غزل شمارهٔ ۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۱

۳۵ بازديد


با رخ همچو صبح و زلف چو شام
بامــــدادان بر آي بر لب بام
تا بدانند نور از ظلمت
تا شناسنــد صبح را از شـــــــام
بگذري گر ز معبد گبران
ور بر آئي به قبلهٔ اسلام
نشناسند زاهدان محراب
نپرستند كافران اصنام
محض عشوه است مر تو را تركيب
وز كرشمه است مر تو را اندام
از دعاي فرشته بيزارم
گر از آن لب دهي مرا دشنام
گر بسنجي تو عقل را با عشق
مي بداني تو نور را ز ظلام
نكني فرق نيك را از بد
نشناسي حلال را ز حرام
دور از آن آستان نمي‌ميرم
آه از اين روي، آه از اين اندام
قصهٔ خود رضي بيا و مگو
از تو چون كس نميبرد پيغام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد