اي آن تو را بسي غم تنباكوست
خوش باش كه هر خار و خسي تنباكوست
اوقات تمام تيره و تلخ گذشت
گويا همه عمرت، نفسي تنباكوست
اي دل شادي به سوز ماتم اين است
بيگانه عٰالم غمي، غم اين است
دوزخ به مكافات تو درمانده و تو
جنت طلبي برو جهنم اين است
در عشق اگر جان بدهي، جان آنست
اي بي سر و سامان، سر و سامان آنست
گر در ره او دل تو دارد دردي
آن درد نگهدار كه درمان آنست
آنكو به زبان خلق جز عيب نداشت
او هيچ خبر ز عالم غيب نداشت
من زندهٔ عقل را فشردم صد بار
چيزي بجز آن واهمه در جيب نداشت
هر دل كه رهين تن بود او دل نيست
در عالم دل خبر ز آب و گل نيست
راهي نبود كه او بمنزل نرسد
جز راه محبت، كه در او منزل نيست
اين وادي عشق طرفه شورستاني است
غافل منشين كه خوش حضورستاني است
هر دل كه در او مهر بتي چهره فروخت
هر جا برود، چراغ گورستاني است
در عشق حكايت غم انگيز نيست
افسانه مصر و شام و تبريزي نيست
گفتم شايد جز او ببينم چيزي
چون ديدم من بغير او چيزي نيست
از ذرهٔ سرگشته، قرار تو كجاست
وي مشت غبار، اعتبار تو كجاست
در آمدن و بودن و رفتن مجبور
اي عاجز مضطر، اختيار تو كجاست
عشق است كه بي زلزله وغلغله نيست
گر ره نبري بجان جاي گله نيست
اين راه نرفت هر كه سر در ننهاد
گويا كه در اين قافله سر قافله نيست
عرق از برگ گل انگيختنش را نگريد
آب و آتش بهم آميختنش را نگريد
بخدا گر دهنش، هيچ تواند كس ديد
يا اگر ديد توان، پس ذقنش را نگريد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد