حكمت ارباب دين كردم عيان
حكمت ارباب كين را هم بدان
حكمت ارباب كين مكر است و فن
مكر و فن تخريب جان ، تعمير تن
حكمتي از بند دين آزاده ئي
از مقام شوق دور افتاده ئي
مكتب از تدبير او گيرد نظام
تا بكام خواجه انديشد غلام
شيخ ملت با حديث دلنشين
بر مراد او كند تجديد دين
از دم او وحدت قومي دو نيم
كس حريفش نيست جز چوب كليم
واي قومي كشتهٔ تدبير غير
كار او تخريب خود تعمير غير
مي شود در علم و فن صاحب نظر
از وجود خود نگردد با خبر
نقش حق را از نگين خود سترد
در ضميرش آرزوها زاد و مرد
بي نصيب آمد ز اولاد غيور
جان بتن چون مرده ئي در خاك گور
از حيا بيگانه پيران كهن
نوجوانان چون زنان مشغول تن
در دل شان آرزوها بي ثبات
مرده زايند از بطون امهات
دختران او بزلف خود اسير
شوخ چشم و خود نما و خرده گير
ساخته پرداخته دل باخته
ابروان مثل دو تيغ آخته
ساعد سيمين شان عيش نظر
سينهٔ ماهي بموج اندر نگر
ملتي خاكستر او بي شرر
صبح او از شام او تاريكتر
هر زمان اندر تلاش ساز و برگ
كار او فكر معاش و ترس مرگ
منعمان او بخيل و عيش دوست
غافل از مغزاند و اندر بند پوست
قوت فرمانروا معبود او
در زيان دين و ايمان سود او
از حد امروز خود بيرون نجست
روزگارش نقش يك فردا نبست
از نياكان دفتري اندر بغل
الامان از گفته هاي بي عمل
دين او عهد وفا بستن بغير
يعني از خشت حرم تعمير دير
آه قومي دل ز حق پرداخته
مرد و مرگ خويش را نشناخته
نكته ها از پير روم آموختم
خويش را در حرف او واسوختم
مال را گر بهر دين باشي حمول
«نعم مال صالح’‘ گويد رسول
رومي
گر نداري اندر اين حكمت نظر
تو غلام و خواجهٔ تو سيم و زر
از تهي دستان گشاد امتان
از چنين منعم فساد امتان
جدت اندر چشم او خوار است و بس
كهنگي را او خريدار است و بس
در نگاهش ناصواب آمد صواب
ترسد از هنگامه هاي انقلاب
خواجه نان بندهٔ مزدور خورد
آبروي دختر مزدور برد
در حضورش بنده مي نالد چو ني
بر لب او ناله هاي پي به پي
ني بجامش باده و ني در سبوست
كاخها تعمير كرد و خود بكوست
ايخوش آن منعم كه چون درويش زيست
در چنين عصري خدا انديش زيست
تا نداني نكتهٔ اكل حلال
بر جماعت زيستن گردد وبال
آه يورپ زين مقام آگاه نيست
چشم او «ينظر بنور الله» نيست
او نداند از حلال و از حرام
حكمتش خام است و كارش ناتمام
امتي بر امتي ديگر چرد
دانه اين مي كارد آن حاصل برد
از ضعيفان نان ربودن حكمتست
از تن شان جان ربودن حكمتست
شيوهٔ تهذيب نو آدم دري است
پردهٔ آدم دري سوداگري است
اين بنوك اين فكر چالاك يهود
نور حق از سينهٔ آدم ربود
تا ته و بالا نگردد اين نظام
دانش و تهذيب و دين ، سوداي خام
آدمي اندر جهان خير و شر
كم شناسد نفع خود را از ضرر
كس نداند زشت و خوب كار چيست
جادهٔ هموار و ناهموار چيست
شرع بر خيزد ز اعماق حيات
روشن از نورش ظلام كائنات
گر جهان داند حرامش را حرام
تا قيامت پخته ماند اين نظام
نيست اين كار فقيهان اي پسر
با نگاهي ديگري او را نگر
حكمش از عدلست و تسليم و رضاست
بيخ او اندر ضمير مصطفي است
از فراق است آرزوها سينه تاب
تو نماني چون شود او بي حجاب
از جدائي گرچه جان آيد بلب
وصل او كم جو رضاي او طلب
مصطفي داد از رضاي او خبر
نيست در احكام دين چيزي دگر
تخت جم پوشيده زير بورياست
فقر و شاهي از مقامات رضاست
حكم سلطان گير و از حكمش منال
روز ميدان نيست روز قيل و قال
تا تواني گردن از حكمش پيچ
تا نپيچد گردن از حكم تو هيچ
از شريعت احسن التقويم شو
وارث ايمان ابراهيم شو
پس طريقت چيست اي والاصفات
شرع را ديدن به اعماق حيات
فاش ميخواهي اگر اسرار دين
جز به اعماق ضمير خود مبين
گر نبيني ، دين تو مجبوري است
اينچنين دين از خدا مهجوري است
بنده تا حق را نبيند آشكار
بر نمي آيد ز جبر و اختيار
تو يكي در فطرت خود غوطه زن
مرد حق شو بر ظن و تخمين متن
تا ببيني زشت و خوب كار چيست
اندر اين نه پردهٔ اسرار چيست
هر كه از سر نبي گيرد نصيب
هم به جبريل امين گردد قريب
اي كه مي نازي به قرآن عظيم
تا كجا در حجره مي باشي مقيم
در جهان اسرار دين را فاش كن
نكته شرع مبين را فاش كن
كس نگردد در جهان محتاج كس
نكته شرع مبين اين است و بس
مكتب و ملا سخنها ساختند
مؤمنان اين نكته را نشناختند
زنده قومي بود از تأويل مرد
آتش او در ضمير او فسرد
صوفيان با صفا را ديده ام
شيخ مكتب را نكو سنجيده ام
عصر من پيغمبري هم آفريد
آنكه در قرآن بغير از خود نديد
هر يكي داناي قرآن و خبر
در شريعت كم سواد و كم نظر
عقل و نقل افتاده در بند هوس
منبرشان منبر كاك است و بس
زين كليمان نيست اميد گشود
آستين ها بي يد بيضا چه سود
كار اقوام و ملل نايد درست
از عمل بنما كه حق در دست تست
مرد حر محكم ز ورد «لاتخف»
ما بميدان سر بجيب او سر بكف
مرد حر از لااله روشن ضمير
مي نگردد بندهٔ سلطان و مير
مرد حر چون اشتران باري برد
مرد حر باري برد خاري خورد
پاي خود را آنچنان محكم نهد
نبض ره از سوز او بر مي جهد
جان او پاينده تر گردد ز موت
بانگ تكبيرش برون از حرف و صوت
هر كه سنگ راه را داند زجاج
گيرد آن درويش از سلطان خراج
گرمي طبع تو از صهباي اوست
جوي تو پروردهٔ درياي اوست
پادشاهان در قباهاي حرير
زرد رو از سهم آن عريان فقير
سر دين ما را خبر ، او را نظر
او درون خانه ما بيرون در
ما كليسا دوست ، ما مسجد فروش
او ز دست مصطفي پيمانه نوش
ني مغان را بنده ، ني ساغر بدست
ما تهي پيمانه او مست الست
چهره گل از نم او احمر است
ز آتش ما دود او روشنتر است
دارد اندر سينه تكبير امم
در جبين اوست تقدير امم
قبلهٔ ما گه كليسا ، گاه دير
او نخواهد رزق خويش از دست غير
ما همه عبد فرنگ او عبده
او نگنجد در جهان رنگ و بو
صبح و شام ما به فكر ساز و برگ
آخر ما چيست تلخيهاي مرگ
در جهان بي ثبات او را ثبات
مرگ او را از مقامات حيات
اهل دل از صحبت ما مضمحل
گل ز فيض صحبتش داراي دل
كار ما وابستهٔ تخمين و ظن
او همه كردار و كم گويد سخن
ما گدايان كوچه گرد و فاقه مست
فقر او از لااله تيغي بدست
ما پر كاهي اسير گرد باد
ضربش از كوه گران جوئي گشاد
محرم او شو ز ما بيگانه شو
خانه ويران باش و صاحب خانه شو
شكوه كم كن از سپهر گرد گرد
زنده شو از صحبت آن زنده مرد
صحبت از علم كتابي خوشتر است
صحبت مردان حر آدم گر است
مرد حر درياي ژرف و بيكران
آب گير از بحر و ني از ناودان
سينهٔ اين مردمي جوشد چو ديگ
پيش او كوه گران يك توده ريگ
روز صلح آن برگ و ساز انجمن
هم چو باد فرودين اندر چمن
روز كين آن محرم تقدير خويش
گور خود مي كندد از شمشير خويش
اي سرت گردم گريز از ما چو تير
دامن او گير و بيتابانه گير
مي نرويد تخم دل از آب و گل
بي نگاهي از خداوندان دل
اندر اين عالم نيرزي با خسي
تا نياويزي بدامان كسي
چيست فقر اي بندگان آب و گل
يك نگاه راه بين يك زنده دل
فقر كار خويش را سنجيدن است
بر دو حرف لا اله پيچيدن است
فقر خيبر گير با نان شعير
بستهٔ فتراك او سلطان و مير
فقر ذوق و شوق و تسليم و رضاست
ما امينيم اين متاع مصطفي است
فقر بر كروبيان شبخون زند
بر نواميس جهان شبخون زند
بر مقام ديگر اندازد ترا
از زجاج ، الماس مي سازد ترا
برگ و ساز او ز قرآن عظيم
مرد درويشي نگنجد در گليم
گرچه اندر بزم كم گويد سخن
يك دم او گرمي صد انجمن
بي پران را ذوق پروازي دهد
پشه را تمكين شهبازي دهد
با سلاطين در فتد مرد فقير
از شكوه بوريا لرزد سرير
از جنون مي افكند هوئي به شهر
وا رهاند خلق را از جبر و قهر
مي نگيرد جز به آن صحرا مقام
كاندرو شاهين گريزد از حمام
قلب او را قوت از جذب و سلوك
پيش سلطان نعره او «لاملوك»
آتش ما سوزناك از خاك او
شعله ترسد از خس و خاشاك او
بر نيفتد ملتي اندر نبرد
تا درو باقيست يك درويش مرد
آبروي ما ز استغناي اوست
سوز ما از شوق بي پرواي اوست
خويشتن را اندر اين آئينه بين
تا ترا بخشند سلطان مبين
حكمت دين دل نوازيهاي فقر
قوت دين بي نيازيهاي فقر
مؤمنان را گفت آن سلطان دين
«مسجد من اين همه روي زمين»
الامان از گردش نه آسمان
مسجد مؤمن بدست ديگران
سخت كوشد بندهٔ پاكيزه كيش
تا بگيرد مسجد مولاي خويش
ايكه از ترك جهان گوئي ، مگو
ترك اين دير كهن تسخير او
راكبش بودن ازو وارستن است
از مقام آب و گل برجستن است
صيد مؤمن اين جهان آب و گل
باز را گوئي كه صيد خود بهل
حل نشد اين معني مشكل مرا
شاهين از افلاك بگريزد چرا
واي آن شاهين كه شاهيني نكرد
مرغكي از چنگ او نامد بدرد
دركنامي ماند زار و سرنگون
پر نزد اندر فضاي نيلگون
فقر قرآن احتساب هست و بود
ني رباب و مستي و رقص و سرود
فقر مؤمن چيست؟ تسخير جهات
بنده از تأثير او مولا صفات
فقر كافر خلوت دشت و در است
فقر مؤمن لرزهٔ بحر و بر است
زندگي آنرا سكون غار و كوه
زندگي اين را ز مرگ باشكوه
آن خدارا جستن از ترك بدن
اين خودي را بر فسان حق زدن
آن خودي را كشتن و وا سوختن
اين خودي را چون چراغ افروختن
فقر چون عريان شود زير سپهر
از نهيب او بلرزد ماه و مهر
فقر عريان گرمي بدر و حنين
فقر عريان بانگ تكبير حسين
فقر را تا ذوق عرياني نماند
آن جلال اندر مسلماني نماند
واي ما اي واي اين دير كهن
تيغ لا در كف نه تو داري نه من
دل ز غير الله بپرداز ايجوان
اين جهان كهنه در باز ايجوان
تا كجا بي غيرت دين زيستن
اي مسلمان مردن است اين زيستن
مرد حق باز آفريند خويش را
جز به نور حق نبيند خويش را
بر عيار مصطفي خود را زند
تا جهاني ديگري پيدا كند
آه زان قومي كه از پا برفتاد
مير و سلطان زاد و درويشي نزاد
داستان او مپرس از من كه من
چون بگويم آنچه نايد در سخن
در گلويم گريه ها گردد گره
اين قيامت اندرون سينه به
مسلم اين كشور از خود نااميد
عمر ها شد با خدا مردي نديد
لاجرم از قوت دين بدظن است
كاروان خويش را خود رهزن است
از سه قرن اين امت خوار و زبون
زنده بي سوز و سرور اندرون
پست فكر و دون نهاد و كور ذوق
مكتب و ملاي او محروم شوق
زشتي انديشه او را خوار كرد
افتراق او را ز خود بيزار كرد
تا نداند از مقام و منزلش
مرد ذوق انقلاب اندر دلش
طبع او بي صحبت مرد خبير
خسته و افسرده و حق ناپذير
بندهٔ رد كردهٔ مولاست او
مفلس و قلاش و بي پرواست او
ني بكف مالي كه سلطاني برد
ني بدل نوري كه شيطاني برد
شيخ او لرد فرنگي را مريد
گرچه گويد از مقام با يزيد
گفت دين را رونق از محكومي است
زندگاني از خودي محرومي است
دولت اغيار را رحمت شمرد
رقص ها گرد كليسا كرد و مرد
اي تهي از ذوق و شوق و سوز و درد
مي شناسي عصر ما با ما چه كرد
عصر ما ما را ز ما بيگانه كرد
از جمال مصطفي بيگانه كرد
سوز او تا از ميان سينه رفت
جوهر آئينه از آئينه رفت
باطن اين عصر را نشاختي
داو اول خويش را در باختي
تا دماغ تو به پيچاكش فتاد
آرزوي زنده ئي در دل نزاد
احتساب خويش كن از خود مرو
يكدو دم از غير خود بيگانه شو
تا كجا اين خوف و وسواس و هراس
اندر اين كشور مقام خود شناس
اين چمن دارد بسي شاخ بلند
بر نگون شاخ آشيان خود مبند
نغمه داري در گلو اي بيخبر
جنس خود بشناس و با زاغان مپر
خويشتن را تيزي شمشير ده
باز خود را در كف تقدير ده
اندرون تست سيل بي پناه
پيش او كوه گران مانند كاه
سيل را تمكين ز نا آسودن است
يك نفس آسودنش نابودن است
من نه ملا ، ني فقيه نكته ور
ني مرا از فقر و درويشي خبر
در ره دين تيز بين و سست گام
پختهٔ من خام و كارم ناتمام
تا دل پر اضطرابم داده اند
يك گره از صد گره بگشاده اند
«از تب و تابم نصيب خود بگير
بعد ازين نايد چو من مرد فقير»
مي كند بند غلامان سخت تر
حريت مي خواند او را بي بصر
گرمي هنگامهٔ جمهور ديد
پرده بر روي ملوكيت كشيد
سلطنت را جامع اقوام گفت
كار خود را پخته كرد و خام گفت
در فضايش بال و پر نتوان گشود
با كليدش هيچ در نتوان گشود
گفت با مرغ قفس «اي دردمند
آشيان در خانهٔ صياد بند
هر كه سازد آشيان در دشت و مرغ»
او نباشد ايمن از شاهين و چرغ
از فسونش مرغ زيرك دانه مست
ناله ها اندر گلوي خود شكست
حريت خواهي به پيچاكش ميفت
تشنه مير و بر نم تاكش ميفت
الحذر از گرمي گفتار او
الحذر از حرف پهلو دار او
چشم ها از سرمه اش بي نور تر
بندهٔ مجبور ازو مجبور تر
از شراب ساتگينش الحذر
از قمار بدنشينش الحذر
از خودي غافل نگردد مرد حر
حفظ خود كن حب افيونش مخور
پيش فرعونان بگو حرف كليم
تا كند ضرب تو دريا را دونيم
داغم از رسوائي اين كاروان
در امير او نديدم نور جان
تن پرست و جاه مست و كم نگه
اندرونش بي نصيب از لااله
در حرم زاد و كليسا را مريد
پردهٔ ناموس ما را بر دريد
دامن او را گرفتن ابلهي است
سينهٔ او از دل روشن تهي است
اندرين ره تكيه بر خود كن كه مرد
صيد آهو با سگ كوري نكرد
آه از قومي كه چشم از خويش بست
دل به غير الله داد ، از خود گسست
تا خودي در سينهٔ ملت بمرد
كوه ، كاهي كرد و باد او را ببرد
گرچه دارد لااله اندر نهاد
از بطون او مسلماني نزاد
آنكه بخشد بي يقينان را يقين
آنكه لرزد از سجود او زمين
آنكه زير تيغ گويد لااله
آنكه از خونش برويد لااله
آن سرور ، آن سوز مشتاقي نماند
در حرم صاحبدلي باقي نماند
اي مسلمان اندرين دير كهن
تا كجا باشي به بند اهرمن
جهد با توفيق و لذت در طلب
كس نيابد بي نياز نيم شب
زيستن تا كي به بحر اندر چو خس
سخت شو چون كوه از ضبط نفس
گرچه دانا حال دل با كس نگفت
از تو درد خويش نتوانم نهفت
تا غلامم در غلامي زاده ام
ز آستان كعبه دور افتاده ام
چون بنام مصطفي خوانم درود
از خجالت آب مي گردد وجود
عشق ميگويد كه اي محكوم غير
سينهٔ تو از بتان مانند دير
تا نداري از محمد رنگ و بو
از درود خود ميالا نام او
از قيام بي حضور من مپرس
از سجود بي سرور من مپرس
جلوهٔ حق گرچه باشد يك نفس
قسمت مردان آزاد است و بس
مردي آزادي چو آيد در سجود
در طوافش گرم رو چرخ كبود
ما غلامان از جلالش بيخبر
از جمال لازوالش بيخبر
از غلامي لذت ايمان مجو
گرچه باشد حافظ قرآن ، مجو
مؤمن است و پيشهٔ او آزري است
دين و عرفانش سراپا كافري است
در بدن داري اگر سوز حيات
هست معراج مسلمان در صلوت
ور نداري خون گرم اندر بدن
سجدهٔ تو نيست جز رسم كهن
عيد آزادان شكوه ملك و دين
عيد محكومان هجوم مؤمنين
اي هماله ! اي اطك ، اي رود گنگ
زيستن تا كي چنان بي آب و رنگ
پير مردان از فراست بي نصيب
نوجوانان از محبت بي نصيب
شرق و غرب آزاد و ما نخچير غير
خشت ما سرمايهٔ تعمير غير
زندگاني بر مراد ديگران
جاودان مرگست ، ني خواب گران
نيست اين مرگي كه آيد ز آسمان
تخم او مي بالد ز اعماق جان
صيد او ني مرده شو خواهد نه گور
ني هجوم دوستان از نزد و دور
جامهٔ كس در غم او چاك نيست
دوزخ او آنسوي افلاك نيست
در هجوم روز حشر او را مجو
هست در امروز او فرداي او
هر كه اينجا دانه كشت اينجا درود
پيش حق آن بنده را بردن چه سود
امتي كز آرزو نيشي نخورد
نقش او را فطرت از گيتي سترد
اعتبار تخت و تاج از ساحري است
سخت چون سنگ اين زجاج از ساحريست
در گذشت از حكم اين سحر مبين
كافري از كفر ، دينداري ز دين
هنديان با يكدگر آويختند
فتنه هاي كهنه باز انگيختند
تا فرنگي قومي از مغرب زمين
ثالث آمد در نزاع كفر و دين
كس نداند جلوهٔ آب از سراب
انقلاب اي انقلاب اي انقلاب
اي ترا هر لحظه فكر آب و گل
از حضور حق طلب يك زنده دل
آشيانش گرچه در آب و گل است
نه فلك سر گشته اين يك دل است
تا نپنداري كه از خاك است او
از بلندي هاي افلاك است او
اين جهان او را حريم كوي دوست
از قباي لاله گيرد بوي دوست
هر نفس با روزگار اندر ستيز
سنگ ره از ضربت او ريز ريز
آشناي منبر و دار است او
آتش خود را نگهدار است او
آب جوي و بحر ها دارد به بر
مي دهد موجش ز طوفاني خبر
زنده و پاينده بي نان تنور
ميرد آن ساعت كه گردد بي حضور
چون چراغ اندر شبستان بدن
روشن از وي خلوت و هم انجمن
اينچنين دل ، خود نگر ، الله مست
جز به درويشي نمي آيد بدست
اي جوان دامان او محكم بگير
در غلامي زاده ئي آزاد مير
پس چه بايد كرد اي اقوام شرق
باز روشن مي شود ايام شرق
در ضميرش انقلاب آمد پديد
شب گذشت و آفتاب آمد پديد
يورپ از شمشير خود بسمل فتاد
زير گردون رسم لاديني نهاد
گرگي اندر پوستين بره ئي
هر زمان اندر كمين بره ئي
مشكلات حضرت انسان ازوست
آدميت را غم پنهان ازوست
در نگاهش آدمي آب و گل است
كاروان زندگي بي منزل است
هر چه مي بيني ز انوار حق است
حكمت اشيا ز اسرار حق است
هر كه آيات خدا بيند ، حر است
اصل اين حكمت ز حكم «انظر» است
بندهٔ مومن ازو بهروز تر
هم بحال ديگران دلسوز تر
علم چون روشن كند آب و گلش
از خدا ترسنده تر گردد دلش
علم اشيا خاك ما را كيمياست
آه در افرنگ تأثيرش جداست
عقل و فكرش بي عيار خوب و زشت
چشم او بي نم ، دل او سنگ و خشت
علم ازو رسواست اندر شهر و دشت
جبرئيل از صحبتش ابليس گشت
دانش افرنگيان تيغي بدوش
در هلاك نوع انسان سخت كوش
با خسان اندر جهان خير و شر
در نسازد مستي علم و هنر
آه از افرنگ و از آئين او
آه از انديشهٔ لا دين او
علم حق را ساحري آموختند
ساحري ني كافري آموختند
هر طرف صد فتنه مي آرد نفير
تيغ را از پنجهٔ رهزن بگير
ايكه جان را باز ميداني ز تن
سحر اين تهذيب لا ديني شكن
روح شرق اندر تنش بايد دميد
تا بگردد قفل معني را كليد
عقل اندر حكم دل يزداني است
چون ز دل آزاد شد شيطاني است
زندگاني هر زمان در كشمكش
عبرت آموز است احوال حبش
شرع يورپ بي نزاع قيل و قال
بره را كرد است بر گرگان حلال
نقش نو اندر جهان بايد نهاد
از كفن دزدان چه اميد گشاد
در جنيوا چيست غير از مكر و فن؟
صيد تو اين ميش و آن نخچير من
نكته ها كو مي نگنجد در سخن
يك جهان آشوب و يك گيتي فتن
اي اسير رنگ ، پاك از رنگ شو
مؤمن خود ، كافر افرنگ شو
رشتهٔ سود و زيان در دست تست
آبروي خاوران در دست تست
اين كهن اقوام را شيرازه بند
رايت صدق و صفا را كن بلند
اهل حق را زندگي از قوت است
قوت هر ملت از جمعيت است
راي بي قوت همه مكر و فسون
قوت بي راي جهل است و جنون
سوز و ساز و درد و داغ از آسياست
هم شراب و هم اياغ از آسياست
عشق را ما دلبري آموختيم
شيوهٔ آدم گري آموختيم
هم هنر ، هم دين ز خاك خاور است
رشك گردون خاك پاك خاور است
وانموديم آنچه بود اندر حجاب
آفتاب از ما و ما از آفتاب
هر صدف را گوهر از نيسان ماست
شوكت هر بحر از طوفان ماست
روح خود در سوز بلبل ديده ايم
خون آدم در رگ گل ديده ايم
فكر ما جوياي اسرار وجود
زد نخستين زخمه بر تار وجود
داشتيم اندر ميان سينه داغ
بر سر راهي نهاديم اين چراغ
اي امين دولت تهذيب و دين
آن يد بيضا برآر از آستين
خيز و از كار امم بگشا گره
نشهٔ افرنگ را از سر بنه
نقشي از جمعيت خاور فكن
واستان خود را ز دست اهرمن
داني از افرنگ و از كار فرنگ
تا كجا در قيد زنار فرنگ
زخم ازو ، نشتر ازو ، سوزن ازو
ما و جوي خون و اميد رفو
خود بداني پادشاهي ، قاهري است
قاهري در عصر ما سوداگري است
تختهٔ دكان شريك تخت و تاج
از تجارت نفع و از شاهي خراج
آن جهانباني كه هم سوداگر است
بر زبانش خير و اندر دل شر است
گر تو ميداني حسابش را درست
از حريرش نرم تر كرپاس تست
بي نياز از كارگاه او گذر
در زمستان پوستين او مخر
كشتن بي حرب و ضرب آئين اوست
مرگها در گردش ماشين اوست
بورياي خود به قالينش مده
بيذق خود را به فرزينش مده
گوهرش تف دار و در لعلش رگ است
مشك اين سوداگر از ناف سگ است
رهزن چشم تو خواب مخملش
رهزن تو رنگ و آب مخملش
صد گره افكنده ئي در كار خويش
از قماش او مكن دستار خويش
هوشمندي از خم او مي نخورد
هر كه خورد اندر همين ميخانه مرد
وقت سودا خندخند و كم خروش
ما چو طفلانيم و او شكر فروش
محرم از قلب و نگاه مشتري است
يارب اين سحر است يا سوداگري است
تاجران رنگ و بو بردند سود
ما خريداران همه كور و كبود
آنچه از خاك تو رست اي مرد حر
آن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن نكوبينان كه خود را ديده اند
خود گليم خويش را بافيده اند
اي ز كار عصر حاضر بي خبر
چرب دستيهاي يورپ را نگر
قالي از ابريشم تو ساختند
باز او را پيش تو انداختند
چشم تو از ظاهرش افسون خورد
رنگ و آب او ترا از جا برد
واي آن دريا كه موجش كم تپيد
گوهر خود را ز غواصان خريد
اي در و دشت تو باقي تا ابد
نعره «لا قيصر و كسري» كه زد
در جهان نزد و دور و دير و زود
اولين خوانندهٔ قرآن كه بود
رمز الا الله كه را آموختند
اين چراغ اول كجا افروختند
علم و حكمت ريزه ئي از خوان كيست؟
آيه «فاصبحتم» اندر شأن كيست؟
از دم سيراب آن امي لقب
لاله رست از ريگ صحراي عرب
حريت پروردهٔ آغوش اوست
يعني امروز امم از دوش اوست
او دلي در پيكر آدم نهاد
او نقاب از طلعت آدم گشاد
هر خداوند كهن را او شكست
هر كهن شاخ از نم او غنچه بست
گرمي هنگامهٔ بدر و حنين
حيدر و صديق و فاروق و حسين
سطوت بانگ صلوت اندر نبرد
قرأت «الصافات» اندر نبرد
تيغ ايوبي نگاه بايزيد
گنجهاي هر دو عالم را كليد
عقل و دل را مستي از يك جام مي
اختلاط ذكر و فكر روم و ري
علم و حكمت شرع و دين ، نظم امور
اندرون سينه دلها ناصبور
حسن عالم سوز الحمرا و تاج
آنكه از قدوسيان گيرد خراج
اين همه يك لحظه از اوقات اوست
يك تجلي از تجليات اوست
ظاهرش اين جلوه هاي دلفروز
باطنش از عارفان پنهان هنوز
«حمد بيحد مر رسول پاك را
آنكه ايمان داد مشت خاك را»
حق ترا بران تر از شمشير كرد
ساربان را راكب تقدير كرد
بانگ تكبير و صلوت و حرب و ضرب
اندر آن غوغا گشاد شرق و غرب
ايخوش آن مجذوبي و دل بردگي
آه زين دلگيري و افسردگي
كار خود را امتان بردند پيش
تو نداني قيمت صحراي خويش
امتي بودي امم گرديده ئي
بزم خود را خود ز هم پاشيده ئي
هر كه از بند خودي وارست ، مرد
هر كه با بيگانگان پيوست ، مرد
آنچه تو با خويش كردي كس نكرد
روح پاك مصطفي آمد بدرد
اي ز افسون فرنگي بي خبر
فتنه ها در آستين او نگر
از فريب او اگر خواهي امان
اشترانش را ز حوض خود بران
حكمتش هر قوم را بيچاره كرد
وحدت اعرابيان صد پاره كرد
تا عرب در حلقهٔ دامش فتاد
آسمان يك دم امان او را نداد
عصر خود را بنگر اي صاحب نظر
در بدن باز آفرين روح عمر
قوت از جمعيت دين مبين
دين همه عزم است و اخلاص و يقين
تا ضميرش رازدان فطرت است
مرد صحرا پاسبان فطرت است
ساده و طبعش عيار زشت و خوب
از طلوعش صد هزار انجم غروب
بگذر از دشت و در و كوه و دمن
خيمه را اندر وجود خويش زن
طبع از باد بيابان كرده تيز
ناقه را سر ده به ميدان ستيز
عصر حاضر زادهٔ ايام تست
مستي او از مي گلفام تست
شارح اسرار او تو بوده ئي
اولين معمار او تو بوده ئي
تا به فرزندي گرفت او را فرنگ
شاهدي گرديد بي ناموس و ننگ
گرچه شيرين است و نوشين است او
كج خرام و شوخ و بي دين است او
مرد صحرا ! پخته تر كن خام را
بر عيار خود بزن ايام را
آدميت زار ناليد از فرنگ
زندگي هنگامه بر چيد از فرنگ
شهر كابل خطهٔ جنت نظير
آب حيوان از رگ تاكش بگير
چشم صائب از سوادش سرمه چين
روشن و پاينده باد آن سر زمين
در ظلام شب سمن زارش نگر
بر بساط سبزه مي غلطد سحر
آن ديار خوش سواد ، آن پاك بوم
باد او خوشتر ز باد شام و روم
آب او براق و خاكش تابناك
زنده از موج نسيمش ، مرده خاك
نايد اندر حرف و صوت اسرار او
آفتابان خفته در كهسار او
ساكنانش سير چشم و خوش گهر
مثل تيغ از جوهر خود بي خبر
قصر سلطاني كه نامش دلگشاست
زائران را گرد راهش كيمياست
شاه را ديدم در آن كاخ بلند
پيش سلطاني فقيري دردمند
خلق او اقليم دلها را گشود
رسم و آئين ملوك آنجا نبود
من حضور آن شه والا گهر
بينوا مردي به دربار عمر
جانم از سوز كلامش در گداز
دست او بوسيدم از راه نياز
پادشاهي خوش كلام و ساده پوش
سخت كوش و نرم خوي و گرم جوش
صدق و اخلاص از نگاهش آشكار
دين و دولت از وجودش استوار
خاكي و از نوريان پاكيزه تر
از مقام فقر و شاهي باخبر
در نگاهش روزگار شرق و غرب
حكمت او راز دار شرق و غرب
شهر ياري چون حكيمان نكته دان
رازدان مد و جزر امتان
پرده ها از طلعت معني گشود
نكته هاي ملك و دين را وانمود
گفت «از آن آتش كه داري در بدن
من ترا دانم عزيز خويشتن
هر كه او را از محبت رنگ و بوست
در نگاهم هاشم و محمود اوست»
در حضور آن مسلمان كريم
هديه آوردم ز قرآن عظيم
گفتم «اين سرمايهٔ اهل حق است
در ضمير او حيات مطلق است
اندرو هر ابتدا را انتها است
حيدر از نيروي او خيبر گشاست»
نشهٔ حرفم بخون او دويد
دانه دانه اشك از چشمش چكيد
گفت «نادر در جهان بيچاره بود
از غم دين و وطن آواره بود
كوه و دشت از اضطرابم بيخبر
از غمان بي حسابم بي خبر
ناله با بانگ هزار آميختم
اشك با جوي بهار آميختم
غير قرآن غمگسار من نبود
قوتش هر باب را بر من گشود»
گفتگوي خسرو والا نژاد
باز با من جذبهٔ سرشار داد
وقت عصر آمد صداي الصلوت
آن كه مؤمن را كند پاك از جهات
انتهاي عاشقان سوز و گداز
كردم اندر اقتداي او نماز
رازهاي آن قيام و آن سجود
جز به بزم محرمان نتوان گشود
اي ز خود پوشيده خود را بازياب
در مسلماني حرامست اين حجاب
رمز دين مصطفي داني كه چيست
فاش ديدن خويش را شاهنشي است
چيست دين؟ دريافتن اسرار خويش
زندگي مرگ است بي ديدار خويش
آن مسلماني كه بيند خويش را
از جهاني برگزيند خويش را
از ضمير كائنات آگاه اوست
تيغ لا موجود «الا الله» اوست
در مكان و لامكان غوغاي او
نه سپهر آواره در پهناي او
تا دلش سري ز اسرار خداست
حيف اگر از خويشتن ناآشناست
بندهٔ حق وارث پيغمبران
او نگنجد در جهان ديگران
تا جهاني ديگري پيدا كند
اين جهان كهنه را برهم زند
زنده مرد از غير حق دارد فراغ
از خودي اندر وجود او چراغ
پاي او محكم به رزم خير و شر
ذكر او شمشير و فكر او سپر
صبحش از بانگي كه برخيزد ز جان
ني ز نور آفتاب خاوران
فطرت او بي جهات اندر جهات
او حريم و در طوافش كائنات
ذره ئي از گرد راهش آفتاب
شاهد آمد بر عروج او كتاب
فطرت او را گشاد از ملت است
چشم او روشن سواد از ملت است
اندكي گم شو به قرآن و خبر
باز اي نادان بخويش اندر نگر
در جهان آواره ئي بيچاره ئي
وحدتي گم كرده ئي صد پاره ئي
بند غير الله اندر پاي تست
داغم از داغي كه در سيماي تست
مير خيل ! از مكر پنهاني بترس
از ضياع روح افغاني بترس
ز آتش مردان حق مي سوزمت
نكته ئي از پير روم آموزمت
«رزق از حق جو ، مجو از زيد و عمر
مستي از حق جو ، مجو از بنگ و خمر
گل مخر گل را مخور گل را مجو
زانكه گل خوار است دائم زرد رو
دل بجو تا جاودان باشي جوان
از تجلي چهره ات چون ارغوان
بنده باش و بر زمين رو چون سمند
چون جنازه ني كه بر گردن برند»
شكوه كم كن از سپهر لاجورد
جز به گرد آفتاب خود مگرد
از مقام ذوق و شوق آگاه شو
ذره ئي؟ صياد مهر و ماه شو
عالم موجود را اندازه كن
در جهان خود را بلند آوازه كن
برگ و ساز كائنات از وحدتست
اندرين عالم ، حيات از وحدت است
در گذر از رنگ و بوهاي كهن
پاك شو از آرزوهاي كهن
اين كهن سامان نيرزد با دو جو
نقشبند آرزوي تازه شو
زندگي بر آرزو دارد اساس
خويش را از آرزوي خود شناس
چشم و گوش و هوش ، تيز از آرزو
مشت خاكي لاله خيز از آرزو
هر كه تخم آرزو در دل نكشت
پايمال ديگران چون سنگ و خشت
آرزو سرمايهٔ سلطان و مير
آرزو جام جهان بين فقير
آب و گل را آرزو آدم كند
آرزو ما را ز خود محرم كند
چون شرر از خاك ما بر مي جهد
ذره را پهناي گردون ميدهد
پور آزر كعبه را تعمير كرد
از نگاهي خاك را اكسير كرد
تو خودي اندر بدن تعمير كن
مشت خاك خويش را اكسير كن
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد