غزل شمارهٔ ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۸

۳۵ بازديد


داند آنكس كه ز ديدار تو برخوردار است
كه خرابات و حرم غير در و ديوار است
اي كه در طور ز بيحوصلگي مدهوشي
ديده بگشاي كه عالم همه‌گي ديدار است
همه پامال تو شد خواه سرو خواهي جان
و آنچه در دست من از توست همين پندار است
از تو ناقوس بدست من مست است كه هست
و ز تو طرفي كه ببستيم همين زنار است
برخور از باغچهٔ حسن كه نشكفته، هنوز
گل رسوائي ما از چمن ديدار است
باور از مات نيايد به لب بام در آي
تا ببيني كه چه شور از تو درين بازار است
دو جهان بر سر دل باخت رضي منفعل است
كه فزايند بر آن بار گر اين بازار است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد