در بيان سماع و كيفيت آن

مشاور شركت بيمه پارسيان

در بيان سماع و كيفيت آن

۳۵ بازديد


سماع اصلي بزرگست اندرين ره
چو يابي سمع دل گردي تو آگاه
اگر سمع دلت نبود نداني
بپوشند بر تو يكسر اين معاني
كسي را كز سماعش ذوق نبود
حقيقت دان كه او را شوق نبود
بناي عشقبازي شوق باشد
كسي داند كه صاحب ذوق باشد
كسي كو را نباشد سمع معني
نباشد از سماعش جمع معني
بود معزول از سمع حقيقت
نباشد در صف جمع طريقت
بود جان و دلش از ذوق محجوب
نه طالب باشد او هرگز نه مطلوب
شود اوصاف او يكسر فسرده
تو او را زنده داني هست مرده
ازو هرگز نيايد هيچ كاري
مگر ضايع گذارد روزگاري
بسر پرد درين ره مرد آگاه
نثار از جان و دل سازد در اين راه
زمان بايد پس آنگه خوش مكاني
پس اخوان تا شود آسوده جاني
ز منهيات شرعي دور بايد
ز ناجنسان بسي مستور بايد
ازين جمله اگر يك چيز كم شد
همه شادي دل اندوه و غم شد
ولي برمبتدي زهر است دائم
كه نفس او بهستي گشت قائم
چو مرتاض و مجاهد گشت شد پاك
نماند از هستيش در راه خاشاك
ز گفت و خواب و خور بيزار گردد
گهي مست و گهي هشيار گردد
زبانش دائماً گوياي اين راه
بجان ودل بود پوياي اين راه
تمامي از كدورت پاك گردد
برش هر زهر چون ترياك گردد
نباشد طالب جاه و متاعي
بود پيوسته جوياي سماعي
ز آواز خوشي كايد بگوشش
رود از شوق جانان عقل و هوشش
ببوي وصل جانان زنده باشد
بوقت و فهم او گوينده باشد
چو زين عالم ترقي كرد درحال
در او ظاهر نگردد قول قوال
مگر گويندهٔ خوب و موافق
قرين حال او معشوق و عاشق
در آن پرده كه رهرو را مقام است
بدان كين سالكان را زآن مقام است
از آن صورت بود گر هست دلكش
شود وقت عزيزان يك زمان خوش
خورد روحش بمعراج معاني
ز جوي قرب آب زندگاني
اگر حاضر بود صاحب نيازي
بروز آن وقت آن برگي و سازي
كند زان توشهٔ راه قيامت
در آن ره يابد از آفت سلامت
چو زين عالم ترقي كرد رهرو
سماعش را تو شرح و وصف بشنو
بوقت استماع قول قوّال
كه هر يك را دگرگون گردد احوال
تو گوي شفقت از روي فتوت
ببايد كردن او را صد مروت
ترا جمع بايدش كردن ز احوال
كه تا حاضر شود با تو در آن حال
بصورت با تو در جنبد زماني
دهد حالات خود را زان نشاني
شود بيمار حالان را طبيبي
دهد صاحب نصيبان را نصيبي
بود چون كيميا آن وقت و آن حال
بگردد جمله رازان جمله احوال
تمامت را برنگ خود برآرد
بر ايشان روز بدبختي سرآرد
سزاي وقت و استعداد هر يك
ببخشد خلعتي زانجمله بيشك
بود نادر چنين صاحب سماعي
كه بر هر كس بتابد زان شعاعي
بجان آن چنان وقت و چنان حال
كه تا يكسر بگردد بر تو احوال
در آن جمع ار شوي حاضر بيكبار
نماند از گنه برگردنت بار
اگر يك دم در آن محفل نشيني
بسا تخم سعادت را كه چيني
خوري زان مجمع آب زندگاني
بدل حاضر شو اي جان گر تواني
شنيده باشي اي جان حال شاهد
مشو منكر تو بر احوال شاهد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد