اين دار فنا بلند از پستي ما است
وين سختي ناتمام از هستي ما است
گفتم چه گناه كردهام تا هستم
يا رب چه گناه بدتر از هستي ما است
بر كف چه نهم سبحه كه زنارم شد
در بر چه كنم خرقه كه سربارم شد
عقلم ننمود چاره و عشق بسوخت
از پيش نرفت كاري و كارم شد
عاشق به گدائي نه شهي ميخواهد
نه لاغري و نه فربهي ميخواهد
عاشق بمثل اگر چه روح القدس است
خود را از ننگ خود تهي ميخواهد
در باز بروي دلم از ناز نميكرد
هر چند كه در ميزدم، آواز نميكرد
با غير اگر صحبت او گرم نميبود
دل در بر من بيهده پرواز نميكرد
آنانكه علم به عالم تجريدند
علامهٔ دانشند و عين ديدند
ناكشته، تر و خشك جهان را كشتند
ناديده بد و نيك جهان را ديدند
در صومعه و مدرسه ديار نبود
در هر دو جهان واقف اسرار نبود
بودند همه لنگر آن عالم ليك
از عالم دل كسي خبردار نبود
ناصح چكني زبانم از پندم مبند
يكبار بيا ببين در آن سرو بلند
گر چشم ز روي او تواني برداشت
من نيز دل از غمش توانم بر كند
مجنون كه تمام محو ليلي نشود
شايستهٔ انوار تجلي نشود
گفتي كه به عشق دل تسلي گردد
عشق آن باشد كه دل تسلي نشود
ز آئينهٔ دل چو زنگ اغيار زدود
نه جامه سفيد ساز و نه خرقه كبود
چون اهل زمان نهايم در قيد فنا
ما فاني مطلقيم در عين وجود
گاهيم چو مرده در كفن ميسازد
گاهي از من، هزار من ميسازد
ميسوخت مرا اگر نميسوخت دلم
اين ميسوزد كه او بمن ميسازد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد