غزل شمارهٔ ۸۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۸۲

۳۵ بازديد


نميداني تو رسم دوست داري
نميدانم كه با جانم چه داري
مگو پيمان و عهدم استوار است
كه در پيمــــان شكستن استواري
غمت چندانكه با ما سازگار است
تو صد چنـــدان بما نــاســــازگاري
غبارم را تواني داد بر باد
اگر بر دل ز من داري غباري
دمار از روزگار غم بر آرم
اگر افتد بدستم روزگاري
رضي گوئي تو را ديگر چه حال است
خبر گويا ز حٰال مانداري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد