غزل شمارهٔ ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۱۰

۳۷ بازديد


كسي كه در رهش از پا و سر خبردار است
نه عاشق است كه در بند كفش و دستار است
غمي به گرد دلم جلو‌ه‌گر شده كه از آن
غباري ار بنشيند بر آسمان بار است
بديگران ببر اي باد بوي نوميدي
كه در خرابهٔ ما زين متاع بسيار است
بر آستانه او عاشقانه جان درباخت
رضي كه در غم عشقش هنوز بيمار است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد