در شرح دل فرمايد

مشاور شركت بيمه پارسيان

در شرح دل فرمايد

۳۷ بازديد


بجدّ و سعي خود آن را طلب كن
اگر يابي دل آنگاهي طرب كن
همي جو دل اگر دل باز يابي
كه خود را محرم هر راز يابي
چو روي دل ببيني شادگردي
بيكره از خودي آزاد گردي
برآيد جملهٔ كار تو از دل
مراد تو شود زو جمله حاصل
تو جان از دل بجز نامي نداني
كه در قالب هميشه قلب خواني
مدان جانا تو دل آن گوشت پاره
كه كافر را بود چون سنگ خاره
بود هر خوك و سگ را آنچنان دل
از آن دل هيچ نتوان كرد حاصل
بود دل نور الطاف الهي
نمايد از سپيدي تا سياهي
بود منزلگهش آن گوشت بي‌شك
نگيرد نور او از پوست تا رگ
همان نور لطيف روشن پاك
بدين منزل فرود آمد بدين خاك
جمالش چونكه بنمايد ز بالا
درين منزل شود نورش هويدا
بود چون قالبي آن قلب روحش
بود زان روح هر دم صد فتوحش
منور گردد اعضاها از آن نور
وجود تو شود زان نور مسرور
نمايد نورش اول پاره پاره
پس آنگه جمع گردد چون ستاره
پس آنگه همچو مهتابي نمايد
درو هر لحظه نوري مي‌فزايد
به بيني آنگهي چون آفتابش
شود روشن وجود از نور تابش
بگيرد نور او نزديك و هم دور
شود كار تو زان نور علي نور
فرو گيرد تمامي سينهٔ تو
شود شادي غم ديرينهٔ تو
بود آئينه وجه الهي
درو بيني هر آن چيزي كه خواهي
نزول لطف حق را منزل اوست
اگر تو طالبي دل را دل اوست
چو وسعت يابد از نور الهي
بود منظور لطف پادشاهي
گهي ارضي بود گاهي سمائي
گهي صدقي بود گاهي صفايي
از آن خوانند قلب او راكه هر دم
بگردد صد ره اندر گرد عالم
ز وجهي قلب انوار آمد آن نور
بدين اسم او شد اندر جمع مشهور
هم او شد ملك خاص حضرت شاه
نباشد ديو را هرگز در او راه
بود آئينه كل ممالك
نمايد اندرو رضوان و مالك
ز روح او روح مي‌يابد پياپي
پس آنگه عقل راحت يابد از وي
هر آنكس را كه بخشيدند آن دل
مراد او شود يكسر بحاصل
اگر داري خبر از دل تو مردي
وگرنه از معاني جمله فردي
وجودي راكه ازخود آگهي نيست
سزاي حضرت شاهنشهي نيست
بدل يابي خبر از سرّ هر كار
بدل گردي قرين جمله احرار
تو صاحب دل شو اي مرد معاني
كه تا اسرار هر كاري بداني
بگوش دل شنيدن جمله اسرار
بچشم عقل ديدن سر هر كار
اگر آن چشم و آن گوشت نباشد
بجز شيطان در آغوشت نباشد
اگر از اهل دل آگه نباشي
يقين ميدان كه جز گمره نباشي
تو غافل دان هر آنكس را كه پيوست
بود از حب مال و جاه سرمست
بجمع مال دنيا هر كه كو شد
چينن كس چشم عقل خويش پوشد
تو عاقل آن كسي را دان كه عقبي
گزيند بر نعيم و ملك دنيا
بدنيا دار اگر معلول باشد
بكار آخرت مشغول باشد
تو آنكس را كه او آسايد از كبر
هميشه خويش را بزدايد از كبر
بجان و دل شود جوياي دنيا
زبانش دائماً گوياي دنيا
چنين كس را نشايد خواند عاقل
بود ديوانه و مجنون و غافل
ازان عالي تر آمد جوهر عقل
كه باشد هر سري اندر خور عقل
نخستين گوهر پاك گزيده
كه هست ايزد تعالي آفريده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد