من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل زنده رود

۳۴ بازديد


به آدمي نرسيدي ، خدا چه ميجوئي
ز خود گريخته ئي آشنا چه مي جوئي
دگر بشاخ گل آويز و آب و نم در كش
پريده رنگ ز باد صبا چه مي جوئي
دو قطره خون دلست آنچه مشك مينامند
تو اي غزال حرم در ختا چه ميجوئي
عيار فقر ز سلطاني و جهانگيري است
سرير جم بطلب ، بوريا چه مي جوئي
سراغ او ز خيابان لاله ميگيرند
نواي خون شدهٔ ما ز ما چه ميجوئي
نظر ز صحبت روشندلان بيفزايد
ز درد كم بصري توتيا چه ميجوئي
قلندريم و كرامات ما جهان بيني است
ز ما نگاه طلب ، كيميا چه مي جوئي


زنده رود رخصت ميشود از فردوس برين و تقاضاي حوران بهشتي

۳۲ بازديد


شيشهٔ صبر و سكونم ريز ريز
پير رومي گفت در گوشم كه خيز
آن حديث شوق و آن جذب و يقين
آه آن ايوان و آن كاخ برين
با دل پر خون رسيدم بر درش
يك هجوم حور ديدم بر درش
بر لب شان زنده رود اي زنده رود
زنده رود اي صاحب سوز و سرود
شور و غوغا از يسار و از يمين
يكدو دم با ما نشين ، با ما نشين

زنده رود
راهرو كو داند اسرار سفر
ترسد از منزل ز رهزن بيشتر
عشق در هجر و وصال آسوده نيست
بي جمال لايزال آسوده نيست
ابتدا پيش بتان افتادگي
انتها از دلبران آزادگي
عشق بي پروا و هر دم در رحيل
در مكان و لامكان ابن السبيل
كيش ما مانند موج تيز گام
اختيار جاده و ترك مقام
حوران بهشت
شيوه ها داري مثال روزگار
يك نواي خوش دريغ از ما مدار


پيغام سلطان شهيد به رود كاويري

۳۵ بازديد


حقيقت حيات و مرگ و شهادت

رود كاويري يكي نرمك خرام
خسته ئي شايد كه از سير دوام
در كهستان عمر ها ناليده ئي
راه خود را با مژه كاويده ئي
اي مرا خوشتر ز جيحون و فرات
اي دكن را آب تو آب حيات
آه شهري كو در آغوش تو بود
حسن نوشين جلوه از نوش تو بود
كهنه گرديدي شباب تو همان
پيچ و تاب و رنگ و آب تو همان
موج تو جز دانه گوهر نزاد
طره تو تا ابد شوريده باد
اي ترا سازي كه سوز زندگي است
هيچ ميداني كه اين پيغام كيست؟
آنكه ميكردي طواف سطوتش
بوده ئي آئينه دار دولتش
آنكه صحرا ها ز تدبيرش بهشت
آنكه نقش خود بخون خود نوشت
آنكه خاكش مرجع صد آرزوست
اضطراب موج تو از خون اوست
آنكه گفتارش همه كردار بود
مشرق اندر خواب و او بيدار بود
اي من و تو موجي از رود حيات
هر نفس ديگر شود اين كائنات
زندگاني انقلاب هر دمي است
زانكه او اندر سراغ عالمي است
تار و پود هر وجود از رفت و بود
اينهمه ذوق نمود از رفت و بود
جاده ها چون رهروان اندر سفر
هر كجا پنهان سفر پيدا حضر
كاروان و ناقه و دشت و نخيل
هر چه بيني نالد از درد رحيل
در چمن گل ميهمان يك نفس
رنگ و آبش امتحان يك نفس
موسم گل ماتم و هم ناي و نوش
غنچه در آغوش و نعش گل بدوش
لاله را گفتم يكي ديگر بسوز
گفت راز ما نمي داني هنوز
از خس و خاشاك تعمير وجود
غير حسرت چيست پاداش نمود
در سراي هست و بود آئي ميا
از عدم سوي وجود آئي ميا
ور بيائي چون شرار از خود مرو
در تلاش خرمني آواره شو
تاب و تب داري اگر مانند مهر
پا بنه در وسعت آباد سپهر
كوه و مرغ و گلشن و صحرا بسوز
ماهيان را در ته دريا بسوز
سينه ئي داري اگر در خورد تير
در جهان شاهين بزي شاهين بمير
زانكه در عرض حيات آمد ثبات
از خدا كم خواستم طول حيات
زندگي را چيست رسم و دين و كيش
يك دم شيري به از صد سال ميش
زندگي محكم ز تسليم و رضاست
موت نيرنج و طلسم و سيمياست
بندهٔ حق ضيغم و آهوست مرگ
يك مقام از صد مقام اوست مرگ
مي فتد بر مرگ آن مرد تمام
مثل شاهيني كه افتد بر حمام
هر زمان ميرد غلام از بيم مرگ
زندگي او را حرام از بيم مرگ
بندهٔ آزاد را شأني دگر
مرگ او را ميدهد جاني دگر
او خود انديش است مرگ انديش نيست
مرگ آزادان ز آني بيش نيست
بگذر از مرگي كه سازد با لحد
زانكه اين مرگست مرگ دام و دد
مرد مؤمن خواهد از يزدان پاك
آن دگر مرگي كه بر گيرد ز خاك
آن دگر مرگ انتهاي راه شوق
آخرين تكبير در جنگاه شوق
گرچه هر مرگ است بر مؤمن شكر
مرگ پور مرتضي چيزي دگر
جنگ شاهان جهان غارتگري است
جنگ مؤمن سنت پيغمبري است
جنگ مؤمن چيست؟ هجرت سوي دوست
ترك عالم اختيار كوي دوست
آنكه حرف شوق با اقوام گفت
جنگ را رهباني اسلام گفت
كس نداند جز شهيد اين نكته را
كو بخون خود خريد اين نكته را


خطاب به جاويد

۳۳ بازديد


سخني به نژاد نو

اين سخن آراستن بيحاصل است
بر نيايد آنچه در قعر دل است
گرچه من صد نكته گفتم بي حجاب
نكته ئي دارم كه نايد در كتاب
گر بگويم مي شود پيچيده تر
حرف و صوت او را كند پوشيده تر
سوز او را از نگاه من بگير
يا ز آه صبحگاه من بگير
مادرت درس نخستين با تو داد
غنچهٔ تو از نسيم او گشاد
از نسيم او ترا اين رنگ و بوست
اي متاع ما بهاي تو ازوست
دولت جاويد ازو اندوختي
از لب او لااله آموختي
اي پسر ذوق نگه از من بگير
سوختن در لااله از من بگير
لااله گوئي بگو از روي جان
تا ز اندام تو آيد بوي جان
مهر و مه گردد ز سوز لااله
ديده ام اين سوز را در كوه و كه
اين دو حرف لااله گفتار نيست
لااله جز تيغ بي زنهار نيست
زيستن با سوز او قهاري است
لااله ضرب است و ضرب كاري است
مؤمن و پيش كسان بستن نطاق
مؤمن و غداري و فقر و نفاق
با پشيزي دين و ملت را فروخت
هم متاع خانه و هم خانه سوخت
لااله اندر نمازش بود و نيست
نازها اندر نيازش بود و نيست
نور در صوم و صلوت او نماند
جلوه ئي در كائنات او نماند
آنكه بود الله او را ساز و برگ
فتنهٔ او حب مال و ترس مرگ
رفت ازو آن مستي و ذوق و سرور
دين او اندر كتاب و او بگور
صحبتش با عصر حاضر در گرفت
حرف دين را از دو «پيغمبر» گرفت
آن ز ايران بود و اين هندي نژاد
آن ز حج بيگانه و اين از جهاد
تا جهاد و حج نماند از واجبات
رفت جان از پيكر صوم و صلوت
روح چون رفت از صلوت و از صيام
فرد ناهموار و ملت بي نظام
سينه ها از گرمي قرآن تهي
از چنين مردان چه اميد بهي
از خودي مرد مسلمان در گذشت
اي خضر دستي كه آب از سر گذشت
سجده ئي كزوي زمين لرزيده است
بر مرادش مهر و مه گرديده است
سنگ اگر گيرد نشان آن سجود
در هوا آشفته گردد همچو دود
اين زمان جز سر بزيري هيچ نيست
اندر و جز ضعف پيري هيچ نيست
آن شكوه ربي الاعلي كجاست
اين گناه اوست يا تقصير ماست
هر كسي بر جادهٔ خود تند رو
ناقهٔ ما بي زمام و هرزه دو
صاحب قرآن و بي ذوق طلب؟
العجب ثم العجب ثم العجب!
گر خدا سازد ترا صاحب نظر
روزگاري را كه مي آيد نگر
عقلها بيباك و دلها بي گداز
چشمها بي شرم و غرق اندر مجاز
علم و فن دين و سياست ، عقل و دل
زوج زوج اندر طواف آب و گل
آسيا آن مرز و بوم آفتاب
غير بين از خويشتن اندر حجاب
قلب او بي واردات نو بنو
حاصلش را كس نگيرد باد و جو
روزگارش اندرين ديرينه دير
ساكن و يخ بسته و بي ذوق سير
صيد ملايان و نخچير ملوك
آهوي انديشه او لنگ و لوك
عقل و دين و دانش و ناموس و ننگ
بسته فتراك لردان فرنگ
تاختم بر عالم افكار او
بر دريدم پردهٔ اسرار او
در ميان سينه دل خون كرده ام
تا جهانش را دگرگون كرده ام
من بطبع عصر خود گفتم دو حرف
كرده ام بحرين را اندر دو ظرف
حرف پيچاپيچ و حرف نيش دار
تا كنم عقل و دل مردان شكار
حرف ته داري باند از فرنگ
نالهٔ مستانه ئي از تار چنگ
اصل اين از ذكر و اصل آن ز فكر
اي تو بادا وارث اين فكر و ذكر
آب جويم از دو بحر اصل من است
فصل من فصل است و هم وصل من است
تا مزاج عصر من ديگر فتاد
طبع من هنگامهٔ ديگر نهاد
نوجوانان تشنه لب خالي اياغ
شسته رو تاريك جان روشن دماغ
كم نگاه و بي يقين و نا اميد
چشم شان اندر جهان چيزي نديد
ناكسان منكر ز خود مؤمن به غير
خشت بند از خاكشان معمار دير
مكتب از مقصود خويش آگاه نيست
تا بجذب اندرونش راه نيست
نور فطرت راز جانها پاك شست
يك گل رعنا ز شاخ او نرست
خشت را معمار ما كج مي نهد
خوي بط با بچهٔ شاهين دهد
علم تا سوزي نگيرد از حيات
دل نگيرد لذتي از واردات
علم جز شرح مقامات تو نيست
علم جز تفسير آيات تو نيست
سوختن ميبايد اندر نار حس
تا بداني نقرهٔ خود را ز مس
علم حق اول حواس آخر حضور
آخر او مي نگنجد در شعور
صد كتاب آموزي از اهل هنر
خوشتر آن درسي كه گيري از نظر
هر كسي زان مي كه ريزد از نظر
مست مي گردد بانداز دگر
از دم باد سحر ميرد چراغ
لاله زان باد سحر ، مي در اياغ
كم خور و كم خواب و كم گفتار باش
گرد خود گردنده چون پرگار باش
منكر حق نزد ملا كافر است
منكر خود نزد من كافر تر است
آن به انكار وجود آمد «عجول،
اين «عجول» و هم «ظلوم» و هم «جهول»
شيوهٔ اخلاص را محكم بگير
پاك شو از خوف سلطان و امير
عدل در قهر و رضا از كف مده
قصد در فقر و غنا از كف مده
حكم دشوار است تأويلي مجو
جز به قلب خويش قنديلي مجو
حفظ جانها ذكر و فكر بي حساب
حفظ تنها ضبط نفس اندر شباب
حاكمي در عالم بالا و پست
جز به حفظ جان و تن نايد بدست
لذت سير است مقصود سفر
گر نگه بر آشيان داري مپر
ماه گردد تا شود صاحب مقام
سير آدم را مقام آمد حرام
زندگي جز لذت پرواز نيست
آشيان با فطرت او ساز نيست
رزق زاغ و كركس اندر خاك گور
رزق بازان در سواد ماه و هور
سر دين صدق مقال اكل حلال
خلوت و جلوت تماشاي جمال
در ره دين سخت چون الماس زي
دل بحق بر بند و بي وسواس زي
سري از اسرار دين بر گويمت
داستاني از مظفر گويمت
اندر اخلاص عمل فرد فريد
پادشاهي با مقام با يزيد
پيش او اسبي چو فرزندان عزيز
سخت كوش چون صاحب خود در ستيز
سبزه رنگي از نجيبان عرب
باوفا ، بي عيب ، پاك اندر نسب
مرد مؤمن را عزيز اي نكته رس
چيست جز قرآن و شمشير و فرس
من چه گويم وصف آن خير الجياد
كوه و روي آبها رفتي چو باد
روز هيجا از نظر آماده تر
تند بادي طايف كوه و كمر
در تك او فتنه هاي رستخيز
سنگ از ضرب سم او ريز ريز
روزي آن حيوان چو انسان ارجمند
گشت از درد شكم زار و نژند
كرد بيطاري علاجش از شراب
اسب شه را وارهاند از پيچ و تاب
شاه حق بين ديگر آن يكران نخواست
شرع تقوي از طريق ما جداست
اي ترا بخشد خدا قلب و جگر
طاعت مرد مسلماني نگر
دين سراپا سوختن اندر طلب
انتهايش عشق و آغازش ادب
آبروي گل ز رنگ و بوي اوست
بي ادب ، بي رنگ و بو ، بي آبروست
نوجواني را چو بينم بي ادب
روز من تاريك مي گردد چو شب
تاب و تب در سينه افزايد مرا
ياد عهد مصطفي آيد مرا
از زمان خود پشيمان ميشوم
در قرون رفته پنهان ميشوم
ستر زن يا زوج يا خاك لحد
ستر مردان حفظ خويش از يار بد
حرف بد را بر لب آوردن خطاست
كافر و مؤمن همه خلق خداست
آدميت ، احترام آدمي
با خبر شو از مقام آدمي
آدمي از ربط و ضبط تن به تن
بر طريق دوستي گامي بزن
بندهٔ عشق از خدا گيرد طريق
مي شود بر كافر و مؤمن شفيق
كفر و دين را گير در پهناي دل
دل اگر بگريزد از دل واي دل
گرچه دل زنداني آب و گل است
اينهمه آفاق آفاق دل است
گرچه باشي از خداوندان ده
فقر را از كف مده از كف مده
سوز او خوابيده در جان تو هست
اين كهن مي از نياگان تو هست
در جهان جز درد دل سامان مخواه
نعمت از حق خواه و از سلطان مخواه
اي بسا مرد حق انديش و بصير
مي شود از كثرت نعمت ضرير
كثرت نعمت گداز از دل برد
ناز مي آرد نياز از دل برد
سالها اندر جهان گرديده ام
نم به چشم منعمان كم ديده ام
من فداي آنكه درويشانه زيست
واي آنكو از خدا بيگانه زيست
در مسلمانان مجو آن ذوق و شوق
آن يقين آن رنگ و بو آن ذوق و شوق
عالمان از علم قرآن بي نياز
صوفيان درنده گرگ و مو دراز
گرچه اندر خانقاهان هاي و هوست
كو جوانمردي كه صهبا در كدوست
هم مسلمانان افرنگي مآب
چشمهٔ كوثر بجويند از سراب
بي خبر از سر دين اند اين همه
اهل كين اند اهل كين اند اين همه
خير و خوبي بر خواص آمد حرام
ديده ام صدق و صفا را در عوام
اهل دين را باز دان از اهل كين
هم نشين حق بجو با او نشين
كركسان را رسم و آئين ديگر است
سطوت پرواز شاهين ديگرست
مرد حق از آسمان افتد چو برق
هيزم او شهر و دشت غرب و شرق
ما هنوز اندر ظلام كائنات
او شريك اهتمام كائنات
او كليم و او مسيح و او خليل
او محمد او كتاب او جبرئيل
آفتاب كائنات اهل دل
از شعاع او حيات اهل دل
اول اندر نار خود سوزد ترا
باز سلطاني بياموزد ترا
ما همه با سوز او صاحبدليم
ورنه نقش باطل آب و گليم
ترسم اين عصري كه تو زادي درآن
در بدن غرق است و كم داند ز جان
چون بدن از قحط جان ارزان شود
مرد حق در خويشتن پنهان شود
در نيابد جستجو آن مرد را
گرچه بيند روبرو آن مرد را
تو مگر ذوق طلب از كف مده
گرچه در كار تو افتد صد گره
گر نيابي صحبت مرد خبير
از اب وجد آنچه من دارم بگير
پير رومي را رفيق راه ساز
تا خدا بخشد ترا سوز و گداز
زانكه رومي مغز را داند ز پوست
پاي او محكم فتد در كوي دوست
شرح او كردند و او را كس نديد
معني او چون غزال از ما رميد
رقص تن از حرف او آموختند
چشم را از رقص جان بر دوختند
رقص تن در گردش آرد خاك را
رقص جان برهم زند افلاك را
علم و حكم از رقص جان آيد بدست
هم زمين هم آسمان آيد بدست
فرد ازوي صاحب جذب كليم
ملت ازوي وارث ملك عظيم
رقص جان آموختن كاري بود
غير حق را سوختن كاري بود
تا ز نار حرص و غم سوزد جگر
جان برقص اندر نيايد اي پسر
ضعف ايمانست و دلگيريست غم
نوجوانا «نيمه پيري است غم»
مي شناسي حرص «فقر حاضر» است
من غلام آنكه بر خود قاهر است
اي مرا تسكين جان ناشكيب
تو اگر از رقص جان گيري نصيب
سر دين مصطفي گويم ترا
هم به قبر اندر دعا گويم ترا


حضور

۳۴ بازديد


گرچه جنت از تجلي هاي اوست
جان نياسايد بجز ديدار دوست
ما ز اصل خويشتن در پرده ايم
طائريم و آشيان گم كرده ايم
علم اگر كج فطرت و بد گوهر است
پيش چشم ما حجاب اكبر است
علم را مقصود اگر باشد نظر
مي شود هم جاده و هم راهبر
مي نهد پيش تو از قشر وجود
تا تو پرسي چيست راز اين نمود
جاده را هموار سازد اينچين
شوق را بيدار سازد اينچنين
درد و داغ و تاب و تب بخشد ترا
گريه هاي نيم شب بخشد ترا
علم تفسير جهان رنگ و بو
ديده و دل پرورش گيرد ازو
بر مقام جذب و شوق آرد ترا
باز چون جبريل بگذارد ترا
عشق كس را كي بخلوت مي برد
او ز چشم خويش غيرت مي برد
اول او هم رفيق و هم طريق
آخر او راه رفتن بي رفيق
در گذشتم زان همه حور و قصور
زورق جان باختم در بحر نور
غرق بودم در تماشاي جمال
هر زمان در انقلاب و لايزال
گم شدم اندر ضمير كائنات
چون رباب آمد بچشم من حيات
آنكه هر تارش رباب ديگري
هر نوا از ديگري خونين تري
ما همه يك دودمان نار و نور
آدم و مهر و مه و جبريل و حور
پيش جان آئينه ئي آويختند
حيرتي را با يقين آميختند
صبح امروزي كه نورش ظاهر است
در حضورش دوش و فردا حاضر است
حق هويدا با همه اسرار خويش
با نگاه من كند ديدار خويش
ديدنش افزودن بي كاستن
ديدنش از قبر تن برخاستن
عبد و مولا در كمين يكدگر
هر دو بيتاب اند از ذوق نظر
زندگي هر جا كه باشد جستجوست
حل نشد اين نكته من صيدم كه اوست
عشق جان را لذت ديدار داد
با زبانم جرأت گفتار داد
اي دو عالم از تو با نور و نظر
اندكي آن خاكداني را نگر
بندهٔ آزاد را ناسازگار
بر دمد از سنبل او نيش خار
غالبان غرق اند در عيش و طرب
كار مغلوبان شمار روز و شب
از ملوكيت جهان تو خراب
تيره شب در آستين آفتاب
دانش افرنگيان غارتگري
دير ها خيبر شد از بي حيدري
آنكه گويد لااله بيچاره ايست
فكرش از بي مركزي آواره ايست
چار مرگ اندر پي اين دير مير
سود خوار و والي و ملا و پير
اينچنين عالم كجا شايان تست
آب و گل داغي كه بر دامان تست

نداي جمال
كلك حق از نقشهاي خوب و زشت
هر چه ما را سازگار آمد نوشت
چيست بودن داني اي مرد نجيب؟
از جمال ذات حق بردن نصيب
آفريدن جستجوي دلبري
وانمودن خويش را بر ديگري
اينهمه هنگامه هاي هست و بود
بي جمال ما نيايد در وجود
زندگي هم فاني و هم باقي است
اين همه خلاقي و مشتاقي است
زنده ئي؟ مشتاق شو خلاق شو
همچو ما گيرندهٔ آفاق شو
در شكن آنرا كه نايد سازگار
از ضمير خود دگر عالم بيار
بندهٔ آزاد را آيد گران
زيستن اندر جهان ديگران
هر كه او را قوت تخليق نيست
پيش ما جز كافر و زنديق نيست

ق
از جمال ما نصيب خود نبرد
از نخيل زندگاني بر نخورد
مرد حق برنده چون شمشير باش
خود جهان خويش را تقدير باش

زنده رود
چيست آئين جهان رنگ و بو
جز كه آب رفته مي نايد بجو
زندگاني را سر تكرار نيست
فطرت او خوگر تكرار نيست
زير گردون رجعت او را نارواست
چون ز پا افتاد قومي برنخاست
ملتي چون مرد ، كم خيزد ز قبر
چارهٔ او چيست غير از قبر و صبر

نداي جمال
زندگاني نيست تكرار نفس
اصل او از حي و قيوم است و بس
قرب جان با آنكه گفت «اني قريب»
از حيات جاودان بردن نصيب
فرد از توحيد لاهوتي شود
ملت از توحيد جبروتي شود
بايزيد و شبلي و بوذر ازوست
امتان را طغرل و سنجر ازوست
بي تجلي نيست آڈم را ثبات
جلوهٔ ما فرد و ملت را حيات
هر دو از توحيد مي گيرد كمال
زندگي اين را جلال ، آنرا جمال
اين سليماني است آن سلماني است
آن سراپا فقر و اين سلطاني است
آن يكي را بيند ، اين گردد يكي
در جهان با آن نشين با اين بزي
چيست ملت ايكه گوئي لااله
با هزاران چشم بودن يك نگه
اهل حق را حجت و دعوي يكيست
خيمه هاي ما جدا دلها يكي است
ذره ها از يك نگاه آفتاب
يك نگه شو تا شود حق بي حجاب
يك نگاهي را بچشم كم مبين
از تجلي هاي توحيد است اين
ملتي چون مي شود توحيد مست
قوت و جبروت مي آيد بدست
روح ملت را وجود از انجمن
روح ملت نيست محتاج بدن
تا وجودش را نمود از صحبت است
مرد چون شيرازهٔ صحبت شكست
مرده ئي از يك نگاهي زنده شو
بگذر از بي مركزي پاينده شو
وحدت افكار و كردار آفرين
تا شوي اندر جهان صاحب نگين

زنده رود
من كيم تو كيستي عالم كجاست
در ميان ما و تو دوري چراست
من چرا در بند تقديرم بگوي
تو نميري من چرا ميرم بگوي

نداي جمال
بوده ئي اندر جهان چار سو
هر كه گنجد اندرو ميرد درو
زندگي خواهي خودي را پيش كن
چار سو را غرق اندر خويش كن
باز بيني من كيم تو كيستي
در جهان چون مردي و چون زيستي

زنده رود
پوزش اين مرد نادان در پذير
پرده را از چهرهٔ تقدير گير
انقلاب روس و آلمان ديده ام
شور در جان مسلمان ديده ام
ديده ام تدبير هاي غرب و شرق
وانما تقدير هاي غرب و شرق

افتادن تجلي جلال
ناگهان ديدم جهان خويش را
آن زمين و آسمان خويش را
غرق در نور شفق گون ديدمش
سرخ مانند طبر خون ديدمش
زان تجلي ها كه در جانم شكست
چون كليم الله فتادم جلوه مست
نور او هر پردگي را وانمود
تاب گفتار از زبان من ربود
از ضمير عالم بي چند و چون
يك نواي سوزناك آمد برون
«بگذر از خاور و افسوني افرنگ مشو
كه نيرزد بجوي اينهمه ديرينه و نو
آن نگيني كه تو با اهرمنان باخته ئي
هم به جبريل اميني نتوان كرد گرو
زندگي انجمن آرا و نگهدار خود است
اي كه در قافله ئي ، بي همه شو با همه رو
تو فروزنده تر از مهر منير آمده ئي
آنچنان زي كه بهر ذره رساني پرتو
چون پركاه كه در رهگذر باد افتاد
رفت اسكندر و دارا و قباد و خسرو
از تنك جامي تو ميكده رسوا گرديد
شيشه ئي گير و حكيمانه بياشام و برو»


بخوانندهٔ كتاب

۳۶ بازديد


سپاه تازه برانگيزم از ولايت عشق
كه در حرم خطري از بغاوت خرد است
زمانه هيچ نداند حقيقت او را
جنون قباست كه موزون بقامت خرد است
به آن مقام رسيدم چو در برش كردم
طواف بام و در من سعادت خرد است
گمان مبر كه خرد را حساب و ميزان نيست
نگاه بندهٔ مؤمن قيامت خرد است


حكمت كليمي

۳۴ بازديد


تا نبوت حكم حق جاري كند
پشت پا بر حكم سلطان ميزند
در نگاهش قصر سلطان كهنه دير
غيرت او بر نتابد حكم غير
پخته سازد صحبتش هر خام را
تازه غوغائي دهد ايام را
درس او «الله بس باقي هوس»
تا نيفتد مرد حق در بند كس
از نم او آتش اندر شاخ تاك
در كف خاك از دم او جان پاك
معني جبريل و قرآن است او
فطرة الله را نگهبان است او
حكمتش برتر ز عقل ذوفنون
از ضميرش امتي آيد برون
حكمراني بي نياز از تخت و تاج
بي كلاه و بي سپاه و بي خراج
از نگاهش فرودين خيزد ز دي
درد هر خم تلخ تر گردد ز مي
اندر آه صبحگاه او حيات
تازه از صبح نمودش كائنات
بحر و بر از زور طوفانش خراب
در نگاه او پيام انقلاب
درس «لا خوف عليهم» مي دهد
تا دلي در سينهٔ آدم نهد
عزم و تسليم و رضا آموزدش
در جهان مثل چراغ افروزدش
من نميدانم چه افسون مي كند
روح را در تن دگرگون مي كند
صحبت او هر خزف را در كند
حكمت او هر تهي را پر كند
بندهٔ درمانده را گويد كه خيز
هر كهن معبود را كن ريز ريز»
مرد حق افسون اين دير كهن
از دو حرف «ربي الاعلي» شكن
فقر خواهي از تهي دستي منال
عافيت در حال و ني در جاه و مال
صدق و اخلاص و نياز و سوز و درد
ني زر و سيم و قماش سرخ و زرد
بگذر از كاؤس و كي اي زنده مرد
طوف خود كن گرد ايواني مگرد
از مقام خويش دور افتاده ئي
كرگسي كم كن كه شاهين زاده ئي
مرغك اندر شاخسار بوستان
بر مراد خويش بندد آشيان
تو كه داري فكرت گردون مسير
خويش را از مرغكي كمتر مگير
ديگر اين نه آسمان تعمير كن
بر مراد خود جهان تعمير كن
چون فنا اندر رضاي حق شود
بندهٔ مؤمن قضاي حق شود
چار سوي با فضاي نيلگون
از ضمير پاك او آيد برون
در رضاي حق فنا شو چون سلف
گوهر خود را برون آر از صدف
در ظلام اين جهان سنگ و خشت
چشم خود روشن كن از نور سرشت
تا نگيري از جلال حق نصيب
هم نيابي از جمال حق نصيب
ابتداي عشق و مستي قاهري است
انتهاي عشق و مستي دلبري است
مرد مؤمن از كمالات وجود
او وجود و غير او هر شي نمود
گر بگيرد سوز و تاب از لااله
جز بكام او نگردد مهر و مه


خطاب به مهر عالمتاب

۳۳ بازديد


اي امير خاور اي مهر منير
مي كني هر ذره را روشن ضمير
از تو اين سوز و سرور اندر وجود
از تو هر پوشيده را ذوق نمود
مي رود روشنتر از دست كليم
زورق زرين تو در جوي سيم
پرتو تو ماه را مهتاب داد
لعل را اندر دل سنگ آب داد
لاله را سوز درون از فيض تست
در رگ او موج خون از فيض تست
نرگسان صد پرده را بر مي درد
تا نصيبي از شعاع تو برد
خوش بيا صبح مراد آورده ئي
هر شجر را نخل سينا كرده ئي
تو فروغ صبح و من پايان روز
در ضمير من چراغي بر فروز
تيره خاكم را سراپا نور كن
در تجلي هاي خود مستور كن
تا بروز آرم شب افكار شرق
بر فروزم سينهٔ احرار شرق
از نوائي پخته سازم خام را
گردش ديگر دهم ايام را
فكر شرق آزاد گردد از فرنگ
از سرود من بگيرد آب و رنگ
زندگي از گرمي ذكر است و بس
حريت از عفت فكر است و بس
چون شود انديشهٔ قومي خراب
ناسره گردد بدستش سيم ناب
ميرد اندر سينه اش قلب سليم
در نگاه او كج آيد مستقيم
بر كران از حرب و ضرب كائنات
چشم او اندر سكون بيند حيات
موج از درياش كم گردد بلند
گوهر او چون خزف نا ارجمند
پس نخستين بايدش تطهير فكر
بعد از آن آسان شود تعمير فكر


تمهيد

۳۸ بازديد


پير رومي مرشد روشن ضمير
كاروان عشق و مستي را امير
منزلش برتر ز ماه و آفتاب
خيمه را از كهكشان سازد طناب
نور قرآن در ميان سينه اش
جام جم شرمنده از آئينه اش
از ني آن ني نواز پاكزاد
باز شوري در نهاد من فتاد
گفت «جانها محرم اسرار شد
خاور از خواب گران بيدار شد
جذبه هاي تازه او را داده اند
بندهاي كهنه را بگشاده اند
جز تو اي داناي اسرار فرنگ
كس نكو ننشست در نار فرنگ
باش مانند خليل الله مست
هر كهن بتخانه را بايد شكست
امتان را زندگي جذب درون
كم نظر اين جذب را گويد جنون
هيچ قومي زير چرخ لاجورد
بي جنون ذوفنون كاري نكرد
مؤمن از عزم و توكل قاهر است
گر ندارد اين دو جوهر كافر است
خير را او باز ميداند ز شر
از نگاهش عالمي زير و زبر
كوهسار از ضربت او ريز ريز
در گريبانش هزاران رستخيز
تا مي از ميخانهٔ من خورده ئي
كهنگي را از تماشا برده ئي
در چمن زي مثل بو مستور و فاش
در ميان رنگ پاك از رنگ باش
عصر تو از رمز جان آگاه نيست
دين او جز حب غير الله نيست
فلسفي اين رمز كم فهميده است
فكر او بر آب و گل پيچيده است
ديده از قنديل دل روشن نكرد
پس نديد الا كبود و سرخ و زرد
اي خوش آن مردي كه دل با كس نداد
بند غير الله را از پا گشاد
سر شيري را نفهمد گاو و ميش
جز به شيران كم بگو اسرار خويش
با حريف سفله نتوان خورد مي
گرچه باشد پادشاه روم و ري
يوسف ما را اگر گرگي برد
به كه مردي ناكسي او را خرد
اهل دنيا بي تخيل بي قياس
بوريا بافان اطلس ناشناس
اعجمي مردي چه خوش شعري سرود
سوزد از تأثير او جان در وجود
«نالهٔ عاشق بگوش مردم دنيا
بانگ مسلماني و ديار فرنگ است»
معني دين و سياست باز گوي
اهل حق را زين دو حكمت باز گوي
«غم خور و نان غم افزايان مخور
زانكه عاقل غم خورد كودك شكر»
رومي
خرقه خود بار است بر دوش فقير
چون صبا جز بوي گل سامان مگير
قلزمي با دشت و در پيهم ستيز
شبنمي خود را به گلبرگي بريز
سر حق بر مرد حق پوشيده نيست
روح مؤمن هيچ ميداني كه چيست؟
قطرهٔ شبنم كه از ذوق نمود
عقدهٔ خود را بدست خود گشود
از خودي اندر ضمير خود نشست
رخت خويش از خلوت افلاك بست
رخ سوي درياي بي پايان نكرد
خويشتن را در صدف پنهان نكرد
اندر آغوش سحر يكدم تپيد
تا بكام غنچهٔ نورس چكيد»


لا اله الا الله

۳۵ بازديد


نكته ئي ميگويم از مردان حال
امتان را «لا» جلال «الا» جمال
لا و الا احتساب كائنات
لا و الا فتح باب كائنات
هر دو تقدير جهان كاف و نون
حركت از لا زايد از الا سكون
تا نه رمز لااله آيد بدست
بند غير الله را نتوان شكست
در جهان آغاز كار از حرف لاست
اين نخستين منزل مرد خداست
ملتي كز سوز او يك دم تپيد
از گل خود خويش را باز آفريد
پيش غير الله «لا» گفتن حيات
تازه از هنگامهٔ او كائنات
از جنونش هر گريبان چاك نيست
در خور اين شعله هر خاشاك نيست
جذبهٔ او در دل يك زنده مرد
مي كند صد ره نشين را ره نورد
بنده را با خواجه خواهي در ستيز
تخم «لا» در مشت خاك او بريز
هر كرا اين سوز باشد در جگر
هولش از هول قيامت بيشتر
لا مقام ضربهاي پي به پي
اين غو رعد است ني آواز ني
ضرب او هر «بود» را سازد «نبود»
تا برون آئي ز گرداب وجود
با تو ميگويم ز ايام عرب
تا بداني پخته و خام عرب
ريز ريز از ضرب او لات و منات
در جهات آزاد از بند جهات
هر قباي كهنه چاك از دست او
قيصر و كسري هلاك از دست او
گاه دشت از برق و بارانش بدرد
گاه بحر از زور طوفانش بدرد
عالمي در آتش او مثل خس
اين همه هنگامه «لا» بود و بس
اندرين دير كهن پيهم تپيد
تا جهاني تازه ئي آمد پديد
بانگ حق از صبح خيزيهاي اوست
هر چه هست از تخم ريزيهاي اوست
اينكه شمع لاله روشن كرده اند
از كنار جوي او آورده اند
لوح دل از نقش غير الله شست
از كف خاكش دو صد هنگامه رست
همچنان بيني كه در دور فرنگ
بندگي با خواجگي آمد به جنگ
روس را قلب و جگر گرديده خون
از ضميرش حرف «لا» آمد برون
آن نظام كهنه را برهم زد است
تيز نيشي بر رگ عالم زد است
كرده ام اندر مقاماتش نگه
لا سلاطين ، لا كليسا ، لا اله
فكر او در تند باد «لا» بماند
مركب خود را سوي «الا» نراند
آيدش روزي كه از زور جنون
خويش را زين تند باد آرد برون
در مقام «لا» نياسايد حيات
سوي الا مي خرامد كائنات
لا و الا ساز و برگ امتان
نفي بي اثبات مرگ امتان
در محبت پخته كي گردد خليل
تا نگردد لا سوي الا دليل
ايكه اندر حجره ها سازي سخن
نعره لا پيش نمرودي بزن
اين كه مي بيني نيرزد با دو جو
از جلال لا اله آگاه شو
هر كه اندر دست او شمشير لاست
جمله موجودات را فرمانرواست