من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

ديدار پنجم

۳۳ بازديد

چه نگاه كني چه نه چه بخواهي چه نه
اين شم من است كه ترا سر مي كشد
اين نگاه من است كه با هر تاب طره ات
سپيده اي از ماه ي رموك مي دزدد
نه حيرت گيل گمش ن دل شكسته ي حافظ
شانه اي كه در گيسوان تو پارو مي كشد
قايقي را به ظلمات مي برد
كه تنها سرنشين چشم جهنمي من است
چه نگاه كني چه نه چه نخواهي چه
سرانجام
همان سپيده هاي ماه رموك مقصد همه ي سفرهاي دوزخي است

ديدار دوم

۳۴ بازديد
 
نگاه ها چه ظالمانه جاي كلمات را گرفته اند
سكوت چه قدر جاي صدا را
هنوز نگفته ام دوستت دارم
نگاهم اما به عربده گفت
عربده اي كه نرگس حافظ راپژمرده كرد
هنوز نگفته اي دوستت دارم
سكوتت اما باراني شد
و دل صنوبري خشكم را خرم كرد
در اين تابوت آرواره ، سروي به شكل دل آدمي بود
سروي مرده در خشكسال مهر
از مژگان مي ترايي تو آفتابي جاري شد
مرده بيدارشد و تابوت را شكست
و شلنگ انداز خيابان ها را باغ سرو كرد
سكوت چه قدر جاي صداها را مي گيرد هنوز
نگاه چه ظالمانه جاي كلمه ها را
اين تقدير ديدار بي گاه ما نيست
از تمامي تاريخ بپرس

ديدار اول

۳۴ بازديد
 
آنكه قرار است اين شعر ها را بخواند
فردا متولد شده و تا پيري من فرود آمده
او كسي است
كه تمام غزل هاي جهان
خار دامن چرخانش اند
و غبار دامنش رنگين كمان هاي شگفت
در آفاق من نشانده تا پيشاني من
شرمنده ي چروك هاي خود نباشد
و اينده ، پايي آشيلي براي دور شدن بيابد
اينده اي كه كنون
لوحه ي گوري است نزديك
فرسنگ نماي ابدتي بسيار دور

ديدار سوم

۳۳ بازديد
 
اگر بگويم از آسمان آمده اي
يقين خواهي كرد دروغ مي گويم
تنها خطاي ما اين است كه به آسمان مرزهاي دروغين داده ايم
بالا
پايين
چپ
راست
و زماني خطاي خود را در مي يابيم
كه آسمان را اينه واري رو در روي خود بينيم
كه ناگهان خداي گمشده در رگ هاي ما بيدار شود
و با عضلات لرزان چهره ي يك ديوانه
پوزخندي به ما بزند
ديدي
ديدي كه نه مولوي دروغ گفت نه حافظ
و آن چه را مي جستي
روبروي تو و در رگهاي تست
و از دهان تو به زبان آمده است
و خدا دوباره گفت
فقط خواب ببين
زيرا رؤياي تو راست ترين حقيقت هاست
كه من تمامي پلشتي ها را از آن زدوده ام
و افلاتون و ارسطو
و همه ي آن ها كه بدايت ها را كشتند
ملعون ترينان درگاه منند
چرا كه خواب هاي خود را كشتند
و خدا باز گفت
برو خواب ببين
مرا عريان خواهي يافت در چشمان زني
و بر زبان تو كلامي خواهم گذاشت
كه درخت به احترامت برخيزد
درعصر حكومت اره هاي برقي

اتفاق آخر

۳۴ بازديد
 

شهر
ديوانه اي تمام عيار است
و سوسك هاي فربه ما بعد انفجار
قطار قطار
براي بلعيدن يك ديگر
دنبال مي كنند هم را
من اما ماسه زاراني ديده ام كه هنوز
رؤياي بر باد رفته ي جنگل ها
و دلك خرد زنبق ها را
در هاضمه ي ذهن خوش ورز مي دهند
شهر
ديوانه اي سرسام گرفته است
خيابان ها زير چرخ هاي هراسان
پس مي كشند و به ابتداي خود بر مي گردند
و ماشين ها
يك ديگر را چنان دنبال مي كنند كه انگار
هر يكي نشمه ي آن ديگري را قر زده است
اما من كويرهايي مي شناسم
كه شترهاي تير خورده ، زير بار تريك
به خون درغلتيده اند
و مردي در هندوكش و دختري در ميامي
از غصه آه مي كشند
شهر
ديوانه اي به زنجير افتاده است
بزرگ راه ها
چونان كمندهاي بي شمار گاوبازان ماهر
بر اندام ساختمان ها و فروشگاه ها پيچيده اند
من اما در همين شهر
از بوستاني گذشتم و عشق را ديدم
كه ناگهاني از پس ناروني در آمد
با دامن گلي رنگ و بي عينك آفتابي
و لبخندي به سمت قلب شاعر هفتاد ساله اي
شليك كرد
و هوا ناگهان باراني شد


نقاشان و سنگ ها

۳۴ بازديد
 

تو بعد واقعه آمدي ،‌ دختر
آن تك سوار كه آمده بود ، شهر سنگستان را دوباره به خون و همهمه واگرداند
خود سنگ بي قواره اي شد
فرسنگ نماي ديار زندگان فردا و مردگان پريروز
از غارهاي آلتاميرا تا امروز ، چند فرسنگ بيداري است ؟
هنوز ورزوهاي ديواره ها ماغ مي شكند
و اسب ها براي رام نشدن
از كمند هاي خطوط نقاشان ابتدا
رم مي كنند
اما شهر سنگ شده همين امروز
وانشگت هاي خسته ي طراحان انتها
با خواب غار گلاويزند
به گمان من اما
تو به هنگام آمده اي بانوي ممنوع
و با نگاه ها و پاهاي رقاصت
در كوچه ها و از ميان تپش هاي سنگ شهد
مي گردي چالاك و مي كوشي
تنها رگ تپنده ي فرسنگ نما را
به عشوه اي بجهاني
تيغي فراز شود
و ناگهان سواران سورناي پارتي
دنبال كنند
اشتباه بي قواره ي احفاد اسكندر و مغيره را
و شهرواندان سنگستان
گرد تو ودل رقاصت
چرخ بزنند و برقصند ، بانوي ممنوع


زاده طويله مقدس در آپارتمان

۳۲ بازديد
 

عذراي من
به آسمان بنگر
تا عيساهاي آبي بزايي
تا شعرهاي مرا
در اين طويله ي مجلل عطر آگين
عذراي روزگار روسپي
زكرياي فرزند دوردست نزاده ي خويش
طويله را به كاخ امپراتوران ديوانه متصل مكن
معجزه رادر مجري هاي زرين
قديسان هم باور نخواهد كرد
آوازي كه در كوچه هاي ناصره سرگردان است
تنها به گوش سالومه خواهد رسيد
كه خون بهاي رقص در كمر مرده ي خود را
گلويي دريده و سري خون آلود در تشت طلا مي طلبد
به پيشگاه مادر خود
و فاسق ديوانه ترش
اينك ، اباليسگان
به آرايشش سرگرمند و پچ پچه مي كنند
مي ارزد
دو خون جوشان عاشق
نوش استاد و سرورمان
تا
به بوي خون تازه ي جفت
گرسنگي را فداي رستگاري كنند در طويله ي مقدس خالي
بردگان ساده دل هرودوس
عذراي من
به آسمان مي نگري ؟
اينك به زمين ! و پلك ها را فرود آر
امشب در اين آپارتمان بسته ، به تهران دود آلود
عياهاي سيه چرده
از چشم هاي زلال تو زاده خواهند شد
تا روح خسته ام اين روسپي حيران
و پرولتارياي اينترنت
به دنبال آن ها قطار شوند در ويرانه هاي فردا
و زكرياهاي بي سر و گردن را رسيلي كنند
و تو همچنان هر روز
دوشيزه بازايي
معجزه را
در مجري هاي كامپيوتر نيز
باور خواهند كرد بي چارگان


فصل عذرا

۳۳ بازديد
 

عذراي آبي
منجي هاي آبي مي زايد
براي ساحل اردن
و قطار گرسنگاني كه بر كرانه اش مي روند
خريدار اصلي اما
شركت سهامي خاص امپراتوران و كاهنان است
به يهوداي بي چاره بگوييد
اگر تو خيانت نمي كردي هم
تقدير مسيح ، ججلتا بود
چرا كه اگر چنين نمي شد
مسيح زاده نشده بود
عذراي آبي ! اي پرنده ي آمده از سمت هاي آبي گناه
تو در آشيانه اي از برگ هاي دشنه مرغانه فروهشتي
جوجكان تو اما
همان كلمات آبي رنگي هستند
كه تا امروز بر فراز رودخانه هاي ديگر نه آبي
پرواز مي كنند
يكي به آواز دم جنبانك خاكستري گوش ميدهد و
جاشوي ديگري
پرستوان دريايي را به سيخ كشيده
كبوتران چاهي اما
نياي كبوتران سياه خال امروزي هستند كه در چاخ نيكان خود
پيراهن عزاي ابد پوشيده اند
تا به زير آسماني تبعيد كنند خود را
كه ديگر آبي نيست
فراز رودخانه اي كه ديگر او هم آبي نيست
آبي ها ،‌ خاكستري شده اند
كبوتر سفيد دود آلود
قمري بنفش چركين بال ايوانهاي نا ايمن
راهي جز اين نداريد كه
آوازهاي رنگين بخوانيد
و رنگ هاي شاد را به كلماتي بدهيد
كه از آرواره ي كارخانه هاي سياه برانيد
راهي جز اين نداريد
من كلمات را چه گونه رنگين كنم
كه نطفه از چاه تاريك كنعان دارم
حلقومم از باروت سياه گرفته
و چينه دانم از دانه هاي سرب پر است
منقار در جگر خويش فرو كن
بر همين خاره ي پر خار بنشين
و بخوان و بخوان و بخوان
همين


من و افلاطون در باغ افلاطون

۳۴ بازديد
 

دو به دو
در باغ مي رويم و سخن مي گوييم
نهر از مقابل مي ايد و دور مي شود
مي ايد ؟
مي ايند و دور مي شوند آب ها را مي گويم
و هرگز اولين نيست اين هزارمين آن چنان كه پاز گفت
تنها سنگ است كه ايستاده
و از سر او
سر مي روند
اين آب هاي هزارگانه ، آفتاب هاي هزاران گانه
و ما كه بر خلاف آب و نبض جهان
گپ مي زنيم و جدل مي كنيم ، نه ايستادگان ، كه بازگشتگانيم از خويش
از خويشهاي رفته با آب
نه !‌ تكرار نمي شود چيزي
و هيچ شهري آخرين شهر جهان نبست
نه هيچ شهري اولين
نه هيچ بندري
حتي اگر به نامي مكرر بخواني ش
آخرين بندر جهان تويي كه اولين بندر جهان بوده اي و هزارمين
كه باز مي گردي به ابتدا به ريشه هاي ابتدا
و خود نمي داني كه
باريده مي شوي دوباره از خوابهاي ابري خود
و باز
از نهرهاي خلاق قدم هاي خويش مي روي
و مي گذاري
تا رفته باشي بي خويش
به ابتداي جهان كه انتهاي جهان نيست
ما باز ذو به دو
در باغ مي رويم و جدل مي كنيم
نهر از مقابل مي ايد و دور مي شود
و ضرب نمي شود در ما


We invite you to

۳۵ بازديد
 

هرگز
من به دياري نخواهم آمد كه در آن
گاوهاي هنذي و سگ هاي بانوان انگليسي
از آدم ها آزادترند
نه به دياري كه در آن
كامپيوترها به جاي آدم ها حرف مي زنند
و عشق
روي نوار اينترنت ، جهان را
هي دور مي زند و دور مي زند
و تپش دل ها را
شاسي هاي مونيتورها تنظيم مي كنند
و زني كه روبروي مونيتور نشسته
نام عاشقش را
در هزار توي ترانزيستورها گم كرده است
please accept our ...
باشد ! مي ايم
مي ايم اما با گل سرخي كه در اشكفت كوهي ، به تصادف
از بمباران هيروشيما بازمانده
تا با اين مشعله ي كوچك شايد
ظلمات جانتان را روشن كنم
تا شايد در پرتو لرزانش
تصوير نيم سوخته شكسپير را ببينيد و كمي شرمنده شويد