غزل شمارهٔ ۴۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۴۹

۳۵ بازديد


همه دردم همه داغم همه عشقم همه سوزم
همه در هم گذرد هر مه و سال و شب و روزم
وصل و هجرم شده يكسان همه از دولت عشقت
چه بخندم چه بگريم چه بسازم چه بسوزم
گفتني نيست كه گويم ز فراقت به چه حالم
حيف و صد حيف كه دور از تو نداني به چه روزم
دست و پايم طپش دل همه از كار فكنده
چشم بر جلوهٔ ديدار نيفتاده هنوزم
غصهٔ‌ بي‌غميم داغ كند ور نه بگويم
داغ بي‌درديم از پا فكند ور نه بسوزم
رضيم، جملهٔ آفاق فروزان ز چراغم
همچو مه، چشم بدريوزهٔ خورشيد ندوزم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد