من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

زندگينامه منوچهر آتشي

۳۴ بازديد

"براي جستجو در اشعار منوچهر آتشي كليك كنيد"

منوچهر آتشي

منوچهر آتشي ، شاعر و مترجم ، دوم مهرماه سال 1310 در دهرود دشتستان متولد شد . تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در بوشهر به پايان رسانيد و به خدمت دولت درآمد . مدتي آموزگار فرهنگ بود و سپس در سال 1339 به تهران آمد و در دانشسراي عالي ، به تحصيل پرداخت . او در مقطع كارشناسي رشته‌ي زبان و ادبيات انگليسي ، فارغ‌التحصيل شد و در دبيرستان‌هاي قزوين ، به امر دبيري پرداخت . آتشي از سال 1333 انتشار شعرهايش را شروع كرد و در فاصله‌ي چند سال توانست در شمار شاعران مطرح معاصر درآيد . نخستين مجموعه‌ي شعر او با عنوان آهنگ ديگر در سال 1339 در تهران چاپ شد و پس از اين مجموعه ، دو مجموعه ديگر با نام‌هاي آواز خاك (تهران ، 1347) و ديدار در فلق (تهران 1348) از او انتشار يافت . جز اين مجموعه‌هاي شعر ، داستان فونتامارا اثر ايگناتسيو سيلونه را هم به زبان فارسي ترجمه كرد كه در سال 1348 به‌وسيله سازمان كتاب‌هاي جيبي انتشار يافت . علاوه بر مجموعه‌هاي وصف گل سوري (1367) ، گندم و گيلاس (1368) ، زيباتر از شكل قديم جهان (1376) ، چه تلخ است اين سيب (1378) و حادثه در بامداد (1380) ، ترجمه‌ي آثاري چون دلاله (تورنتون وايلدر) و لنين (ماياكوفسكي) نيز در كارنامه‌ي ادبي آتشي به‌چشم مي‌خورد . ضمن آن‌كه درباره‌ي آثار او دو كتاب نوشته شده است ؛ اولي با عنوان منوچهر آتشي به قلم محمد مختاري و ديگري پلنگ دره‌ي ديزاشكن از فرخ تميمي . منوچهر آتشي دو سال پيش برگزيده‌ي كتاب سال جمهوري اسلامي ايران و امسال نيز برگزيده‌ي پنجمين همايش چهره‌هاي ماندگار شده بود .

  اشعار منوچهر آتشي


مناجات

۳۲ بازديد
 

تكرار كن
تكرار كن ، فراغت را و رهايي را
تكرار كن
خنده ي بلند شاخسار بي تاب را بر پرواز بي گاه پرنده ها
كه صيادي در ميان نبوده است جز باد
تكرار كن
پرنده اي را كه چون انديشه ي سپيد و شاد من
جز دل ابرها
آشيان گرم هيچ باغي را نپذيرفته است
تكرار كن

نفس هاي شكوفه را زير منقار سنگين مرغ بهار
تكرار كن
پرپر شدن را و شكفتن را
تكرار كن
خزان شدن را و رستن را
تكرار كن
غرور شادمانم را بر اسب بادپاي چوبين
و ريزش حصار بلنمد قلعه ي مفتوح موهوم را
تكرار كن
پيشاني خوني همگنان معصوم را
تكرار كن
جاده ي گريزان را تا آستانه ي نخستين خانه شهر مه آلود
و نغمه ي دردنكن را تا گوش نخستين دختر برآن آستانه مردد
و تپش هايم را تا سينه ي آن دختر
كه گلوگاهش افق روشن ستاره اي زرين بود
و اينك پروازگاه پرنده اي زرين است
تكرار كن
نفرينم را تا مفصل بالهاي آن پرنده
و بشكن بالهايي را
كه بر آشيان سرد بوسه هاي من گسترده اند
بوسه هايي كه از هول پرنده ي زرين
بر گرد آشيانه ي خود
سرگرداني و دريغ آرميدن را
به نغمه اي سوگوار تسبيح مي كنند
تكرار كن
استغراق شبانه را بر دريچه ي آزاد در گذرگاه عطرهاي بر بال نسيم مسافر
تكرار كن
لحظه هاي بازنيافتني را
خوابگردي كودكانه را در نخستين غروب هاي بهار دشت
تا ساقه هاي شاداب
زير پاي سنگين چشم هايم خم شوند
تا رويش علف ها را
با كف پاهاي عريان احساس كنم
تا تپش قلب كوچك پروانه را
بر سينه ي كرم غنچه بشنوم
تا چشم انداز احساس هاي گوارا را
با درنگي بي تابانه بر تجربه هاي دردنك
حصار رضايت كشم
تا زندگي را بپذيرم
تا به مرگ نينديشم
تا به هيچ نينديشم
تا انديشه اي نداشته باشم
تكرار كن
تا اشتباه نكنم
تا بي خردانه بر لحظه ها گام نگذارم
تا ناهشيار و بي اعتنا
كنون را به فريب باغ هاي ناشكفته ي فردا ، آزرده نسازم
تا به افق ننگرم
و درياي جيوه را
با همه نرمي و تلاطم
زير پاي خود و پيش روي خود احساس كنم
تكرار كن و مقدر كن تا پشيمان نشوم
تا پشيمان شوم كه چرا پشيمان شدم
تكرار كن
و لحظه هايي را كه به گرداب حادثه پايان يافت
مقدر كن تا جويبار لحظه ها را به سوي درياي آرام حادثه اي دلپذير كج كنم
مقدر كن تا خود حادثه اي شوم
تكرار كن
مرا تكرار كن
آمين


عهد

۳۴ بازديد
 

كنون رؤياي ما باغي است
بن هر جاده اش ميعادگاهي خرم و خوش بو
سر هر شاخه اش گلبرگ هاي نازك لبخند
به ساق هر درختش يادگاري ها
و با هر يادگاري نقش يك سوگند
كنون رؤياي ما باغي است
زمين اما فراوان دارد اينسان باغ
كه برگ هر درختش صدمه ي ديدارها برده است
كه ساق هر درختش نشتر سوگند ها خورده است
كه آن سوگند ها را نيز
همان نشتر كه بر آن كنده حك كرده است ، بر اين كنده حك كرده
است ، با يار دگر اما
كه
گر شمشير بارد از
كنون روياي ما باغي است
بن هر جاده اش ميعادگاهي خرم و خوش ، ليك
بيا رسم قديم يادگاري را براندازيم
و دل را خوش نداريم از خراش ساقه اي ميرا
بيا تا يادگار عشق آتش ريشه ي خود را
به سنگ سرخ دل با خنجر پيوند بتراشيم
كه با ران فريبش نسترد هرگز
كه توفان زمانش نفكند از پا
كه باشد ريشه ي پيمان ما در سينه ي ما زنده تا باشيم


درد شهر

۳۳ بازديد
 

پشت اين خانه حكايت جاريست
نيست بي رهگذري ، كوچه خمار
هرزه مستي است برون رفته ز خويش
مي كشاند تن خود بر ديوار
آنچنانست كه گويي بر دوش
سايه اش مي برد او را هر سو
نه تلاشي است به سنگين قدمش تا جايي
نه صدايي است از او
در خيالش كه ندانم به كدامين قريه است
خانه ها سوخته اينك شايد
قصر ها ريخته شايد در شب
شايد از اوج يكي كوه بلند
بيرقش بال برابر گذران مي سايد
دودش انگيخته مي گردد با ريزش شب
دره مي سازد هولش در پيش
مست و بيزار و خموش
مي رود كفر انديش
در كف پنجره اي نيست چراغ
كه جهد در رگ گرمش هوسي
يا بخندد به فريبي موهوم
يا بخواند به تمناي كسي
مي برد هر طرف اين گمشده را
كوچه ي خالي و خاموش و سياه
واي از اين گردش بيهوده چو باد
آه از اين كستي بي عربده آه
شهر خاموشان يغما زده است
كوچه ها را نچرد چشمي از پنجره اي
نامه اي را ندهد دستي پنهان به كسي
ساز شعري نگشايد گره از حنجره اي
يك دريچه نگشوده است به شب
تا اتاقي نفسي تازه كشد
تا نسيمي چو رسد از ره دشت
در ، ز خوابي خوش ، خميازه كشد
پشت در پشت هم انداخته اند
خانه ها با هم قهرند افسوس
شب فروپاشد خاكستر صبح
بادها زنده ي شهرند افسوس
مست آواره به ويرانه ي صبح
پاي ديواري افتاده به خواب
خون خشكيده به پيشاني اوست
با لبش مانده است انديشه ي آب


نعل بيگانه

۳۵ بازديد
 

آمدم از گرد راه گرم و عريق ريز
س سوخته پيشانيم ز تابش خورشيد
مركب آشفته يال خانه شناسم
سم به زمين مي زند كه : در بگشاييد
آمده ام تا به پاي دوست بريزم
بسته به تركم شكار كبك و كبوتر
پاس چنين تحفه خندهايست كه اينك
مي بردم ياد رنج و خستگي از سر
دست نيازم گرفته حلقه در را
سينه ام از شور و شوق در تب و تابست
در بگشاييد ! شيهه مي كشد اسبم
خسته سوارم هنوز پا به ركابست
اما در بسته است صامت و سنگين
سينه جلو داده است : يعني برگرد
از كه پرسم دواي اين تب مرموز
به چه گشايم زبان اين در نامرد
پاسخ شومي در اين سكوت غريب است
دل به زباني تپد كه : دير رسيدم
چشم غرورم سايه شد رگم افسرد
ماند ز پرواز بال مرغ اميدم
شيهه بكش اسب من ! اگرچه به نيرنگ
كس سر پاسخ ندارد از پس اين در
خواهم آگه شوم كه فرجامش چيست
بازي مرموز اين سكوت فسونگر
جمله مگر مرده اند ؟
س مي پيچد دود
زندگي گرم را پيام و پيمبر
پس چه فسونيست ؟
آه ... اينجا ... پيداست
نعل سمند دگر فتاده به درگاه
اسب سوار دگر گذشته از اين در
ريخته پرهاي نرم كبك و كبوتر


نفرين

۳۵ بازديد
 

اين شب خالي را ، اي لب ناميمون ورد
از هراسي همه رگ فرسا كن سرشارش
ساقه ي نازك وس يراب گل رؤيا را
انتظار تبر حادثه اي بگمارش


بيدار

۳۳ بازديد
 

بر دست سيمگونه ي ساقي
روشن كنيد شمع شب افروز جام را
با ورد بي خيالي
باطل كنيد سحر سخن هاي خام را
من رهنورد كوه غروبم به باغ صبح
پاي حصار نيلي شبها دويده ام
از لاشه هاي گند هوس ها رميده ام
مستان سرشكسته ي در راه مانده را
با ضربه هاي سيلي ، سيلي سرزنش
هشيار كرده ام
تا بشكنم سكوت گران خواب قلعه ها
واگه شوم ز قصه ي سرداب هاي راز
زنجير هاي وحشي پرسش را
چون بردگان وحشي از خواب
بيدار كرده ام
كوتاه كن دروغ
شب نيست بزمگاه پري ها
شب ، نيست با سكوت لطيفش جهان راز
از آبهاي رفته به درياي دوردست
و از برگ هاي گمشده در پيچ و تاب ها
نجوا نمي كنند درختان به گوش رود
جز چشم مرگ ديده ي بيمار تشنه اي
يا چشم شبروي كه گرسنه است
به برق سكه هاي گران سنگ
بيدار نيست چشم كسي شهر خواب را
دل خوش مكن به قصه ي هر مرده ي چشم پير
در خود مبند شعر صداهاي ناشناس
رود است آنكه پوه كند روي سنگ ها
باد است آنكه مي كشد از دره هيا نفير
نفرين چشم هاست
سنگ ستاره ها كه به قصر خدا زدند
كوتاه كن دروغ
از من بپرس راز شب خسته بال و پير
من رهنورد كوه غروبم به شهر صبح
من ميوه چين شعر دروغم ز باغ شب
بيگانه رنگ كشور يأسم به مرز خواب
از من بپرس! من
بيدار چشم مسلخ بود م
در انتظار دشنه ي مرگم
نه انتظار پرتو خوني ز عمق دل
تا باز بخشدم نفس از عطسه ي اميد
بر هر چه قصه هاي دروغ است
نگرفته ام ز توسن نفرين خود لگام
تا خوابگاه دختر مستي
جنگيده ام ز سنگر هر جام
از من بپرس ! آري
من آخرين ستاره ي شب را شكسته ام
از شام نااميدي تا صبح نا اميدي
بيدار بوده ام
با دست هاي مرده ي چشم سفيد خويش
دروازه سياه افق را گشوده ام
سحري درون قلعه ي شب نيست


چشم من

۳۴ بازديد
 

اينه ي تشنگي آدم و آهو
آبخور ماهيان مرده ي مهتاب
در نفس رگ فسايش آهن تبخير
با عطش جاودانش ، آتش چون آب
چاه گشوده است زير پاي هر اختر
اختر در او چو مرغ مرده به مرداب
لانه ي زنبورهاي وحشي خورشيد
چشم پلنگ كمين نشسته لب آب
مهره ي مسموم جادوان پليد است
مهره ي آميهته به زهر و گل و خون
بر سر هر كس نشست بفسردش عقل
بر تن هر كس كه سود گردد مجنون
بركه ي افسرده چشم بي مه و ماهي
اينه ي منكسر نهان شده در گرد
چشم من است اين كه همچو تاول پر آب
در بدنم آفريده است تب و درد
رنگ نماي هزار دشت فريب است
برگ فساي هزار باغ تماشا
نفرين آهنگ هر چه گلخن زشتي است
پاييز انگيز هر چه حلوه ي زيبا
مهر نديده است و همجو مار غنوده است
خواب دروغنيش دام رهگذرانست
شب سر ديوارها خزد چو گل دود
روز چو جادو ميان خلق روانست
چشم من است اين كه چون گياهي مسموم
ريشه به سنگ دلي سرشته به زهر است
خانه ببنديد ! كاين وباي نگاهم
دشمن آرامش و سلامت شهر است
چشم من است اين كه پاك بود و هوسجوي
هر جا در زد به شوق در نگشادند
اينه ي عشق بود خاك فشاندند
تشنه ي يكذره مهر بود ، ندادند
چشم من است اين كمند بر كف لبخند
جويد بر هر دريچه ي غافلتان باز
چشم من ! اي حيله گر شكارچي پير باك من ، پيش رو ! كمند بينداز


عشق و زردشت

۳۵ بازديد
 

چون تپه اي در غروب به تاريكي مي گرايم
آخرين انديشه ها آخرين روشنايي ها ، چون رؤيايي سبك
چون نگاهي رنگين از من بر مي خيزد و من
در اندوهي بي گريه ، در تيرگي بي اندوه خود يافتگي پروحشت
ريشه هاي سياه خشم را چنگ مي زنم
من صخره ي پر جنبش ساحل هاي مهتابي بودم و پناهگاه
صدف هاي بي مرواريد
اما امشب مهتاب آسماني ديگر گردن بند ستارگان را گسسته
و كودكان سپيد پايش را در جنگل بي جادوي ديگر به بازي رها كرده
من صخره ي تاريك ساحل عربده جويي هستم
در سكون ناشكفتگي خويش مرواريدهاي بنفش اعماق بي آفتاب
را بر كف دست زمخت نا اميدي مي غلتانم ، تا در اين ستايش
رنگين و دروغين چشم خدايان مغرور را چون لئيمان به خنده اي
منفور به بازي گيرم
من به تاريكي مي گرايم تا در سراشيب جاده هاي باريك و بي عابر
جنگل سيراب رؤياها در ته جلگه ها و دره هاي نامكشوف بر آغاز
رهايي بي حصار و ديوار به پشت سر نگرم و نفرينم را در خنده اي ديوانه وار
بر چهره هاي مبهوت مسخره كنندگانم
چون صاعقه اي بي هنگام بشورانم و راه خود را از دامنه هاي
تاريك بر بيشه زار زرين پر مهتاب آغاز نمايم
اي روشنگر مغاره نشين شرق
با مشعل درخشانت كه از فتيله ي اولين برخوردها ، سايه ها را بر
سينه ي سطبر كمرها بيدار كرد بر اين سرگردان دره هاي تاريك
جلوه گر شو ! تا همسفران كور و نوميد از كنار كوه هاي
درختان با فريادي نامفهوم و كودكانه بخندند و چهره هاي
بي گناهشان در رقص كنجكاو مشعل بي آرامت با لبخندي شگفت
هويدا شود و پيشاني بي انديشه و مهتابيشان چشمان مضطرب
تو را اندوهگين كند
و الهام هدايت چون لرزشي تابناك از عمق وجودت چهره ي نيرومندت را روشن سازد
من صخره ي بي جمبش ساحل تاريكم
دريغا اگر دست رؤيايي مشعل پر دود مهتاب را از پناه
كوهساران در تيرگي فرو رفته بر من مي گرفت تا بيماروار سر به
لبخندي بلند كنم و همه ي بادبان هاي دلشاد را چون گماني گذران
ازپيشاني خويش بگذرانم
من در خويش مي گريم .... در خويش مي غرم
و با سوگ چشم هاي مبهوت صدف ها صدفهاي چشم ها
كه مرواريد پر بهاي انسان خود را گم كرده اند
و با سوگ درماندگي خويش به همه ي نعره ها پشت كرده ام
به همه ي ضربه هاي بيدار كننده سر خم نموده ام
من صخره ي تاريكم اي زردشت سرزمين هاي نامكشوف من
چه مي شد اگ در جامه ي ارغواني متلاطم از فراز پرستشگاه
خدايان باطل ، چون مشعلي كاونده ، نفس زنان بر من فرود مي آمدي
تا همه ي دامنه هاي بي عابر را به سوي دشت هاي روشن برانگيزم
و غم ايجاد تازه را بر لامسه ي مبهوت زندگي بلغزانم
و سرزمين هاي تازه را جون احساس هاي تازه از پشت
افق ها باورد حركت اين دانش شگفت بي تفسير احضار كنم
و كويرها را تا مرز سبز دريا ها فرمان رويش دهم
كاش فرود مي آمدي
تا اين صخره ي تاريك بشكند و خنده هاي محبوس من ، چون
كبوتران زرين صبحدم پرواز كنان بر شانه هاي تو بنشينند
كاش


كوچه هاي شعر

۳۶ بازديد
 

افق تاريك و دل تاريك
شب از جادوگران سكه باز اختران ، تنها
لطيف آسمان تسخير پاك آلاي ابري چرك و آلوده
خمش ، بار افكنديه ، تنبل ايين ، اشتران كوه خوابيده
افق خالي و شب بيمار
گره بگسسته زير دست پير ذهن
روان بر جاده هاي چرب هر دانه ز تسبيح ظريف ياد
گران پا مرغ كور خستگي از خاك چيدنشان
به دور چشمه سار چشم ، چشم آهوان خاطره ها
زده حلقه بسان قطره هاي اشك بر مژگان
كند در جاده ي دور صدايي ، گوش تيز ، اسب نجيب هوش
سواران ريزدش بر آبسار چشم و جويدشان ، نبيندشان
گره بگسسته زير دست پير فكر
سبك انديشه ها هر يك روان در جاده اي
چون زورقان از ساحل بندر
سپيده جو ، سياه سايه ي ترديد
نهد آهسته پا در بيشه ي وسواس
خميده ياغي اسبان افق از تشنگي دشت ها بر جدول دريا
غبار جاده ي مهتابشان آبشخور آلوده است
سگ شب پاسدار حادثه هاي نهان بر ساحل آسوده است
هراسان طفل دل پاي تپش از نيش خار موذي هر لحظه اش مجروح
دود شيب و فراز تپه هاي عمر را در جستجوي سايه خويش
رود تا بر فراز آخرين قله نفس گير و عطش در چشم
ببيند دور دست شهرهاي رنگ زندگاني را
ببيند بر سمند آرزو چابك سواري جواني را
افق تاريك و شب جاري
ز قلب صخره ي چركين و پير جهل
تراود زيبق آسا چشمه سار شعر
شتابد دست هر مصرع درون سينه هر دشت
دمد بر تكمه ي پستان هر دانه تب شهوت
گريزد دست هر مصرع به صندوق پر از الماس هاي ياد
شتابد پاي هر مصرع ميان كوچه هاي ساكت شهر بزرگ دوستي
تا خانه ي معهود
شتابد مرد هر مصرع درون بستر ممنوعه ي معبود
رود پيغام هر مصرع به شهر دودنك دشمني ها
شبان تاريك و شهر آرام
دلان از باده ي درد غريب خويش ناهشيار
گرفته كولبار عشق ها بار امانت هر يكي بر دوش
غمين در كوچه هاي شهر مي گردند
چو سرگردان يهودان ، كاسب آوارگي خويش
تپش ها هلهله افكنده خواب آباد شب را
مي رود تا آسمان ها چاوشي آه
هوس هاي بلند اميد كوته دست
كمند ماهتاب افكنده بر دندانه ي هر قصر
سر از پندار رنگين غرفه ها سرشار عطر و دود
دريغا اين تناور قصرها كوتاه
دريغا پنجه ها چالاكتر مي بود
غمان بسيار و شهر خفته در جنبش
به يورت خالي شب مي چرد كفتار پير روز
ز صندوق پر از سنگ و كلوخ خاطره ها مي رمد دست لطيف شعر
غبار شهر غارت ديده ي رؤيا
گرفته آسمان ذهن را تاريك
سواد منظر انديشه ها گم مي شود از چشم انديشه
سپيدي مي كشد بر شيشه ها و پله ها انگشت
سياهي مي زند در سنگ چشم خستگان ريشه