غزل شمارهٔ ۵۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۵

۳۵ بازديد


تا بسر شوري از آن زلف پريشان دارم
نه سر كفر و نه انديشهٔ ايمان دارم
پرده بردار كه تا بر همه روشن گردد
كز چه رو مذهب خورشيد پرستان دارم
پيرم از رشك و شد آميخته با جان غم يار
يوسف و گرگ به يك چاه به زندان دارم
با خيال رخت آسوده‌ام از محنت هجر
همره نوح، چه انديشه ز طوفان دارم
اي رضي روزي كافر نشود امني كو
اين خجالت كه من از گبر و مسلمان دارم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد