غزل شمارهٔ ۵۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۶

۳۵ بازديد


زبان در ذكر و دل در فكر آن نامهربان دارم
نميگردد بچيزي غير نامش تا زبان دارم
به من گر آشنا بيگانه گردد جاي آن دارد
كه با بيگانه، حرف آشنايي در ميان دارم
خلل دارد يقين با هر كه جانان را گمان كردم
يقين پيش من است آنرا كه با مردم گمان دارم
تمنايم زمين بوس است خاكم بَر دهان بادا
توان بوسيد گيرم، خاك كي اندر دهان دارم
قلندر مشربم بر روي دريا پوست اندازم
سمندر طينتم بر شاخ شعله آشيان دارم
رضي سان گر به چرخم سر فرو نايد، مرا شايد
كه كرسيها فتاده زير پا از آسمٰان دارم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد