من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

در حضور رسالت مآب

۳۴ بازديد


اي تو ما بيچارگان را ساز و برگ
وا رهان اين قوم را از ترس مرگ
سوختي لات و منات كهنه را
تازه كردي كائنات كهنه را
در جهان ذكر و فكر انس و جان
تو صلوت صبح تو بانگ اذان
لذت سوز و سرور از لا اله
در شب انديشه نور از لا اله
ني خدا ها ساختيم از گاو و خر
ني حضور كاهنان افكنده سر
ني سجودي پيش معبودان پير
ني طواف كوشك سلطان و مير
اين همه از لطف بي پايان تست
فكر ما پروردهٔ احسان تست
ذكر تو سرمايهٔ ذوق و سرور
قوم را دارد به فقر اندر غيور
اي مقام و منزل هر راهرو
جذب تو اندر دل هر راهرو
ساز ما بي صوت گرديد آنچنان
زخمه بر رگهاي او آيد گران
در عجم گرديدم و هم در عرب
مصطفي ناياب و ارزان بولهب
اين مسلمان زادهٔ روشن دماغ
ظلمت آباد ضميرش بي چراغ
در جواني نرم و نازك چون حرير
آرزو در سينهٔ او زود مير
اين غلام ابن غلام ابن غلام
حريت انديشهٔ او را حرام
مكتب از وي جذبهٔ دين در ربود
از وجودش اين قدر دانم كه بود
اين ز خود بيگانه اين مست فرنگ
نان جو مي خواهد از دست فرنگ
نان خريد اين فاقه كش با جان پاك
داد ما را ناله هاي سوز ناك
دانه چين مانند مرغان سرا ست
از فضاي نيلگون ناآشناست
آتش افرنگيان بگداختش
يعني اين دوزخ دگرگون ساختش
شيخ مكتب كم سواد و كم نظر
از مقام او نداد او را خبر
مؤمن و از رمز مرگ آگاه نيست
در دلش لا غالب الا الله نيست
تا دل او در ميان سينه مرد
مي نينديشد مگر از خواب و خورد
بهر يك نان نشتر «لا و نعم»
منت صد كس براي يك شكم
از فرنگي مي خرد لات و منات
مؤمن و انديشه او سومنات
«قم باذني» گوي و او را زنده كن
در دلش «الله هو» را زنده كن
ما همه افسوني تهذيب غرب
كشتهٔ افرنگيان بي حرب و ضرب
تو از آن قومي كه جام او شكست
وا نما يك بنده الله مست
تا مسلمان باز بيند خويش را
از جهاني برگزيند خويش را
شهسوارا ! يك نفس در كش عنان
حرف من آسان نيايد بر زبان
آرزو آيد كه نايد تا به لب
مي نگردد شوق محكوم ادب
آن بگويد لب گشا اي دردمند
اين بگويد چشم بگشا لب ببند
گرد تو گردد حريم كائنات
از تو خواهم يك نگاه التفات
ذكر و فكر و علم و عرفانم توئي
كشتي و دريا و طوفانم توئي
آهوي زار و زبون و ناتوان
كس به فتراكم نبست اندر جهان
اي پناه من حريم كوي تو
من به اميدي رميدم سوي تو
آن نوا در سينه پروردن كجا
وز دمي صد غنچه وا كردن كجا
نغمهٔ من در گلوي من شكست
شعله ئي از سينه ام بيرون نجست
در نفس سوز جگر باقي نماند
لطف قرآن سحر باقي نماند
ناله ئي كو مي نگنجد در ضمير
تا كجا در سينه ام ماند اسير
يك فضاي بيكران ميبايدش
وسعت نه آسمان ميبايدش
آه زان دردي كه در جان و تن است
گوشهٔ چشم تو داروي من است
در نسازد با دواها جان زار
تلخ و بويش بر مشامم ناگوار
كار اين بيمار نتوان برد پيش
من چو طفلان نالم از داروي خويش
تلخي او را فريبم از شكر
خنده ها در لب بدوزد چاره گر
چون بصيري از تو ميخواهم گشود
تا بمن باز آيد آن روزي كه بود
مهر تو بر عاصيان افزونتر است
در خطا بخشي چو مهر مادر است
با پرستاران شب دارم ستيز
باز روغن در چراغ من بريز
اي وجود تو جهان را نو بهار
پرتو خود را دريغ از من مدار
«خود بداني قدر تن از جان بود
قدر جان از پرتو جانان بود»
رومي
تا ز غير الله ندارم هيچ اميد
يا مرا شمشير گردان يا كليد
فكر من در فهم دين چالاك و چست
تخم كرداري ز خاك من نرست
تيشه ام را تيز تر گردان كه من
محنتي دارم فزون از كوهكن
مؤمنم ، از خويشتن كافر نيم
بر فسانم زن كه بد گوهر نيم
گرچه كشت عمر من بيحاصل است
چيزكي دارم كه نام او دل است
دارمش پوشيده از چشم جهان
كز سم شبديز تو دارد نشان
بنده ئي را كو نخواهد ساز و برگ
زندگاني بي حضور خواجه مرگ
اي كه دادي كرد را سوز عرب
بندهٔ خود را حضور خود طلب
بنده ئي چون لاله داغي در جگر
دوستانش از غم او بي خبر
بنده ئي اندر جهان نالان چو ني
تفته جان از نغمه هاي پي به پي
در بيابان مثل چوب نيم سوز
كاروان بگذشت و من سوزم هنوز
اندرين دشت و دري پهناوري
بو كه آيد كارواني ديگري
جان ز مهجوري بنالد در بدن
نالهٔ من واي من اي واي من !


سفر به غزني و زيارت مزار حكيم سنائي

۳۴ بازديد

 
از نوازشهاي سلطان شهيد
صبح و شامم ، صبح و شام روز عيد
نكته سنج خاوران هندي فقير
ميهمان خسرو كيوان سرير
تا ز شهر خسروي كردم سفر
شد سفر بر من سبكتر از حضر
سينه بگشادم به آن بادي كه پار
لاله رست از فيض او در كوهسار
آه غزني آن حريم علم و فن
مرغزار شير مردان كهن
دولت محمود را زيبا عروس
از حنا بندان او داناي طوس
خفته در خاكش حكيم غزنوي
از نواي او دل مردان قوي
آن «حكيم غيب» ، آن صاحب مقام
«ترك جوش» رومي از ذكرش تمام
من ز پيدا او ز پنهان در سرور
هر دو را سرمايه از ذوق حضور
او نقاب از چهره ايمان گشود
فكر من تقدير مؤمن وانمود
هر دو را از حكمت قرآن سبق
او ز حق گويد من از مردان حق
در فضاي مرقد او سوختم
تا متاع ناله ئي اندوختم
گفتم اي بينندهٔ اسرار جان
بر تو روشن اين جهان و آن جهان
عصر ما وارفتهٔ آب و گل است
اهل حق را مشكل اندر مشكل است
مؤمن از افرنگيان ديد آنچه ديد
فتنه ها اندر حرم آمد پديد
تا نگاه او ادب از دل نخورد
چشم او را جلوهٔ افرنگ برد
اي «حكيم غيب» ، امام عارفان
پخته از فيض تو خام عارفان
آنچه اندر پردهٔ غيب است گوي
بو كه آب رفته باز آيد بجوي


بر مزار شهنشاه بابر خلد آشياني

۳۷ بازديد

 
بيا كه ساز فرنگ از نوا بر افتاد است
درون پردهٔ او نغمه نيست فرياد است
زمانه كهنه بتان را هزار بار آراست
من از حرم نگذشتم كه پخته بنياد است
درفش ملت عثمانيان دوباره بلند
چه گويمت كه به تيموريان چه افتاد است
خوشا نصيب كه خاك تو آرميد اينجا
كه اين زمين ز طلسم فرنگ آزاد است
هزار مرتبه كابل نكوتر از دهلي است
كه آن عجوزه عروس هزار داماد است
درون ديده نگه دارم اشك خونين را
كه من فقيرم و اين دولت خدا داد است
اگرچه پير حرم ورد لااله دارد
كجا نگاه كه برنده تر ز پولاد است


مناجات مرد شوريده در ويرانهٔ غزني

۳۳ بازديد


لاله بهر يك شعاع آفتاب
دارد اندر شاخ چندين پيچ و تاب
چون بهار او را كند عريان و فاش
گويدش جز يك نفس اينجا مباش
هر دو آمد يكدگر را ساز و برگ
من ندانم زندگي خوشتر كه مرگ
زندگي پيهم مصاف نيش و نوش
رنگ و نم امروز را از خون دوش
الامان از مكر ايام الامان
الامان از صبح و از شام الامان
اي خدا اي نقشبند جان و تن
با تو اين شوريده دارد يك سخن
فتنه ها بينم درين دير كهن
فتنه ها در خلوت و در انجمن
عالم از تقدير تو آمد پديد
يا خداي ديگر او را آفريد
ظاهرش صلح و صفا باطن ستيز
اهل دل را شيشهٔ دل ريز ريز
صدق و اخلاص و صفا ، باقي نماند
«آن قدح بشكست و آن ساقي نماند»
چشم تو بر لاله رويان فرنگ
آدم از افسونشان بي آب و رنگ
از كه گيرد ربط و ضبط اين كائنات؟
اي شهيد عشوه لات و منات
مرد حق آن بندهٔ روشن نفس
نايب تو در جهان او بود و بس
او به بند نقره و فرزند و زن
گر تواني ، سومنات او شكن
اين مسلمان از پرستاران كيست
در گريبانش يكي هنگامه نيست
سينه اش بي سوز و جانش بي خروش
او سرافيل است و صور او خموش
قلب او نا محكم و جانش نژند
در جهان كالاي او نا ارجمند
در مصاف زندگاني بي ثبات
دارد اندر آستين لات و منات
مرگ را چون كافران داند هلاك
آتش او كم بها مانند خاك
شعله ئي از خاك او باز آفرين
آن طلب آن جستجو باز آفرين
باز جذب اندرون او را بده
آن جنون ذوفنون او را بده
شرق را كن از وجودش استوار
صبح فردا از گريبانش برآر
بحر احمر را بچوب او شكاف
از شكوهش لرزه ئي افكن به قاف


بر مزار سلطان محمود عليه الرحمه

۳۳ بازديد


خيزد از دل ناله ها بي اختيار
آه ! آن شهري كه اينجا بود پار
آن ديار و كاخ و كو ويرانه ايست
آن شكوه و فال و فر افسانه ايست
گنبدي ، در طوف او چرخ برين
تربت سلطان محمود است اين
آنكه چون كودك لب از كوثر بشست
گفت در گهواره نام او نخست
برق سوزان تيغ بي زنهار او
دشت و در لرزنده از يلغار او
زير گردون آيت الله رايتش
قدسيان قرآن سرا بر تربتش
شوخي فكرم مرا از من ربود
تا نبودم در جهان دير و زود
رخ نمود از سينه ام آن آفتاب
پردگيها از فروغش بي حجاب
مهر گردون از جلالش در ركوع
از شعاعش دوش ميگردد طلوع
وارهيدم از جهان چشم و گوش
فاش چون امروز ديدم صبح دوش
شهر غزنين يك بهشت رنگ و بو
آب جوها نغمه خوان در كاخ و كو
قصر هاي او قطار اندر قطار
آسمان با قبه هايش هم كنار
نكته سنج طوس را ديدم ببزم
لشكر محمود را ديدم به رزم
روح سير عالم اسرار كرد
تا مرا شوريده ئي بيدار كرد
آنهمه مشتاقي و سوز و سرور
در سخن چون رند بي پروا جسور
تخم اشكي اندر آن ويرانه كاشت
گفتگوها با خداي خويش داشت
تا نبودم بيخبر از راز او
سوختم از گرمي آواز او


روح حكيم سنائي از بهشت برين جواب ميدهد

۳۳ بازديد

 
رازدان خير و شر گشتم ز فقر
زنده و صاحب نظر گشتم ز فقر
يعني آن فقري كه داند راه را
بيند از نور خودي الله را
اندرون خويش جويد لااله
در ته شمشير گويد لااله
فكر جان كن چون زنان بر تن متن
همچو مردان گوي در ميدان فكن
سلطنت اندر جهان آب و گل
قيمت او قطره ئي از خون دل
مؤمنان زير سپهر لاجورد
زنده از عشقند و ني از خواب و خورد
مي نداني عشق و مستي از كجاست؟
اين شعاع آفتاب مصطفي است
زنده ئي تا سوز او در جان تست
اين نگهدارندهٔ ايمان تست
با خبر شو از رموز آب و گل
پس بزن بر آب و گل اكسير دل
دل ز دين سر چشمهٔ هر قوت است
دين همه از معجزات صحبت است
دين مجو اندر كتب اي بيخبر
علم و حكمت از كتب ، دين از نظر
بوعلي دانندهٔ آب و گل است
بيخبر از خستگيهاي دل است
نيش و نوش بوعلي سينا بهل
چاره سازيهاي دل از اهل دل
مصطفي بحر است و موج او بلند
خيز و اين دريا بجوي خويش بند
مدتي بر ساحلش پيچيده ئي
لطمه هاي موج او ناديده ئي
يك زمان خود را به دريا در فكن
تا روان رفته باز آيد بتن
اي مسلمان جز براه حق مرو
نااميد از رحمت عامي مشو
پرده بگذار آشكارائي گزين
تا بلرزد از سجود تو زمين
دوش ديدم فطرت بيتاب را
روح آن هنگامهٔ اسباب را
چشم او بر زشت و خوب كائنات
در نگاه او غيوب كائنات
دست او با آب و خاك اندر ستيز
آن بهم پيوسته و اين ريز ريز
گفتمش در جستجوي كيستي؟
در تلاش تار و پوي كيستي؟
گفت از حكم خداي ذوالمنن
آدمي نو سازم از خاك كهن
مشت خاكي را بصد رنگ آزمود
پي به پي تابيد و سنجيد و فزود
آخر او را آب و رنگ لاله داد
لااله اندر ضمير او نهاد
باش تا بيني بهار ديگري
از بهار پاستان رنگين تري
هر زمان تدبيرها دارد رقيب
تا نگيري از بهار خود نصيب
بر درون شاخ گل دارم نظر
غنچه ها را ديده ام اندر سفر
لاله را در وادي و كوه و دمن
از دميدن باز نتوان داشتن
بشنود مردي كه صاحب جستجوست
نغمه ئي را كو هنوز اندر گلوست


بر مزار حضرت احمد شاه باباعليه الرحمه مؤسس ملت افغانيه

۳۸ بازديد


تربت آن خسرو روشن ضمير
از ضميرش ملتي صورت پذير
گنبد او را حرم داند سپهر
با فروغ از طوف او سيماي مهر
مثل فاتح آن امير صف شكن
سكه ئي زد هم به اقليم سخن
ملتي را داد ذوق جستجو
قدسيان تسبيح خوان بر خاك او
از دل و دست گهر ريزي كه داشت
سلطنت ها برد و بي پروا گذاشت
نكته سنج و عارف و شمشير زن
روح پاكش با من آمد در سخن
گفت مي دانم مقام تو كجاست
نغمهٔ تو خاكيان را كيمياست
خشت و سنگ از فيض تو داراي دل
روشن از گفتار تو سيناي دل
پيش ما اي آشناي كوي دوست
يك نفس بنشين كه داري بوي دوست
ايخوش آن كو از خودي آئينه ساخت
وندر آن آئينه عالم را شناخت
پير گرديد اين زمين و اين سپهر
ماه كور از كور چشميهاي مهر
گرمي هنگامه ئي مي بايدش
تا نخستين رنگ و بو باز آيدش
بندهٔ مؤمن سرافيلي كند
بانگ او هر كهنه را برهم زند
اي ترا حق داد جان ناشكيب
تو ز سر ملك و دين داري نصيب
فاش گو با پور نادر فاش گوي
باطن خود را به ظاهر فاش گوي


قندهار و زيارت خرقه مبارك

۳۵ بازديد


قندهار آن كشور مينو سواد
اهل دل را خاك او خاك مراد
رنگ ها ، بوها ، هواها ، آب ها
آب ها تابنده چون سيماب ها
لاله ها در خلوت كهسار ها
نارها يخ بسته اندر نارها
كوي آن شهر است ما را كوي دوست
ساربان بر بند محمل سوي دوست
مي سرايم ديگر از ياران نجد
از نوائي ، ناقه را آرم به وجد

غزل
از دير مغان آيم بي گردش صهباست
در منزل لا بودم از باده الا مست
دانم كه نگاه او ظرف همه كس بيند
كرد است مرا ساقي از عشوه و ايما مست
وقت است كه بگشايم ميخانهٔ رومي باز
پيران حرم ديدم در صحن كليسا مست
اين كار حكيمي نيست دامان كليمي گير
صد بندهٔ ساحل مست يك بنده دريا مست
دل را به چمن بردم از باد چمن افسرد
ميرد بخيابانها اين لالهٔ صحرا مست
از حرف دلاويزش اسرار حرم پيدا
دي كافركي ديدم در وادي بطحا مست
سينا است كه فاران است يارب چه مقام است اين
هر ذره خاك من چشمي است تماشا مست
خرقهٔ آن «برزخ لايبغيان»
ديدمش در نكتهٔ «لي خرقتان»
دين او آئين او تفسير كل
در جبين او خط تقدير كل
عقل را او صاحب اسرار كرد
عشق را او تيغ جوهر دار كرد
كاروان شوق را او منزل است
ما همه يك مشت خاكيم او دل است
آشكارا ديدنش اسراي ماست
در ضميرش مسجد اقصاي ماست
آمد از پيراهن او بوي او
داد ما را نعره الله هو
با دل من شوق بي پروا چه كرد
بادهٔ پر زور با مينا چه كرد
رقصد اندر سينه از زور جنون
تا ز راه ديده ميآيد برون
گفت «من جبريلم و نور مبين»
پيش ازين او را نديدم اينچنين
شعر رومي خواند و خنديد و گريست
يا رب اين ديوانهٔ فرزانه كيست؟
در حرم با من سخن زندانه گفت
از مي و مغ زاده و پيمانه گفت
گفتمش اين حرف بيباكانه چيست
لب فرو بند اين مقام خامشي ست
من ز خون خويش پروردم ترا
صاحب آه سحر كردم ترا
بازياب اين نكته را اي نكته رس
عشق مردان ضبط احوال است و بس
گفت عقل و هوش آزار دل است
مستي و وارفتگي كار دل است
نعره ها زد تا فتاد اندر سجود
شعلهٔ آواز او بود او نبود


زندگي نامه عطار

۳۶ بازديد

"براي جستجو در اشعار عطار كليك كنيد"

عطار

فريدالدين ابوحامد محمد عطار نيشابوري (۵۴۰ - ۶۱۸ قمري) يكي از عارفان و شاعران ايراني بلندنام ادبيات فارسي در پايان سده ششم و آغاز سده هفتم است. او در سال ۵۴۰ هجري برابر با ۱۱۴۶ ميلادي در نيشابور زاده شد. وي يكي از پركارترين شاعران ايراني به شمار مي‌رود و بنا به نظر عارفان در زمينه عرفاني از مرتبه‌اي بالا برخوردار بوده‌است.

  منطق الطير ( في توحيد باري تعالي جل و علا - حكايت ابوسعيد مهنه با قايمي كه شوخ بر بازوي او مي آورد )

  الهي نامه ( بسم الله الرحمن الرحيم - في نعت النبي صلي اللله عليه و آله و صحبه و سلم )

  بلبل نامه ( بسم الله الرحمن الرحيم - در مناجات باري تعالي )

  خسرونامه ( بسم الله الرحمن الرحيم - در خاتمت كتاب گويد )

  سي فصل ( 28 بخش )

  بيان الارشاد ( بسم الله الرحمن الرحيم - تاريخ نظم كتاب )

  بي سرنامه ( 7 بخش )

  مظهر ( بسم الله الرحمن الرحيم - در اشاره بتاليفات خود و عدد ابيان آنها فرمايد )

  فتوت نامه


برچسب هاي موضوع اشعار عطار

۳۶ بازديد

عطار

لينك ورود به اشعار عطار

عطار - عطار نيشابوري - عطارنيشابوري - اشعار عطار - اشعارعطار - اشعار عطار نيشابوري - اشعارعطارنيشابوري - اشعارعطار نيشابوري - اشعارعطارنيشابوري - شعرهاي عطار نيشابوري - شعرهاي عطارنيشابوري - شعرهاي عطار - اشعار كامل عطار نيشابوري - شعرهاي عطار نيشابوري - تمام شعرهاي عطار نيشابوري - سروده هاي عطار نيشابوري - تمام سروده هاي عطار نيشابوري - وبلاگ عطار - وبلاگ عطار نيشابوري - وبلاگ عطارنيشابوري - وبلاگ اشعار عطار نيشابوري - وبلاگ سروده هاي عطار - منطق الطير - كتاب منطق الطير - اشعار منطق الطير - ديوان منطق الطير - اشعار منطق الطير اثر عطار - منطق الطير عطار - شعرهاي منطق الطير - الهي نامه - اشعار الهي نامه - اشعار الهي نامه اثر عطار - اشعار الهي نامه عطار - كتاب الهي نامه - ديوان الهي نامه عطار - بلبل نامه - اشعار بلبل نامه - كتاب بلبل نامه - ديوان بلبل نامه - اشعار بلبل نامه عطار - كتاب بلبل نامه عطار - اشعار ديوان بلبل نامه - خسرونامه - اشعار خسرونامه - اشعار خسرونامه عطار - ديوان خسرونامه عطار - اشعار ديوان خسرونامه - اشعار كتاب خسرونامه عطار - سي فصل - اشعار كتاب سي فصل عطار - اشعار سي فصل عطار - اشعار ديوان سي فصل عطار - سي فصل عطار - بيان الارشاد - اشعار كتاب بيان الارشاد عطار - اشعار ديوان بيان الارشاد عطار - بيان الارشاد عطار - بيان الارشاد اثر عطار - بي سرنامه - اشعار بي سرنامه - اشعار بي سرنامه عطار - اشعار كتاب بي سرنامه عطار - بي سرنامه اثر عطار - مظهر - اشعار كتاب مظهر اثر عطار - اشعار ديوان مظهر عطار - اشعار مظهر عطار - مظهر اثر عطار - مظهر عطار - فتوت نامه - اشعار فتوت نامه - اشعار كتاب فتوت نامه اثر عطار - اشعار فتوت نامه عطار - اشعار ديوان فتوت نامه - اشعار زيباي عطار - اشعار كامل عطار - وبلاگ اشعار كامل شاعران

لينك ورود به اشعار عطار