دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۶ ۳۹ بازديد
داس و خورجينم را بر مي دارم
به بيابان
تا اسب سفيد شعرم را
بافه اي سبز قصيلي علفي برچينم
خاك اين جلگه ولي بي نمك است
لف اين وادي بي خون شيرين
آب آبشخور بي چاشني شوراب
اسب چالاكم در گوشه ي اصطبل
دمبدم دارد فربه تر مي گردد
شيهه ي پر شورش
ماديان وار و ظريف
گوش تيزهوشش دارد كر مي گردد
آفتاب اينجا كم زور
كه بر كله ي اسب
داغ سوزان جنوبي بزند
غير آن مفرغيان تنديس
چشم و همچشمي را اسب و سواري نيست
تا كش از كجا بكند
دوردست هوسش را
ماديانبويي در عمق غباري نيست
تا در او شيهه ي پر تاب غروري شكند
دشت ها اينجا مردابي و پوك
جاده ها كوتاه
در رگ اسب و دل من پوسيد
هوس تاخت و تازي دلخواه
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد