غزل شمارهٔ ۳۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۶

۳۸ بازديد


مگر شور عشقت ز طغيان نشيند
كه بحر سر شكم ز طوفان نشيند
مگر بر كنار است زان روي زلفش
كه پيوسته چون من پريشان نشيند
عجب بادهٔ خوشگواريست عشقت
كه در خوان گبر و مسلمان نشيند
نشسته است ذوق لبت در مذاقم
چو گنجي كه در كنج ويران نشيند
نشسته بر آن روي زلف سياهش
چو كفري كه بالاي ايمان نشيند
اجل گشته آنرا كه در خوابش آئي
سراسيمه خيزد پريشان نشيند
هر آنكو فكندم جدا از عزيزان
الهي به مرگ عزيزان نشيند
قباي سلامت به آن رند بخشند
كه از هستي خويش عريان نشيند
رضي شد پريشان آن زلف يا رب
پريشان كننده پريشان نشيند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد