار من باشيد هر روز
كه تا آيم ازين ره شاد و فيروز
بگفتند اي تو ما را نور ديده
ز خوردي جمله ما را پروريده
تمام همّت و صد ديك جوشان
دهيم از بهر تو با خرقه پوشان
بغير ذكر خلقت ما نگوئيم
بغير خاكپايت ما نجوئيم
بغير آنكه گوئيمت دعائي
ز دست ما چه آيد جز ثنائي
روان شد شيخشان با يك مريدي
ز من بشنو كه در معني رسيدي
بسوي ملك بغداد او روان شد
بزير ميغ عيّاري نهان شد
در آن ره كس نديد او را كه چون رفت
كه تا در ملك بغداد او درون رفت
به يك ميلي ز بغداد او باستاد
بگفتا اي رفيق نيك اسناد
تو اينجا باش تا در شهر سيري
كنم تا خود ازو بينيم خيري
بطور روستائي شهر گردم
كه كس نشناسدم كه من چه مردم
بطور روستائي يك حماري
بياورد و سواره شد چو عاري
دگر آورده بر يك بز زجائي
بگردن خود ببستش يك درائي
بسوي شهر بغداد او روان شد
مر او را آن بُزك از پس دوان شد
چو دروازه بديد آن مرد عيّار
بگفتا سخت دارد برج و ديوار
بدروازه رسيد ودر درون شد
بتقدير خدا او خود زبون شد
بتقدير خدا تن در قضا ده
بحكم او قضايش را رضا ده
هرانكو از قضا گردن بتابد
بجنّت او معيّن جا نيابد
بتقدير خدا جمعي حريفان
همي رفتند تا خانه بعمران
بشب بودند عيّاران بغداد
بيكجا جمع بر دستور شدّاد
بيكديگر ز احوالات عالم
همي گفتند خود از بيش و از كم
مقرّر بود هر سه تن به يك روز
بيارند نعمتي از خوان فيروز
در آن روزي كه عيّار جهان گرد
بيامد پيش دروازه يكان فرد
بُدند آن سه نفر آنجا ملازم
كه حكم اين چنين برگشت جازم
كه ناگه اندر آمد خر سواري
به پشت مركبش خود بود باري
دگر با او بزي فر به چو ماهي
بگفتند اوست مقصود كماهي
يكي گفتا بُزك را ميربايم
كه تا باشد به پيش او عطايم
دگر گفتا خرك خود حقّ من شد
مثال جان كه درمعني بتن شد
دگر گفتا لباس و جامه‌اش را
برم تا خود بگردد مست و شيدا
مراورا چون علايق بوده بسيار
از آنش من مجرد سازم اين بار
هر آن رستائيي كاينشهر بيند
مجرّد بايدش تا بهر بيند
مجرّد شو كه تا لؤلؤ بيابي
وگرنه اندرين دريا چو آبي
گر اين رستاي را شهري كنم من
در اين ملك چنين بهري كنم من
مراورا پاك سازم از علايق
كه تا بيند بدو نيك خلايق
بيكديگر دويدند از پيش زود
كه تا او را بسوزانند چون عود
يكي برجست وبز را زود بگشاد
به پردُم بست زنگش را چو استاد
دگر گفتا به پيشش كاي عزيزم
غريب ملك باشي تو در اين دم
جهت آنكه بشهر مايكان زنگ
بپاي اسب مي‌بندند خود تنگ
بر آن پر دُم چرا بستي تو اين را
ندانستي تو خود آيين زين را
چو بشنيد اين سخن آن مرد عيار
نظر اندر عقب كرد او چو پركار
بديد او كه بزك را برده بودند
به او اين شعبده خوش كرده بودند
يكي اندر عقب آمد چو برقي
ازو پرسيد كي داناي شرقي
يكي بُز داشتم همچون نبيدي
ز من بردند اين ساعت تو ديدي
بگفتا ديدم ايندم يك بُزك را
يكي شخصي همي بردش بد آنجا
به اين كوچه ببرد او زود درياب
كه تاگيري بزت را همچو سيماب
بگفتا اي برادر تو خرم را
دمي از بهر حق ميدار اينجا
بگفتا زود رو اي مرد ابله
كه گيري تو بزت را برهمين ره
بگفتا من مؤذن باشم اينجا
در اين مسجد همي خوانم من اسما
معطل خود مكن ما را در اين كوي
روان نزد من آي و حال خود گوي
خر خود را سپرد او روان شد
بسوي كوي بزغاله دوان شد
يكي عيار پيش راه او رفت
گرفت او دامن او را يكان رفت
كه از بهر خدا فرياد من رس
كه هستم من دراين ملك تو بي كس
غريب و مستمند و زار و افكار
درين ساعت بحال خود گرفتار
ز من بشنو كه گويم حال خود را
بدرد آيد دل تو بر من اينجا
يكي دكان صرافي گشادم
شه اين ملك بس جوهر بدادم
مرا در گنج او خود راه باشد
به پيش شاه ما را جاه باشد
جواهرهاي او سازم نگين‌ها
كنم بر تاج او پرچين بيك جا
من آن تاجش بصندوقي نهادم
بزير جبّه‌اش طوقي نهادم
رسيدم من باين موضع كه هستي
بلا بر جان من آمد زمستي
يكان جامي ز دست شه چشيدم
من اين زهر هلاهل را نديدم
فتاد از دست من صندوق جوهر
در اين چاه اي برادر بهر داور
اگر صندوق من از چه برآري
دو صد دينار حق تست ياري
دگر تا زنده باشم من غلامت
بجان خود نيوشم من پيامت
بهر چه حكم فرمائي چنانم
سر كوي تو باشد چون جنانم
گر اين صندوق من از چه برآيد
مرا دنيا و دين بيشك سرآيد
چو بشنيد اين سخن عيار نادان
بگفتا يافتم من گنج پنهان
بفرصت گنج شه ازوي ربايم
به پيش شه روم با او بيايم
همه احوال عالم باز دانم
من اين تاج مرصّع را ربايم
مرا از او بسي نيكو شود كار
كه او باشد درين ملكم هوادار
بجان و دل بگفتا اي برادر
برآرم ازچهت صندوق جوهر
نگيرم از تو من خود هيچ انعام
كه داري در مقام قرب شه كام
مرا بايد چو تو ياري در آفاق
كه تا خلقان مرا گردند مشتاق
بياري توام باشد مددها
كه خلق نيك داري روي زيبا
كشيد از تن تمام جامه‌اش را
درون چاه شد عيّار رعنا
چو اندر چاه رفت آن مرد ساده
گرفت آن جامه‌هايش رند زاده
روان شد سوي عيّاران ديگر
كه كرده بدمرا ورا خاك بر سر
چو عيّاران بهم اندر رسيدند
همه اسباب خودرا پخته ديدند
روان گشتند دردم پيش ياران
برو تاريك گشت آنچه چو زندان
چو اندر ته رسيد و خار و خس ديد
برآمد از درونش آه تجريد
بگفتا ختم عيّاري همين است
كه چاهي اين چنين زير نگين است
در اين چه كار تو اكنون تباه است
كه اين چه بر تو چون قطران سياه است
توخلقي سالها افكنده در چاه
به آخر اوفتادي خود درين راه
ز بهر مردمان چه‌ها بكندي
به آخر خويش را دروي فكندي
بگشت افلاك و افكندت بدين خاك
ز بس كه شعبده كردي در افلاك
ز بس كه داغها بر جان خلقان
نهادي اوفتادي خودبدين سان
ز بس كه نالهٔ بيدل شنيدي
نكردي رحم تا آخر بديدي
ز بس كه كردهٔ دلها جراحت
به آخر اوفتادي در قباحت
ز بس كه راه رفتي در سياهي
سپيدي كم نمودي در سياهي
ز بس كه جامهٔ مردم كشيدي
به آخر با تو كردند آنچه ديدي
ز بس كه در علوّيها پريدي
بآخر خويش در سفلي بديدي
ز بس كه خلق را بازي بدادي
به آخر خويش در بازي نهادي
ز بس كه در جهان برجان خلقان
تو بار غم نهادي خود بدين سان
به آخر زير باري لنگ و مجروح
ز تو يك قالبي مانده است بي‌روح
هر آن چيزي كه در اين مرز كاري
ببار آرد اگر صدلون باري
همان خود كشته را هم بدروي تو
چنين گفته است آن استاد نيكو
به آخر آنكسي كو زجر كرده است
همه طاعات خود بي اجر كرده است
هر آنكس كو گرفتار بدن شد
درون چاه او بي‌خويشتن شد
هر آن عارف كه در دل نور حق داشت
ز توحيد معاني صد سبق داشت
برو اي يار با حق راست مي‌باش
جهان گو آتش خود خواست ميباش
اگر خلقان همه دشمن شوندت
چو او خواهي كجا باشد گزندت
برو خود راز مكر و حيله كن پاك
برون آ از چنين چاهي تو چالاك
هر آنكو در چنين چاهي درون شد
بچاه هستي خود سرنگون شد
ز هستي مكر زايد علم تقليد
برو تو نيست شو در علم توحيد
كه تاگردي تو هست هر دو عالم
به انسان خود رسد فيضت دمادم


در اشاره بتأليفات خود و عدد ابيات آنها فرمايد

۳۶ بازديد


بدان خود را و خود را كن فراموش
تو جوهر ذات را ميدان و بخروش
بدان خود را كه تا مظهر ببيني
ز وصلت نامه‌ام اظهر ببيني
بدان خود را كه حلّاجم چنين گفت
كه از اسرارنامه دُر توان سفت
بدان خود را كه مرغ لامكاني
كتاب طير ما را آشياني
بدان خود را و خسرو دان تو معنا
الهي نامه گفتست اين معمّا
بدان خود را كه پند من شفيق است
مصيبت نامه‌ات اين دم رفيقست
بدان خود را كه بلبل نامه‌داري
به اشترنامه كي همخانه داري
بدان خود را اگر تذكيره خواني
جميع اوليا را ديده داني
بدان خود را كه اين معراج نامه
به هفتم آسمان دارد علامه
بدان خود را كه اين مختارنامه است
دو عالم را از و دانه و دام است
بدان خود را جواهر نامه كن كوش
بشرح القلب من في الحال مي نوش
بدان خود را كه اين هفده كتب را
نهادم بر طريق علم اسما
شمار بيت اينها را بگويم
من از كشف معاني تخم جويم
دويست و دو هزار و شصت بيت است
براي سالكان هر بيت بيت است
مرا در علم و حكمت بس كتبها است
وليكن آن به پيش مرد داناست
هر آن شخصي كه خواند او تمامش
بهشت عدن مي‌باشد مقامش
همه علمي به پيش او مكمل
همه حكمت به پيش او مسجل
هر آن دانا كه آن جمله نيابد
بجهد وسعي خود دو سه بيابد
تمام علم و حكمت اندرين دوست
طريق اوليا ميدان در اين كوست
همه در اين كتب پيدا ببيند
ازو مقصود هر دو كون چيند
كدامند اين كتب اي يار شبخيز
كه دارد او دمي همچون قمر تيز
كتاب جوهر الذاتست و مظهر
بود در پيش داناي مطّهر
همه در پيش دانا هست روشن
به پيش عارفانش همچو گلشن
هر آنكس را كه دولت بختيار است
مراورا اين كتبها در كنار است
هر آنكس كو بحيدر راه بين شد
بجوهر ذات و مظهر همنشين شد
هر آنكس كو محبّ هر دو پور است
مراورا اين كتبها همچو نور است
دو پور و دو كتب از بهر شاه است
دگرها غرق درياي گناه است
هر آنكس كو ازين بحر است آگاه
صفات ذات او شد قل هوالله
محمّد بود از بهر حق آگاه
نمي‌داني از آن گم كردهٔ راه
به ره از هستي خود شو گريزان
كه تايابي مقام قرب جانان
ترا چندانكه گفتم غير كردي
بمعني خويش را در دير كردي
دريغا سي ونه سال تمامت
بكردم درمعانيها سلامت
همه اوقات من در پيش نادان
برفت از دست كو مرد صفادان
وليكن شكر گويم صد هزاري
كه دارد ملك اسرارم مداري
دوعالم گر ازين اسرار گويند
نه براين شيوهٔ عطّار گويند
بحمدالله كه عارف راز دار است
چو اشترهاي مستم در قطار است
مرا ملك سليمان درنگين است
كه انسانم بمعني همنشين است
ز بهر عارفان دارم كتبها
كه گويندم دعا در صبح اعلا
هلا اي عاشق مست سخندان
ترا باشد همه اسرار در جان
بگويم با تو حال دين و تقوا
اگرداري دمي با من مدارا
ز آدم تا به اين دم علم دارم
چو تخم عشق درجانت بكارم
ز آدم نور عرفان گشت پيدا
ولي در پرده پنهان بود آنجا
بدور مصطفي كرد اوظهوري
بجان حيدر آمد او چو نوري
ز حيدر شاه بشنيد و نبي گفت
به همراهان اهل فسق كي گفت
ز آدم تا بايندم سر همو گفت
يكي منصور بي دانش فرو گفت
سرش اندر سر اينكار رفت او
مرا خود او همي گويد كه رو گو
وگرنه من كيم يك مستمندي
چو صيدي اوفتاده دركمندي
كمندم او فكند و صيد اويم
ز چوگانش در اين ميدان چو گويم
رو اي درويش سالك راه او گير
شنو اسرار معنيهاش از پير
برو در لو كشف بنگر زماني
اگر داري بكويش آشياني
كه تا حل گرددت اسرار مشكل
شوي اندر طريقت مرد كامل
ترا انسان كامل مي‌توان گفت
منافق را چو جاهل مي‌توان گفت
اگرداري ز علم دين تونوري
تو داري در دو عالم خوش حضوري
تو داري آنچه مقصود جهان است
از آن جايت بچارم آسمانست
بيا اين گنج را سرپوش بردار
كه تا بيني تو روي خوب دلدار
بيك صورت بيك معني بيك حال
همو باشد درون اين زمان قال
وليكن خاص ديگر يار ديگر
برون پرده خود اغيار ديگر
بيك جوزي كه نامش چار مغز است
تو اصل روغنش ميدان كه نغز است
دگرها را ببايد سوختن زود
كه تا از وي برآيد بوي چون دود
دگر آن روغنش گر در چراغي
بماني و بسوزيش چو داغي
ازو مقصود ديگر نيز زايد
كه پيش اهل معني رو نمايد
شعاع او نمي‌داني و رفتي
همان بهتر كه اندر خاك خفتي
تو اين خورشيد انور را نبيني
چو كوران بر سر رهها نشيني
كسي كو روز اين خورشيد ناديد
بشب او شمع ما را او كجا ديد
جهان اندر جهان خورشيد و نور است
وگراندر جنان رضوان و حور است
مرا با اصل اينها كار باشد
هم اويم دلبرو دلدارباشد
چو بد اصلي نداني اصل خود را
ترا كي باشد اندر كوي ما جا
تو ناپاكي و هم ناپاك زاده
ز حتّ شهسوار ما پياده
هر آنكس را كه حبّ حيدري نيست
شعاع روي او خود انوري نيست
هر آنكس كو باين ره راه برده
ز عرش هفتمين خرگاه برده
بيا در راه حق جان را فدا كن
پس آنگه كار خود با او رها كن
بيا و صدق خود بر صادقان خوان
تو حال معنوي بر عاشقان خوان
ميا درخانهٔ مستان تو هشيار
اگر هستي تو واقف خود ز اسرار
اگر آئي چو ايشان مست گردي
بدور مالكان پابست گردي
وليكن هر كه صالح نيست چون ما
ندارد او ميان اوليا جا
اگر هستي تو قابل جاي داري
تو بي‌شك در بهشت خود پاي داري
وگرنه ميشوي همچون حماري
به انسانت نباشد هيچ كاري
دريغا و دريغا و دريغا
كه كردي خويش را در دين تو رسوا
تو انسان بودي و انسان تو بودي
ميان اوليا برهان تو بودي
تو انسان بودي و انسان رفيقت
محمّد بود در عقبي شفيقت
تو انسان بودي و انسانت ميثاق
وليكن در معاني گشتهٔ عاق
تو انسان بودي و انسان اميرت
اميرالمؤمنين بُد دستگيرت
وليكن خويش را نشناختي تو
تو ايمان را بيك جو باختي تو
دريغا نام فرزنديّ آدم
كه باشد بر تو اين نام مسلّم
تو شرعش را چو من دان اي برادر
بكن از لفظ عطّار اين تو باور
بهر چه الله گفت احمد چنان كرد
نماز خويش را بر آسمان كرد
بخاطر هيچ غير او ميآور
تمامي ورد او الله اكبر
تو گر اندر نمازي خواب داري
ز رحمت روي خود بي آب داري
نماز و روزه‌ات بر هيچ باشد
ز طوق لعنتت صد پيچ باشد
بخاطر فكر دنيا همچو نمرود
شدستي پيش اهل الله مردود
اگر خواهي كه با مقدار باشي
به اين عالم تو با اسرار باشي
بكن پيشه تو عزلت را بعالم
كه گويندت توئي فرزند آدم
بكن همره تو علم عارفان را
كه تا همره شوي تو صالحان را
بكن با علم معني آشنائي
كه تا آيد به قلبت روشنائي
بكن اصلاح ملكت اي برادر
اگر هستي تو خود ازنسل بوذر
ز نسل بوذر غفّار ديدم
بتون از وي معانيها شنيدم
ازو احوال جانان گشت معلوم
نبد پيش من اين اسرار مفهوم
هر آنكس كو ز اسرارش خبر يافت
چو جبريل آسمان در زير پر يافت
هر آنكس كو معاني را بداند
كلام الله را از بر بخواند
مرا مقصود معنيهاش باشد
ميان جان من غوغاش باشد
ز معنيّ كلام الله محوم
نه چون مفتي بيمعني است صحوم
مرا فتوي ز حكم اين كلام است
نه ازگفتار شيخ و شرح عامست
ز شرح عام بگذر شرح او خوان
كه تا گردي معاني دان قرآن
به پيشم كفر باشد قول مفتي
بدام زرق و سالوسش نيفتي
تو گرد فشّ و دستار بلندش
نگردي تا نيفتي در كمندش
تو ايشان را مدان انسان عاقل
كه ايشانند مثل خر در آن گل
تو از ايشان مجو معني قرآن
از ايشان گرروايت هست برخوان
روايت حقّ ايشان شد به تقليد
مرا خود نطق قرآنست و توحيد
تو گرد عارفان راه حق گرد
بدين مصطفي ميباش خود فرد
تو شرع مصطفي چون شاه من دان
كه او بوده است نصّ و بطن قرآن
اميرالمؤمنين انسان كامل
به پيشش هر دوعالم يك منازل
تو منزلگاه شاه ما چه داني
وگرداني چرا مظهر نخواني
ز مظهر گرددت روشن شريعت
معاني دان شوي در سرّ وحدت
ز مظهر تو طريقت را بيابي
بجوهر ذات من خود نور يابي
ز جوهر ذات من ذات خدابين
حقيقت در وجود انما بين
مرا داناي اسرار معاني
بگفتا اي رفيق من چه خواني
بگفتم سورهٔ يوسف ز اوّل
به آخر سورهٔ طاها مكمّل
بيا اي نور خود را نيك بشناس
ز شيطانان دنيا زود بهراس
تو اين خلقان دنيا را شناسي
كه ايشانند چون شيطان لباسي
كسي كو زين چنين شيطان جداشد
مراو را طوق ازگردن رها شد
وليكن اين چنين دولت كه يابد
كسي كز جاه دنيا روي تابد
بگويم اصل درويشي كدام است
كه اين معني بعالم ني بعام است
بگويم با تو اي درويش كن گوش
مكن ما را در اين معني فراموش
به اوّل آنكه پيش نور باشي
دوم آنكه ز دنيا دور باشي
سيم آنكه ز خلق اين جهان تو
كناره گيري و باشي تو نيكو
ز اوّل نور ميداني چه بايد
بود پيري كه از وي علم زايد
نه آن علمي كه زرّاقان بخوانند
نه آن علمي كه سالوسان بدانند
بنور آن علم آموزد كه حق گفت
نه آن علمي كه او وي را سبق گفت
بتو از معني قرآن بگويد
ز سرّ مَن عرف عرفان بگويد
برواي يار ازدنيا جدا شو
پس آنگه در معاني رهنما شو
هر آنكس كو خبر از بود دارد
همه دنيا و دين نابود دارد
مر او را با اناالحق كار باشد
چه پروايش ز پاي دار باشد
ز اصل و وصل دارم من خبرها
كه تا گردي تو واقف از خطرها
كه اين دنيا خطر بسيار دارد
بسي را همچو خود افگار دارد
خداوندا ازين جمله خطرها
نگهداري تو درويشان دين را
كه درويشان ترا دانند و خوانند
ز اسرار تو خود درها فشاند
ز درويشي تو سلطاني و برهان
ترا باشد مراد از وصل جانان
توئي آنكه بحكمت همنشيني
طريق شرع را در خويش بيني
شريعت خانهٔ دان همچو اين بند
طريقت اندرو هم قفل و هم بند
حقيقت يار در خانه نشانده
همه مستان حق جانها فشانده
همه كرّوبيان لبيّك گويان
بگرد خانه خود از بهر جانان
بيا اي دوست بنشين باهم آنجا
ميفكن اين چنين روزي بفردا
هر آنكس كو چنين نقدي ز كف داد
به نسيه عمر خود بر هيچ بنهاد
بنقد اين سود در بازار عشق است
براي عاشقان اذكار عشق است
بذكر دوست مست مست مستم
بهشياريّ او از جاي جستم
تو هم پاداري و گوش و بصر هم
بكن از غير حق اين دم حذر هم
بجه از جوي اين درياي پرخون
وگرنه اوفتي دروي هم اكنون
هر آنكس كو زجوي اين جهان جست
بدرياي جنانش هست صد شصت
بهر شستي هزاران ماهي حور
فتاده هم ز رضوان با چنان نور
اگر تو اي برادر هوشداري
سخنهاي معاني گوش داري
در آييني نهان صد بحر اسرار
بهر بحري هزاران درّ شهوار
تو آن دُر در همه الفاظ من دان
كه تا گردد معاني بر تو آسان
هر آنكس كو معاني دان چو من شد
ملايك پيش او بي‌خويشتنشد
هر آنكو كو بداند سرّ جانان
برد همراه خود او كلّ ايمان
هر آنكس را كه ايمان نيست مرده است
به آخر خويش با شيطان سپرده است
هرآنكس راكه حقّ شد رهنمايش
دو عالم شد تمامي زير پايش
هرآنكس كو بحكمت پيش ديده
طريق شرع را در خويش ديده
هر آنكس كو نظاره كرد جان را
طلاقي داد او ملك جهان را
تو اندر اين جهان تا چند باشي
به اين مشت دغل در بند باشي
شكن اين بند از دنيا برون شو
بكوي آخرت چون من درون شو
كه تا بيني كيانند مست جبّار
ولي درخلوت يارند هشيار
ز هشياران عقبايت خبر نيست
بشيطانان دنيايت ظفر نيست
تو شيطان را بگير و دور انداز
درون بوتهٔ دنياش بگداز
كه تا ايمن شوي از مكرش اي يار
وگرنه درجهان گردي تو مردار
هر آنكس كو شود مردار خواره
وجود او جراحت گشت و پاره
ز مردار جهان بگذر چو مردان
كه تا گردي مطهّر بهر جانان
هرآنكس كو ز آلايش برونست
هم او مقصود كلّ كاف ونونست
ز بهر تو سخن بسيار گفتم
دو صد من گوهر اسرار سفتم
دو عالم راز بهرت راست كردم
ز دوزخ من ترا در خواست كردم
چه حاصل چونكه ننيوشي تو پندم
برين اوقات بي معنيت خندم
ز اوقاتت هزاران گريه زايد
رهت مالك بدوزخ ميگشايد
پس آنگه خط مردودي كشندت
بقعر دوزخ تابان برندت
ببين اوقات خود را اي برادر
مكن تو گفت شيطان هيچ باور
هزاران آدمي كو علم خوانده
بگرد خويشتن خطّي كشانده
كه من در علم خود ناجي شدستم
ميان عالمان عالي شدستم
همي گويد دماغم پر ز علمست
همه اجسام من خود كان حلمست
مرا از علم و حلمت حال بايد
نه همچون آن مدرّس قال بايد
ز حال انسان كامل نور گردد
ز قال بد مدرّس كور گردد
غلطهاي حماران درس گويند
ميان مدرسه خود قرس گويند
ز قرس و درس بگذر راه او گير
پس آنگه رو بخاك راه اومير
وگرنه كور گردي اندرين راه
نگردد هيچكس از حالت آگاه
هرآنكس كو بباطن كور باشد
بباطن خود زعلمم عور باشد
هر آن كز علم معني ديده كور است
باو اين علم دنيا نيز زور است
بيا از علم معني پرس ما را
اگرداري بحال خويش پروا
برو تو مظهرم را سرّ كلّ دان
درو گفتم همه اسرار آسان
برو او را ز سر تا پا بخوانش
كه تا گردي تو نور آسمانش
بتابي بر جميع خلق عالم
منوّر باشي همچون نور آدم
بدانش خود كليد علم معنا
بدانش خود تونور روح عيسي
كليد جمله توحيد الاه است
بر اين معني شه مردان گواه است
شه مردانست علم وحال و گفتم
ازو من درّ هر اسرار سفتم
اگر صد قرن باشد عمر نوحت
بدنيا دمبدم باشد فتوحت
چو اسرارش نداني خود تو گيجي
ميان عارفان بر مثل هيجي
برو عارف شو و اسرار او دان
پس آنگه مظهر انوار او دان
كه تاكشفت شود اسرار مبهم
شوي در پيش اهل الله محرم
مرا شوقش ز عالم كرد بيرون
بعشقش آمدم در عالم اكنون
بعشقش زنده باشم در جهان من
شدم داناي سرّ لامكان من
زنم لبّيك منصوري بعالم
به دانا ختم شد والله اعلم
هر آنكس را كه دانا همنشين است
بر او علم معاني خود يقين است
هر آنكس كو ز دانا روي تابد
به آخر او جزاي خويش يابد
ترا دانا رفيق نيك باشد
كه تا از چاه كفرت خود برآرد
ترا دانا رفيق ملك جانست
كه در شهر معاني او زبان است
ترا دانا بسوي خويش خواند
بمحشر از صراطت بگذراند
ترا دانا دهد از حوض كوثر
شرابي همچو روح جان مطهّر
ترا دانا كند واقف ز اسلام
مرو در كوي نادان كالأنعام
ترا دانا ز دانش راز گويد
طريق علم معني بازگويد
ترا دانا كند ازحال آگاه
برو تو فكر خود كن اندرين راه
ترا دانا بحقّ واصل كند زود
اگر صافي كني اين جسم مقصود
ترا دانا همه توحيد گويد
ز نوروز محبّت عيد گويد
ترا دانا كند خود عقل همراه
ترا دانا كند از حالت آگاه
ترا دانا بحكمت رهنمون كرد
پس آنگه روح حيواني برون كرد
ترا دانا زاصل كار گويد
ميان شرع و حكمت يار گويد
ترا دانا براه فقر آرد
درون توبه عشقت گذارد
ترا دانا زند از عشق اكسير
كه تا آرد ز غشّ فسق تطهير
ترا دانا كند از من خبردار
كه تا آئي بسوي من دگر بار
ترا دانا هم از عطّار گويد
نه از قاضيّ و از طرّار گويد
ترا دانا برون آرد ز تقليد
نمايد خود ترا اين راه توحيد
ترا دانا ز فكر و شيخ و مفتي
برون آرد مثال نوح و كشتي
ترا دانا ز مكر او رهاند
چو نوحت اندر آن كشتي نشاند
ترا دانا مثال بحر بايد
كه لب خشك آيد و خوش رخ گشايد
ترا دانا دهد از عشق بهره
تو باشي در معانيهاش شهره
ترا دانا رهاند از بديها
مكن خود را چو شيخ بدتورسوا
ترا دانا بشرع مصطفي خواند
دگر بر تو طريق مرتضي خواند
طريق مرتضي ايمان كل دان
وزو هر دم كتاب عاشقان خوان
طريق مرتضي يك راه دارد
حقيقت را بمعني شاه دارد
شريعت كرد او شد در طريقت
طريقت ورد او شد در حقيقت
حقيقت غير او من غير دانم
چو منصور اين معاني من بخوانم
از آن درجسم عطّار آمدي تو
كه برگوئي اناالحق را تو نيكو
اناالحق هم توئيّ و هم تو باشي
ميان عاشقان محرم تو باشي
درون شمع احمد راه ديدم
شه مردان از آن آگاه ديدم
كسي بهتر ازو اين ره نرفته
وگر رفته رهش از وي شنفته
كسي ديگر ندارد حدّ اين قرب
وگر گويد بحلقش ريز خود سرب
مرا تيز است مظهر سرب ريزان
ميان جان دشمن نار سوزان
تو سربش ريز در حلق و برون شو
بجوهر ذات من چون درون شو
كه تا گردي همچون شيخ مردان
از آنكو نخوتي دارد چو شيطان
هر آنكس را كه نخوت يار باشد
امير ما ازو بيزار باشد
اميرم آنكه مدّاحش خليل است
تولّدگاه او خانهٔ جليل است
بكعبه زاد از مادر اميرم
از آن شد حلقهٔ او دستگيرم
بدانستم من اين دم راه خود را
از آن گشتم بعالم مست و شيدا
هر آنكس را كه حيدر راهبر شد
درون جنّت او همچون قمر شد
هر آنكس را كه حيدر دوستار است
محمّد خود شفيعش در شمار است
هر آنكس را كه حيدر مير دين شد
خوارج بيشكي با او بكين شد
هر آنكس را كه حيدر مقتدايست
تمام جان و تن نور صفايست
هر آنكس را كه حيدر مير باشد
چه پروايش ز شاه و مير باشد
هر آنكس را كه حيدر پيش خواند
بدرب هيچكس او را نراند
هر آنكس را كه حيدر خود شفيق است
خداوندش بمعني دان رفيق است
هر آنكس را كه حيدر شد طلبكار
هزارش يوسف مصري خريدار
هر آنكس را كه حيدر شد امامش
همه اسرار معني شد تمامش
هر آنكس را كه حيدر يار غار است
چه پروايش ز زهر و نيش مار است
هر آنكس را كه حيدر لطف دارد
بجنت حوريانش عطف دارد
هر آنكس را كه حيدر كرد بيرون
خدا بيزار گشت ازوي هم اكنون
هر آنكس را كه حيدر نور تن شد
مر او را حلّهٔ ايمان كفن شد
هر آنكس را كه حيدر جام دارد
در او مستي حقّ آرام دارد
هر آنكس را كه حيدر شد زبانش
بخواند مظهر وداند بيانش
هر آنكس را كه حيدر گفت سلمان
تو او را بوذر و غفّار ميخوان
هر آنكس را كه حيدر شد محبّش
طبيب حاذق آمد كلّ طبّش
هر آنكس را كه حيدر حقّ نمايد
درخت ديد از ذاتش برآيد
برو اي يار برخطّش بنه سر
كه تا آزاد گردي همچو بوذر
برو اي يار گفتم گوش كن تو
ميان عارفان خاموش كن تو
اگر خاموش بنشيني چو مردان
نباشد خود ترا ز اسرار نقصان
وگرگوئي بكشتن مي‌كشندت
بگويندت توئي رافض برندت
ندانستي كه رافض كيست اي سگ
بگويم تا شود خود خشكت اين لب
روافض آنكه دين شه ندارد
بكوي مرتضي اين ره ندارد
روافض آنكه ملعون شد در اسلام
ندارد او براه شاهم اقدام
روافض آنكه دين غير دارد
بكوي غير حيدر سير دارد
روافض آنكه حق بيزار زو شد
بدوزخ مالكان دل زار ازو شد
روافض آنكه دين تغيير داده است
بغير راه حق راهي نهاده است
روافض آنكه او اغيار ديده است
تمام آل احمد خار ديده است
روافض آنكه ازتوحيد دور است
بعلم چار مذهب خود كفور است
مرا نام احد بس دل پسند است
كه ايمانم بسي شيرين چو قنداست
مرا احمد بشرعش ره يكي داد
نهادي تو مراو را چار بنياد
خدا و مصطفي را دور كردي
بهر دو كون خود را كور كردي
اميرمؤمنان را دين چو تو نيست
ويا چون حنبل و شافع نكو نيست
همه را راه راه احمدي هست
ولي در ذات بعضي بس بدي هست
ابابكر و عمر را دوست داريد
همه را پيرو احمد شماريد
همه را دين حق يك شد نه دو شد
ترا خار مغيلان در گلو شد
ترا ايمان سلمانيت بايد
كه تا خورشيد از كوهت برآبد
ترا ايمان بايشان هست محكم
كه ايشانند نورذات آدم
چرا غافل شدي از حال ايشان
مگر رفته است از ذات تو ايمان
مرا ايمان عليّ مرتضايست
كه او در دين احمد مقتدايست
مرا دين نبي از وي مسلّم
كه او بد مصطفي را يارو همدم
مرا تعليم دين مصطفي كرد
همه مذهب ز دين او جدا كرد
مرا كرد او اشارت خود بجعفر
كه ازگفت وليّ حقّ بمگدز
بگفتا گفت او گفت نبيّ است
بمعني و بتقوي او وليّ است
بزهد و پاكي او حق گواه است
تمام اوليآ را عذر خواه است
باو ختمست ايمان و توكّل
تو بر غيرش مكن چنگ توسّل
كه دارد چون تو شاهي پاك و معصوم؟
مرا از لطف خود مگذار محروم
تو بحر حلم و كان جود و علمي
تو مست بادهٔ صافي و سلمي
ترا باده ز دست باب دادند
تمام اهل حق را آب دادند
كرا قدرت كه آن باده بنوشد
مگر او جامهٔ شاهي بپوشد
كرا قدرت كه پا بر كتف احمد
نهد غير از تو اي سلطان سرمد
كرا قدرت كه گويد لو كشف را
و يا داند وجود من عرف را
كرا قدرت كه گويدحق بديدم
و يا گويد كه از او اين شنيدم
كرا قدرت كه استاديّ جبريل
كند در علم قرآن تا به انجيل
كرا قدرت كه او اسرار داند
به پيش او مگر عطّار داند
چو عطار اين زمان از سرگذشته‌است
به جان جان جان مهرت نوشته است
بگويد سرّ اسرارت به هر كو
برآرد نعرهٔ ياهو و من هو
وراي ذكر تو ذكري ندارم
وراي فكر تو فكري ندارم
توئي مظهر نماي كل مظهر
توي اندر وجود من منوّر
جهان از نور تو روشن شناسم
همين باشد بمعني خود لباسم
به پيش احمق نادان چگويم
كه يك گامي نرفته او بكويم
مرا از احمق نادان گريز است
كه كار احمقان جنگ و ستيز است
برو بر گفت دانايان عمل كن
نه همچو احمقان مكر و دغل كن
مرا باشد زبان چون نور روشن
ترا باشد زبان گفت الكن
بمظهر گفته‌ام آنچه خدا گفت
كه او در گوش جان من ندا گفت
كه من روشن ترم از نور خورشيد
گرفته همچو عاشق ملك جاويد
من اين مظهر بلفظ عام گفتم
گهي پخته و گه خود خام گفتم
كه فهم خلق دروي خوش برآيد
ز جهل و كبر خود بيرون درآيد
وگرنه خود بالفاظ شريفش
همي گفتم كه مي‌آيد حريفش
دل درويش ازو محروم ماند
به پيش خادم و مخدوم ماند
بچشم دانش اندر وي نظر كرد
همه عبّاد عالم را خبر كن
درو گم كرده‌اي من علم عالم
ز دور خويشتن تا دور آدم
تو ختم اين معمّا كن كه بسيار
سخن دارم من از اسرار دلدار