من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

گل و تفنگ و سر اسب

۳۳ بازديد
 

نگاه كن
پس آن كوه
پادنا
به دست پير توانا به دست چابك فرتوت
كه مي سرايد با رشته هاي بافته ي پشم
گل و تفنگ و سر اسب
تفنگ و اسب و گل راز
ببين
به چادر قشلاق
فرود جلگه ي دهرود از فراز زمان
نگاه مات جهان را
به دست چابك فرتوت
كه مي نوازد بر چنگ تار رنگي پشم
به چابكي سر انگشت چنگي ماهر
پلنگ تنگه ي ديزاشكن
گراز جلگه ي تلحه
غزال پهنه ي دشتستان
جهان به نيمه ي روز است نيمروز تموز
از ازدحام كبود كبوتران سر چاه قنات جنجالست
نگا
نگاه كن آن ميش
كه پشت چادر نشخوار مي كند
به سايه ي خنك سدر
درخت خرم قالي ست


من كولي

۳۳ بازديد
 

اي آبهاي روشن
در سنگ چال هاي خشك
اي آبهاي مانده ز رگبارهاي پار
چشم مرا صفا بدهيد
چشم مرا كبوتر در باد مانده را
در سايه سار ني ها
در بوته ها پنا بدهيد
دوست مرا كه وسوسه ي كاشتن در اوست
با موج هاي كوچك با قطره هاي سرد جلا بدهيد
اي برگ هاي سبز
اي ماسه هاي خيس
باغ شكوفه هاي پاي كبوتران
پاي مرا شفا بدهيد
من كولي ز طايفه وامانده ام
وامانده ام ز قافله
تنها ميان صحرا تنها ميان كوه
ميخ سياه چادر خود را مي كوبم هر شب
و ديگ هاي كهنه ي تنهايي را
زنگار مي زدايم با صبقل ترانه
و كاسه ي سياه شب را
با ماسه هاي گريه مي سايم
گرگان تشنه را
در كوزه ي شكسته خود آب مي دهم
نر آهوان كوهي رم كرده از پلنگ
بر دامن شفاعت من مي نهند سر
كفتارهاي وحشي
از شرم مهرباني من رام مي شوند
من كولي جدا شده از قافله
باد كبود پيكر خود را
در تنگه هاي ژرف وزش مي دهم
تا كبك هاي عاشق نقش و نگار
اين لوليان چابك گل پنجه را
از غنچه هاي سرخ دفك با خبر كنم
تا دره هاي خوشبو را
بيدار از گراني خواب سحر كنم
من كولي ز قافله وامانده ام
واماندگان قافله ي خواب ها
در يورت بي هياهوي من مي رقصند
روح غريب مجنون هر شب
با آهوان خسته ي بسيارش
در بي حصار خلوت من خواب مي كند
وز چشمه سار روشن رويايش
نخل خيال خرم ليلي را
سيراب مي كند
در هر غروب غمگين فرهاد
با بازوان خسته و پيشاني شكسته
از شيب سنگلاخي گلگون بيستون
تا سايه سار جلگه سرازير مي شود
شب از طلوع تيشه ي او چشمه گاه نور
و دره هاي تشنه پر از شير مي شود
در چشم من حكايت سركشتگي
و قصرهاي سوخته را مي بيند
آنگاه
با آرزوي تلخي كام خويش
و كاميابي شيرين
دستان استوارش را
مثل منار باز بر افلاك مي كند
من كوليم
سرگشته ي تمام بيابان ها
و عاشق تمام بيابان ها
با چادر سياهم بردوش
در كوچ جاودانم
از گوشه هاي دست نخورده
از تنگه هاي ژرف نشنيده بانگ زنگ
از قصه هاي شيرين با گوش ديگران
از سنگ از سراب
افسانه هاي تازه مي خوانم
اي برگ هاي سبز
دست مرا شفا بدهيد
تا بوته هاي نور و طراوت را
در غارهاي وحشت و خاموشي
به رشد آفتابي خويش
ياري كنم
اي آبهاي روشن
چشم مرا شفا بدهيد
تا از سراب هاي فريب آور
سرچشمه هاي روشن پاكي را
جاري كنم


با آنكه پشت پنجره خواندم

۳۴ بازديد
 

اي مهرباني تو
آبادي آفرين تر از آب
از خاك من
اي ابر! اي ترانه پاي اجاق ها
همراه ساز قليان شب هاي خستگي
شب هاي انتظارم
تا صبح پاي پنجره ماندن
خواندن
تا صبح سوي دورترين پاره ابر
اي ابر مهرباني !‌ اي مهربانترين ابر
مي بينمت به حاشيه ي آسمان هنوز
در كاره چاره سازي اين خاك شوربخت
فرياد مي كشي
چادراكشان از اين كوه
تا كوه دوردست
و گيسوان سوخته ات را مي بينم
از ريگ داغ باديه روييده است
ديدي كه سوختم
ديدم كه سوختي
ديدي كه بند بند من از تشنگي گسست
ديدم كه چشم سرخ تو رگبار گريه را
لغزيده پشت دست
با آنكه پاي پنجره ماندم تا صبح
با آنكه پشت پنجره خواندي


بر جاده هاي اطلس

۳۴ بازديد
 

اي نقطه هاي كوچك
اي لكه هاي دور شونده از منظر دريغ
اي آهوان كوچنده از مرتع خيال
اي نقطه هاي كوچك
در لايه هاي آجري مغشوش
بر پشته هاي روشن بي خط و نقش و نام
در جنگل عميق تصاوير
در ساحل خطوط آبي منشعب
دنبال نقطه هاي كوچك مي گشتم
اي نقطه هاي كوچك اما
هر گوشه مهره هاي گرد و درشت
در عمق بيشه هاي بلند دكل ها
حايل مي شد ميان چشمم و سطح مورب منقوش
اي نقطه هاي كوچك
آواز اشتياق چشم پياده ام بود
برگشته از حصار بلند مكعب مشكي
در شيب هاي خرم كه عكس ميشها
با بوته هاي سبز گلاويز بود
و دختران مزرعه
غرق لباس هاي گلبفت
با باف ههاي سبز علف بر پشت
در كوچههاي دهكده مي رفتند
در جذبه ي سرود
اي نقطه هاي كوچك
من نقطه هاي كوچك را مي جستم
تا زخم ناشناس پيشاني غرورم را
در چشمه هاي ژرف بدايت
با آبهاي تازه شفا بخشم
و گله ي رميده بزهاي خاطره را
از هول گرگ هاي فراموشي
به جلگههاي ايمن بسپارم
و خود به نيمروز عطش
در سايه معطر سدري كهن
آسوده سر به خشت فراغت بگذارم
اي نقطه هاي كوچك
اما
هر لحظه زير چشم مبهوتم
بر سطح آن مورب مخطوط
بر تپه ها در شيبهاي بي گله
در لايه هاي آجري
در جذبه ي ترانه ي
اي نقطه ها
آن لكه هاي جادو بي وقفه
به مهره هاي گرد و درشت و سياه
و قلعه هاي مكعب
تغيير مي پذيرفت
و سبزههاي پر رمه در منظر
مانند آبهاي تصور
مانند آهوان جادويي
از مرز اشتباهم برمي خاست
اي نقطه هاي
اما
زنجير داغ خشونت
پيچيده دور ساعد جراثقال
بر گرده ظريف بكارت مي خورد
و ديوهاي رويين
از هر طرف تنوره كشان
به دره هاي بكر بدايت
به جلگه ي غزالان
و چشمه ها
هجوم مي آورد


سيمرغ

۳۴ بازديد
 

ما
هفت تن
جمعيت عظيم ايالت عشق
در جستجوي شاهي
از دودمان عشاق
راهي شديم
.......
از عزلت تمام جزيره ها
از غربت تمام بيابانها
و انزواي هر غار
بگذشتيم
.............
از جاده قديمترين كتب
پيران هردياري را پرسيديم
به مخنقاي مدفون هر ويرانه
سر زديم
با قلعه هاي ممنوع
پيوستيم
در كوهسار پر خطر
در لانه ي پلنگان
بيتوته كرديم
از جاده هاي بز رو
لغزيديم
اما تمام ريش سفيدان
و ايينه ي مقعر صدها قاف
و الواح بس كتيبه ي مكشوف
و عابدان زاويه ي اعتكاف
نام عشيره هاي كهن
و دودمان هاي كهن تر را
از ياد برده بودند
.............
گفتند
شعر !
اما
شعر
با آنكه باغ وحشي بود از عشاق
جز نام هايي مبهم
يا وصف جانورهايي
كه جلوه ي غريزه اشان را
با ياوه نام عشق نهاده اند
دردي دوا نمي كرد از ما
..........
تاريخ
نيز تذكره اي غمناك
مي داد از قبيله ي عشاق
نه نوه نه نبيره
جز سرگذشت تلخ و تنهايي
بر جا نمانده از اين تيره
از جاده ي قديم روايت
رفتيم
پيران هر دياري را
پرسيديم
به ملتقاي محو هزاران رد آهو
كه هر كدام
از اخنقاي دامي
مي شد آغاز
و جمله باز
به مخنقاي دامي ديگر
بزرگتر
مي انجاميد
بگذشتيم
ما
هفت تن
جمعيت عظيم ايالت عشق
شوريده رنگ و نوميد
با تيشه ي سترگ فرهاد
و نعل اسب مجنون
برگشتيم
و... آخر تمام تكاپو ها
تدبير بي سرانجامي را
به مشورت نشستيم


غزل شهري

۳۴ بازديد
 

ياد داري چه شبي بود ؟
باد گرم نفس من
ساقه ي بازوي شفاف ترا مي آزرد ؟
و اندكي آنسوتر
جوي اندام تو در كوچه ي تاريك
ماهي چشم مرا مي برد ؟
ياد داري چه شبي بود ؟
غرق آن بستر شبنم زده پشت بام
هوش بسپرده به روياي كبوتر هاي بقعه ي دور
خيره در آبي ژرف بي درد ؟
و آن طرف دور از ما در حاشيه ي جنگل شب
ياد داري چه هراس انگيز
گرگ خاكستري ابري
كشته ي ميش سفيد ماه را مي خورد ؟
ياد داري چه شبي بود ؟


ديداري در فلق

۳۷ بازديد
 

تو مثل لاله ي پيش از طلوع دامنه ها
كه سر به صخره گذارد
غريبي و پاكي
ترا ز وحشت توفان به سينه مي فشردم
عجب سعادت غمناكي
ديدار درفلق
وقتي ستارگان سحرگاهي
بر ساقه ي سپيده تكان مي خورد
و سحر ماه، نخل جوان را
در خلسه ي بلوغ مي آشفت
وقتي كه روح محتشم خرما
در طاره ي شكفته كبكاب
و چاشتبند كهنه ي چوپان
آواز بال فاخته را مي شنفت
وقتي كه فاخته پر مي گشود
از آبخور سوي خرمن
از كوره راه شيري مشرق
با كرّه ي تكاور نو زينم
اي غرق در لباس گلباف روستا!
مشتاق و شروه خوانان
سوي درخت تومي راندم
من
ديدار در فلق
اكنون چه مي كني ؟
اي بانوي قشنگ من
از خود قشنگتر
با من
اي جاده ي دراز شبي را هرگز
با پاي تن نيامده تا صبح و بيوه ي من
آن كودك نزاده ي ما
كه نطفه در فلق شير گونه در سپيده گرفت
اكنون، كجاست ؟
با بادبادك سبك خوابهاي تو
ايا سوي ستاره سحري
پر، وا نكرده است؟
آن لادن لطيف
كه روي نيمكت مدرسه
به رمز مي نهادي
تا گفتگو بكني
مرموز
از دوردست عاطفه، با آرزوي من
اكنون كجاست ؟
ايا ميان برگ كتابت پژمرده است ؟
يا در طراوت گلدان سرخ قلبت شاداب، مانده است ؟


در رگ اسب و دل من

۳۸ بازديد
 

داس و خورجينم را بر مي دارم
به بيابان
تا اسب سفيد شعرم را
بافه اي سبز قصيلي علفي برچينم
خاك اين جلگه ولي بي نمك است
لف اين وادي بي خون شيرين
آب آبشخور بي چاشني شوراب
اسب چالاكم در گوشه ي اصطبل
دمبدم دارد فربه تر مي گردد
شيهه ي پر شورش
ماديان وار و ظريف
گوش تيزهوشش دارد كر مي گردد
آفتاب اينجا كم زور
كه بر كله ي اسب
داغ سوزان جنوبي بزند
غير آن مفرغيان تنديس
چشم و همچشمي را اسب و سواري نيست
تا كش از كجا بكند
دوردست هوسش را
ماديانبويي در عمق غباري نيست
تا در او شيهه ي پر تاب غروري شكند
دشت ها اينجا مردابي و پوك
جاده ها كوتاه
در رگ اسب و دل من پوسيد
هوس تاخت و تازي دلخواه


سواري در فلق

۳۴ بازديد
 

شكوفه هايي
دميده در فلق شير رنگ
شكوفه هايي در آرامش ملال سحرگاه
دلا بلند شو از خواب نرم عاطفه ها
دلا ! بلند شو از خواب آب مي گذرد
و لخت ديگر
هرگز نديده اي آخر
كه از كدورت خون شبانه ي شرقي
كه از كدورت زخم شهيدهاي شبانه
گرفته اينه در دست دوردست اينه گردان آفتاب مي گذرد
و لخت ديگر
هرگز نديده اي آخر
خون از سراب مي گذرد
دلا بلند شو از خواب
نگاه كن به تقلاي سايه هاي حاشيه ي دشت
به آن سوار غريب
آن پيمبر آگاه
كه باز در فلق سرب رنگ آب گذشت


فرياد آفتاب را شب

۳۶ بازديد
 

و خوشه هاي منقلبجو
در امتداد پشته فراري شدند
شب خدعه بار بود
شب آشيان چبچله ي خنجر
بيمار بود
فرياد آفتاب را نشنيد
ترديد آفتاب را شب
گاهي كه مي كشاند او را
در خندق افول نديد
دست سياه دشمن در آستين دوست
از كوچه هاي نخل
از گاو رو ي گلنك
از باد مي گذشت
ناگاه باد
از چرخش ايستاد
خاك آفتاب را نفرين كرد
شن زير قطره هاي درشت خون
ناليد
و نخل هاي منقلب از وحشت
در انتهاي تپه ي ويران خم شد
........
و قايق شرور
در امتداد فاجعه پارو زد