من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

گر من مسيح بودم

۳۳ بازديد
 

وقتي كه درد
از سرزمين غربت
از تپه ي بلند ميعاد مي ايد
وقتي كه درد
بوي غريب غربت دارد
و مرد درد خود را
با درد ناشناس تصليب مي سنجد
حس حقارتي با خشم
و نفرت كشنده اي از خود
با جان مرد درد گلاويز مي شود
گر من مسيح بودم
گر من صليب سنگينم را
تا انتهاي تپه ي موعود
بر دوش مي كشاندم
و زخم چارميخ
و چار ميخ درد
تصوير هاي دنيا را در چشمم
مغشوش مي كرد
ايا غرور مغرور و سربلندم
مثل عقاب پيري در اوج چرخ
آرام
با تشنج وحشت
آرام ره به گستره ي مرگ مي گشود ؟
و درد درد سهمنك گريه نمي شد؟
و دستهاي پاك گرفتارم
و دستهاي سرخ شفيعم
سوي نگاه سرد ستمگر
به التجا دراز نمي ماند ؟
گر من مسيح بودم بر تپهي صليب
بر تپه ي شكنجه شقاوت درد
بر تپه ي تحمل برتپه ي تبسم ايا
خورشيد صبح
كه ميش هاي گرسنه را
سبزاي پهن جلگه عطا مي كند
و چشم هاي خشك مرا
در شبنم زلال شقايق مي شويد
پاهاي ناتوان ايمانم را
در باتلاق هاي پشيماني
يك لحظه سست نمي كرد ؟
و آهوان رعنا بر آبشخور
در من قساوت خون
خون و شكار را
ايا دوباره زنده نمي كردند؟
ايا دوباره پهنه ي آزادي
آن كوچه هاي انبوه با چشم هاي باز محتضر
مشتاق ايه هاي درخشانم
آن چشم هاي مضطرب كودن
لب هاي نيمه باز حيرت زده
آن عاشقان مبروص
مشتاق يك كلام تبرك
مشتاق لمس شافي دستانم
آن دشت هاي ملتهب
مشتاق بوسه ها به كف پاي پاك من
آن ساحل زمردي اردن
با دختران گازر جنجالگر
ايا مرا فريب نمي دادند
تا لحظه هاي ‌آخر بار امانتم را بگذارم
تا فيض درد را به آسان بسپارم
تا خنده هاي وحشي شيطان را
در قصر با شكوه فلك ها طنين دهم
تا دوست را
اگر چه در آشوب درد رهايم كرد
تا دوست را آري
غمگين و شرمسار ببينم ؟
گر من مسيح بودم
يك صبح مي توانستم
بي چاي داغ مطبوع
سيگار صبحگاهم را
از پشت ميله هاي فلزي پنجره
با ياد خوابهاي سحرگاه گل كنم ؟
گر من مسيح بودم
ايا گل شقايق سيرابي
كافي نبود
تا با صليب و درد شلنگ انداز
از تپه سوي دامنه ي سرخ رو كنم ؟
بار من از مسيح
سنگينتر است
او با صليب چوبي تنها يكبار
با ميخ هاي آهنيش در دست
تن را كشيد سوي بلنداي افترا
او با صليب چوبي و دشنام دشمنان
با كوه سرنوشت گلاويز بود و من
من خود صليب خويشتنم
من خود صليب گوشتيم را يك عمر
سنگين تر و مهيب تر از خشم هاويه
در كوچه هاي تهمت با خويش مي كشم
او را
دشنام دشمنانش مي آزرد
اما مرا تنفر ياران
و لعنت مداوم روح خويش
او
فرزند روح قدسي بود و من
فرزند بازيار غريبي
از بيخه هاي تشنه ي دشتستان
او تنها
يكبار مرد يعني
پرواز كرد و من
روزي هزار مرتبه مي ميرم
درد من از مسيح سنگين تر است


ياد و باد

۳۴ بازديد
 

از انفجار قطره زماني گذشته بود
از انفجار قطره كه دريا
از انبساط سبز روح بهار كه صحرا
گلهاي سرخ دامنه را ديديم
مست بلوغ سرخ طراوت
كه اشتران قافله ي قاچاق را
آن گونه سهمنك
با رقصشان گرفت كه دشمن فرا رسيد
ما تا انفجار نبض
تا احتراق داغ شقيقه ها
تا اضطراب لحظه ي موعود
رفتيم
تا جنگل طلايي ارژن
تا جنگل بلوط
كه ديديم
دود
و ز ماورا دود و درخت و زغال
الار عاشقان
چنگ بلند بارانش در دست مي سرود
اي عاشقان خسته
اي قوچ هاي تشنه تنها سرگردان
كه نامهايتان
و عكس تير خورده ي قلب شهيدتان را
بر كنده هاي تناور حك كرده اند
افسوس ! در ولايت دنيا
هيزم شكن سواد ندارد
اينست
كه عاشق
بايد كه يادگاري ها را
زين بعد بر رواق باد نگارد


كاغذ

۳۳ بازديد
 

مرا به سفره ي بي نان خوي مهمان كن
مرا به مائده ي خام نام سفيدت
مرا به خانه ي بي خانه و در و ديوار
مرا به خلوت بي دشمنت بخوان اي يار
مرا به زمزمه ي بي صداي افسانه
كه نرم مي چكد از چنگ بيت هاي بلند
مرا بخوان كه به محراب معبد پاكت
نماز واجب شعري را
به سجده سر بگذارم به مهر باطل عشق
مرا ببر به هياهوي شهر مرموزي
كه ارث برده ام از بهت باير اجداد
كه ناشنفته و ناخوانده مانده و مانده هنوز
كه من به سايه روشن گرگ و ميش
ربودمش ز كلبه ي ملعون چه مبروصم
مرا به باير پر انتظار سيلابت
كوير تشنه ي سيلاب شعر سيلابي
مرا به راندن گاو آهن مدادي دعوت كن
كه شعر خرم گندم را
كه مثنوي هزاران مني گندم را
به پهنه ي كوير تو
بي باران بفشانم
تو عزلت تمام رسولان روزكور
تو غربت تمام شب آوازان
تو از رواق هاي دروغ آوران سودايي
تو از تمام ارسطو بزرگتري
مرا نجات بده
مرا ز كوچه ز ميدان
مرا ز ده ز بيابان
مرا ز راست ها كه دروغند
مرا ز عشق كه آغاز نفرت است
مرا ز نفرت
مرا ز عاطفه حتي نجات بده
مرا رباط سفر هاي خانگي
مرا رباطبيابان خانه باش
مرا
كرانه باش
بهانه باش
من از تمام خيابانها
از چار راهها
من از چراغ قرمز قانون
حتي
با اسب تاخت كردم
كه آشتي بدهم باد و دود را
كه آشنا بكنم سينه را به دود و به باد
اما دريغ
بهار
اي بهار من
اي كاغذ اي سفيد
كه من تمام گناهان شهر را
كه من تمام بذر گناهان شهر را
به دشت پاك تو
با دست پاك پاشيدم
تو بار مهرباني داري
مرا رها كن از اين بختك سياه
از اين شب سربي
كه رو به سقف سكوتم به وحشت افكنده ست
مرا رها كن از اين خشكسال خواب و خيال
مرا به سفره ي بي نان خويش
مرا به نان سفيدت به شير تازه ي ميش سفيد بي قوچت
مرا به آب
تشنه ام آخر
مرا به آب سرابت
مرابه شتنگي جاودانه مهمان كن


شوريده واري ديگر

۳۳ بازديد
 

گم شدم
از رباط ازدحام دوستانم از يگانگي
از ديار و ... شهر ؟ كه نداشتم
كوي ؟ هم
كوچه خواب بود
و چراغ هاي بي شمار
هر كدام اشاره گر به گوشه اي
سمت اهتزاز من كجاست
با اشاره ها هزار ؟
خانه ام كشتي بر آب بود و خراب
من كجاييم ؟
ماهيم
گم شدم
از ديارم از درخت آسمان من كدام ؟
كو ستاره ام ؟
آفتابم ؟
آفتابه
من كجاييم ؟ كجاست
كشورم شهر كوي كوچه خانه ام ؟
خانه ي شماره ي ... شماره ام كجاست ؟
بي شماره ام
بي شمارگي جواز دفن نيست ؟
گم شدم از كنشتم از كتابم از كتم
گم شدم
از شعاع انتظار سرزنشگر زنم
گم شدم
از توانم از تنم
گم شدم از اين و آن
گم شدم از او از آنها
گم شدم از شما ... از تو هم
گم شدم از ديارم از درختم از اتاق
از اتاق ميهنم
از مربع پلاستيك صندليم
از مربع از مكعب از كره
گم شدم
از خودم
گم شدم


شايد

۳۴ بازديد
 

ارواح
از باد ها پياده شدند
وقتي كه باد مي خواند
از كومه هاي ساحلي مغشوش
شايد حكايتي
با بادهاي وحشي باشد
كه مي تواند بركت را بيشتر
به كلبه هاي ساحلي ارزاني دارد
شايد
با بادها حكايت تلخي ست
كه مي تواند يكباره
انبوه ماهيان را
مرده به روي آب برانگيزد
شايد از بادها
مردي بزرگ
مردي نجات دهنده برخيزد
شايد
با بادها حكايتي ست
شايد كه بادها
بادند


جاده يعني

۳۷ بازديد
 

جاده گفتي يعني رفتن ؟
جاده يعني تكرار همين واژه ؟
دريغ
دوست دانايم دانا باش
كه حقيقت بس غمناكتر است
جاده رفتن نيست
كه تو بتواني با آساني
چند كمند
سوي آفاقي چند
از پي صيد ابعاد زمان اندازي
كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا...
كه به بند آري ‌آهوهاي چست زمان را
جاده رفتن نيست
جاده مصدر نيست
جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
جاده يك صيغه كه تكرارش
گردبادي است كه با خود خواهد برد
كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست
جاده طومار و نواري نه و جوباري
جاده يعني رفت
رفت
رفت
همين


اين

۳۵ بازديد
 

هر فرود خنجري
از صعود خون كنايتي است
مرد
اين عروج نيست ؟
تا رسالت ترا كتيبه اي ؟
هر صعود خون
از فرود خنجري اشارتي است
اين سقوط نيست ؟


سخني فتوايي

۳۴ بازديد
 

خيابانهاي بزرگ شهر
در پياده رو
كه سخن بسيار است
كه سخن از بسياري گوش آزار است
گوش
هم بسيار است
در خيابان آري
سخني رانده شد
اما
هيچ گوشي نشنيد
هيچكس
حتي همپياله ي شب مي خوارگي هر شبه نيز
سخني مرموز
مرموز اما ساده
سخني ساده
مي خندي ؟
سخن ساده چه كاري؟
مي گويي ؟ اما
سخن ساده شك مكن
كاري مي كرد مي شنيدندش اگر
سيل مست ويرانگر ؟
گفتي ؟ نه
سنگواره حكمت ؟ جلگه ي هشياري ؟
دشت هموار ادراكي چوپاني ؟
نه ! نه ! نه
سخن اما آري
گرچه نشنيدندش سخني بود
واژه اي مثل دريا
كه هم آميزه ي آرامش و رامش
كه هم انگيزه ي توفان و تلاطم
كه هم افسانه ي بركات و بلا ها بود
سخني بود و آشوبگري
حتما
كه دلي را مي آشفت
مي شنيدند اگر
يا دهي را
يا دنيايي را
يا
سخن گنگ پياده رو شايد با اشباحي
خوابگرداني مهجوراني سالاراني شايد
كه پسينگاه
سينه ديوارها را از مهر و كين
وز غرور و غيرت
خالي كردند
و به جاده ي بدرود
سر نهادند به كوه ي زين
و سواران ديگر و پياده هاي ديگر
از پي شان
چون من
سخن گنگ خيابان شايد با شاعر نوميدي بود
شاعر بيماري لرزان از برف از سرما
از خفت از حرف
شاعري ديوانه
كه همه اوراق ديوانش را يك شب
هيمه ي خشك تنور ياران كرد
شعرهايش را سوخت
تا تنوري را گلدان كرد
سوخت
بعد شعري گفت
گل ميخاك زيبا
گل نرگس زيبا
سفره گر گلزاري باشد
گل نان زيباتر
گفت
و نگنجيدش در باور وقتي ديد
كه صميميت صحرايي او
شوخي افزار عميق انديشان شد روز دگر
در خيابان بوديم
در پياده رو
زير رگباري تشويش انگيز
كه به جاي گندم
چتر مي روياند
و به جاي گل گل
و از اين رويش بي حاصل
آسمان وسوسه مي شد كه ببارد
و آدمي وسوسه مي شد كه نكارد
زير رگبار
كه گل هاي پژمرده ي خشكي را
از درختان تن ما مي چيد
و پياده رو
نتهاي قدم هاي مشوش را
سيم حامل بود
و بهار
در پر خيس پرستو ها
در جلگه اي از اينجا دور
خوش خوشك مي شد از خواب گران بيدار
و به ژرفايي نزديك طراوت را
ريشه در كار نشخوار
وز تب تازه ي بالندگي اعصاب درختان متشنج
در دو گامي بهار
آري
زير رگبار
در پياده رو تشويش و تردد
در پياده رو غوغاي بي انگيزه
كه نمي ديدي خود را
چون هزاران را ميديدي
سخني رانده شد
اما نشنيدي
سخني شايد وعده ي ديداري
سخني شايد
جامي بدرود
درودي
سخني شايد خوابي بي رويا در بستر راه
سخني رانده شد آري
من شنيدم گويا
فتوايي بود
به حدوثي
به ظهوري گويا ايمايي بود
سخني
به رسايي سكوت
گر چه غوغايي بود قطره اي بود
شنيدم ديدم اما دريايي بود
من شنيدم
پاسخي بايد مي دادم يا نه
من ندانستم
من همين ديدم دستم را
كه به جيب بغلم
و شتاب آلود پرتاب غريب قلمم را
در جوي گل آلود
چه شتابي
كه تو گويي قلمم
آن دم
لانه ي مدهش جرثومه ي طاعون بود
يا تو پنداري
زخمي از خنجري از دستي نامريي بر سينه ي من شد باز
و جهش را قلمم خون بود
من شنيدم
آري سخني فتوايي ... ايمايي


هنوز

۳۴ بازديد
 

آري هنوز من همان سوار بي اسب صحراهاي فراموشم
و روح چهارپايي كه دنبالم مي كند
فقط از قلز طلسم آويخته در گردنم مي هراسد ، وگرنه
آري ، هنوز من
همان سوار سرگشته ي صحراهاي ما بعد انفجار م
كه بي هراس از عقرب هاي بزرگ زرد
مي كوشم
تا رد سومين بمب عمل نكرده را
در ماسه ها بگيرم
و روي پاپيروسي ،‌ باطل السحري
براي روان بيمار جهان بنويسم
آن گاه
اسب سفيد باستانيم را به سوتي فرا بخوانم
از ميان خاكستر سرد زمان


ترانه ها

۳۹ بازديد
 

1
اگر دلت بخواهد
با هر ترانه به گريه ات مي اندازم
تو شمعداني هاي ليوانت را سيراب كن
اما من دلم براي ككتوس هاي خودم مي سوزد
2
تو در ايوان و تالار كوچكت بگرد و طره به هر سو بيفشان
من در صندلي چرمينه پوشم نشسته ام
تو به گلها و تفلون ها فكركن
من به موها و بوسه هاي پنهاني
اما
اين عصايي را كه روزگار به دستم داده
روزي
روبروي سرايت مي كارم
تا فقط شعر
و گاهي رطب جنوبي بدهد
و چكاوكي كه بالاي نخل سبز بخواند
3
اين همه به شعرها فكر نكن
روزي ، مثل موهاي من
سپيد خواهند شد
كمي به دست من فكر كن / كه به جاي قلم
حالا عصايي با خود مي گرداند
مثل سربازي برگشته از جنگ
كه قفط زخم بزرگ سر خود را
هديه ، به خانه مي آورد
4
افلياي به صحنه برگشته
يهوده مگو كه مرده بوده اي
يا به قول رمبو :‌ چون مرمي سپيد بر آبها شناور بوده اي
از لب هاي سرخ زنده ات چيزي نمي گويم
اما گوش هاي تو مي گويند
كه از شور ني لبك شبانان بيشه ها غش كرده اي
پس
اين همه از بدگماني هملت
به حيرت تظاهر نكن
5
مگو كه نمي داني چه مي خواهم
هر چند مي داني چه مي گويم
وقتي به ترانه ها گوش مي كني در متن حواس پرتي مهمانان
گل هاي زرد پرده هم
سرخ مي شوند و سر به زير مي اندازند