در بيان مرد دين و شرح پير فرمايد

مشاور شركت بيمه پارسيان

در بيان مرد دين و شرح پير فرمايد

۳۶ بازديد


چو دولت همنشين مرد باشد
هميشه او قرين درد باشد
چو درد دين نمايد وي ترا راه
شوي از خواب غفلت زود آگاه
پديد آيد ترا در سينه شوقي
كه يابد نفس تو زان شوق ذوقي
پس آنگه شوق و ذوقت سوز گردد
شبت زان سوز همچون روز گردد
شوي طالب كه تا خود كيستي تو
درين دنيا ز بهر چيستي تو
شب و روزت بود اين درد دايم
وجود تو بود زين درد قايم
مشايخ درد دين دانند اين درد
كنند از جمله آلايش ترا فرد
عجب درديست اين درد مبارك
بود در خورد هر مرد مبارك
مبادا هيچكس زين درد خالي
كه ماند از سعادت فرد و خالي
دواي جملهٔ انسي و جني
همين درد است مي‌بايد كه داني
خوشا دردا كه آخر او دوا شد
تمامت رنجها را او شفا شد
همان دل كو ز دين بي درد باشد
يقين دان كو ز معني فرد باشد
درونت گر دمي از وي جدا شد
بصد گونه بلاها مبتلا شد
اگرچه نفست از وي در عذابست
وليكن جان و دل را فتح بابست
چو درد دين ترا در دل اثر كرد
ز خويشت خواجگي بايد بدر كرد
ببايد يك نظر كردن در آفاق
تفكر كردن اندر عهد و ميثاق
پس آنگه زان نظر بايد بريدن
تمامت پرده هستي دريدن
بفكرت بايد اندر خود نظر كرد
پس آنگه بيخود اندر خود سفر كرد
چو آن چيزي كه تو جوياي آني
برون از تو نباشد تا توداني
در آفاقش نيابي گرچه جوئي
ولي در خود بيابي گر بجوئي
ولي تنها نداني كار كردن
ببايد اين سفر ناچار كردن
بخود گر برنشيني گم كني راه
بدان اين تا نيفتي در بن چاه
بسا طالب كه بر خود برنشستند
تمامت راه را بر خود ببستند
نشايد بيدليلي رفتن اين راه
كه درهومنزلش باشد دو صد چاه
در آن هر يك بود غولي خطرناك
شده در رهزدن گستاخ و چالاك
بآواز خوشت خواند فراچاه
نهد بر دست و پايت بند از آن چاه
در آنچاه طبيعت ار بماني
شود يكباره تلخت زندگاني
ببايد رهبر چابك طلب كرد
كه او داند ترا در ره ادب كرد
برايش خويشتن تسليم ميكن
رسوم و راه از آن تعليم ميكن
شريعت ورز باشد مرد هشيار
شده مكشوف بروي جمله اسرار
قدم اندر شريعت داشته او
نه هرگز سنتي بگذاشته او
نكرده يك نفس با او مدارا
همه آفاق بر وي آشكارا
شده او مطمئن اندر همه حال
بكرده ترك نفس و جاه با مال
نه هرگز ره زده بر وي هوائي
نه صادر گشته زاعمالش ريائي
گذشته از مقامات و ز تلوين
شده قايم بحالات و بتمكين
منازل قطع كرده ره بريده
تمامت پردهٔ هستي دريده
اجازت يافته در كارها او
بجان ودل كشيده بارها او
علوم ظاهر و باطن برش جمع
گدازان گشته اندر راه چون شمع
كه تا با او دراين ره در بدايت
بنور شمع او يابي هدايت
صلاح كار او يكسر بجويد
ز نفست زنگ خود بيني بشويد
ترا در ره بهمّت پاس دارد
منازل يك بيك بر تو شمارد
بگويد آفت هر منزلي چيست
همان همره ترا در هر قدم كيست
نشان قرب و بعدو وصل هجران
از آن يكسر بياموزي او اي جان
چو دولت پايمرد كار باشد
همان بخت تو هر دم يار باشد
بدست آور چنين صاحب دلي را
كه بگشائي ازو هر مشكلي را
همان چيزي كه فرمايد تو زنهار
بجان و دل كن استقبال آن كار
ز دست ظاهر او خرقه در پوش
بباطن رو بجان و دل همي كوش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد