غزل شمارهٔ ۲۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۲۶

۳۴ بازديد


نميايد چو از دل بر زبان درد
ز دل بيرون كنم خود گو چسان درد
نهم از درد تو تا ميتوان داغ
كشم از داغ تو تا ميتوان درد
اگر اين است راحتها، همان رنج
اگر اين است آسايش همان درد
به دردسر نميارزد جهان هيچ
سر ما خود ندارد هيچ از آن درد
ز دردم استخوان فرسود اكنون
كند مغزم بجاي استخوان درد
به بخت ما برويد از زمين داغ
به وقت ما ببارد ز آسمٰان درد
مسيحا گو مدم بر ما كه ندهيم
به عمر جاوداني يك زمان درد
چه خواهد شد كه گويد كشتهٔ ماست
غمت را اينقدر آمد زبان درد
رضي سان كار بي دردان بسازم
گر از مرگم دهد اين بار امان درد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد