غزل شمارهٔ ۳۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۳

۳۶ بازديد


در روي تو دل به ما نميمٰاند
در راه تو سر ز پا نميـــــمٰاند
برقع ز جمٰال اگر براندازي
يك خرقهٔ پارسا نميــــمٰاند
گر جلوه چنين كني تو، يك زاهد
در گوشهٔ انزوا نميـــمٰاند
گر نيم تبسم از لبان ريزي
يك خاطر مبتلا نميــــمٰاند
يا رب تو چه قبله‌اي كه در طوفت
يك حاجت ناروا نميــــمٰاند
آيم چو برت كه مُدعا گويم
صد حيف كه مدعا نميــــمٰاند
اي عشق كه سوزيم به كام دل
كام تو ز اژدها نميمــــٰاند
آغشته به خاك و خون شهيدان را
كوي تو ز كربلا نميــــماند
اي ماه اگر به او تو مانندي
او هيچ بتو چرا نميـــمٰاند
گر جان برود چه غم فداي او
آخر غم او به ما نميـــــمٰاند
جان رفت و برفت از سرم سوداش
بيگانه به آشنا نميـــــمٰاند
خوش باش بدوستان كه اين بستان
پيوسته به اين هوا نميـــــمٰاند
مي‌خور دمي و غنيمتي بشمر
كاين نغمه به اين نوا نميـــــمٰاند
گوئي كه رسي به مرگ از هجرم
هجر تو ز مرگ وا نميـــمٰاند
رندي كه نمانده هيچ در جائي
درمانده به هيچ جا نميـــمٰاند
اي آنكه نشان كوي او پرسي
آنجاست كه سر ز پا نميـــمٰاند
گفتي كه بيا اگر جگر داري
آنجا جگري به ما نميـــماند
زنهار مگوي از رضي حرفي
كان هيچ به حرف ما نمـــيمٰاند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد