رفتم بر آن نگار سيمين غبغب
گفتم بسفر ميروم اي مه امشب
روئي چو قمر،زلف چو عقرب بنمود
يعني كه مرو هست قمر در عقرب
آهم ز فراز آسمٰانها بگذشت
اشكم ز محيط هفت دريا بگذشت
گفتي كه به كار سازيت برخيزم
بنشين بنشين كه كار از اينها بگذشت
سر كردهٔ اهل دانش و ديد اينست
شايسته تخت و تاج جمشيد اين است
خورشيد هزار طعنه دارد با بدر
بدري كه زند طعنه بخورشيد اين است
اي گشته تو را صفات، مانع از ذات
از ذات فرو نمان به اميد صفات
چندم پرسي كز چه جهت روزي توست
با آنكه خداست رازق از كل جهات
از كوتهي، ار عمر درازت هوس است
جاويد اگر شوي همان يك نفس است
خر تيرهٔاي الاغ تا كي شرمي
درماندهٔاي مزبله تا چند بس است
بي عشق مباش اگر چه محض سخن است
بي درد مزي اگر چه درد بدن است
در قيد فنا مباش كازادي تو
از نيستي و نيست، مجرد شدن است
با درويشان كبر خود انديش بد است
با خويش بدست آنكه به درويش بد است
از بسكه بدم بخويش، از خوبي خويش
با من خوب است آنكه بدرويش بد است
يك حرف مگو اگر هزارت سخن است
از خود مشنو اگر چه در عدن است
بگذر ز دو كون وهيچ در هيچ مپيچ،
بر خويش مپيچ اگر چه بار كفن است
آن رند كه در عالم دل آگاه است
از دامن او دست فلك كوتاه است
اي آنكه به دل تو را غم جانكاه است
از ما تا تو هزار فرسخ راه است
اي آن تو را بسي غم تنباكوست
خوش باش كه هر خار و خسي تنباكوست
اوقات تمام تيره و تلخ گذشت
گويا همه عمرت، نفسي تنباكوست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد