عجب مرغيست مرغ عشق جانا
زبان او نداند هيچ دانا
هميشه او هواي جان نوردد
بجز اندر فضاي دل نگردد
بهر جان و دلي گركوشه گيرد
دو اسبه عقل از آنجا گوشه گيرد
كند عقل تو هر دم صد عمارت
بيك لحظه كند او جمله غارت
نجويد ز تو هرگز آب و گل را
ولي قوت از تو خواهد جان ودل را
فرو هرگز نيايد از عمارت
نگنجد شرح وصفش در عبارت
نگردد هرگز او گرد علايق
بجز نامي ندانند زو خلايق
بود او طالب مرد مجرد
پسندش نيست جز فرد مجرد
به نسبت بود از جائي كه بويد
چو نسبت نيست ترك او بگويد
نصيب خويش را از خويش جويد
هميشه راز خود با خود بگويد
بگوش او توان رازش شنيدن
بدوش او توان بارش كشيدن
گهي درمان و گاهي درد باشد
گهي چون خار و گاهي درد باشد
گهي شادي و گاهي غم بود عشق
گهي ريش و گهي مرهم بود عشق
بخود هم دانه و دامست و هم صيد
بخود صياد و هم مساح و هم قيد
نديده هر كس او را نه شنيده
تمامت صورت او كس نديده
ببويش جمله خود مدهوش گشتند
همه بي طاقت و بيهوش گشتند
بشر گردد ملك از بهر آن بوي
بعشق عشق باشد در تك و پوي
همه با طالب خود ميستيزد
بتيغ شوق خون او بريزد
بود مفتون راه عشق زنده
حقيقت شايد او را خواند بنده
چو باز در عشق در پرواز آيد
همه صيدي به پيشش باز آيد
بجز خونين دلي و جان درويش
نه بيند هيچ صيدي لايق خويش
تو تا اوصاف نفس خود نداني
بماند بر تو پوشيده معاني
در اين ره رهزنت نفس است اي جان
قوي تر دشمنت نفس است اي جان
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۷ ۳۵ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد