من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

خط ها و نقطه ها

۳۵ بازديد
 

هزار بارو هر گونه راه بيفتم به هم نمي رسيم
هزار بار از هر جا
در هندسه ي عشق خط ها
يا متوازي اند يا متقاطع
يا تنها رها در هوا
بن بست نيز برگشت است
جايي براي آرميدن نيست
وقتي براي آرميدن نيست
در دو قطار موازيمي رويم
يا
موازي بر مي گرديم
در يك قطار من مسافر يك سمت ام
و تو مسافر سمت ديگر
و
موازي مي رويم
از ايستگاه يك روستا كه راه بيفتيم ، اين طرف زمين
در روستايي آن طرف زمين به هم مي رسيم و عبور مي كنيم از هم
تا به هم نرسيم
بن بست نيز برگشت است
در هندسه ي عشق ، فصل ،توازي است
در هندسه ي عشق وصل از هم گذشتن است
در هندسه ي عشق اصل ،‌ هرگز به هم نرسيدن است
بن بست نيز برگشتن است
در چرخ فلك كودكي
مدام با هم و بي هم رفتيم
در چرخ فلك جواني ، مدام بي هم
از هم عبور كرديم
در دواير پيري اما
به هم مي رسيم
بشارت پاياني هم
همين جدا ندا مي شود
در دويار پيري
چه يك دايره در هزار
چه هزار دايره در يك
آن قدر تكرار مي شويم
تا به هم برسيم در يك نقطه
در هيچ


نيچه

۳۲ بازديد
 

اما
تو كه مرده ي او را به عابد بياباني نشان دادي
كنون بنگر چه گونه مسيحايي
از لاشه ي بزرگ بر خواهد خاست تا دوباره انسان را
مسحور رنگين كمان خدا كند
نه ! اين جنازه كه از گردنه ي باستاني رهزنان بر مي گردد
نه يكي از قربانيان كه لاشه ي سالار گردنه هاست
همو كه لاظخوران هم به لوش لاشه اش رغبت نكردند
اما اين زنان رنگين لباس را بنگر
كه چه گونه سر ويرانش طواف مي كنند
و دل عاشقاش را در سينه ي دريده اش مي جويند
تو كه باز از مرده ي او مي گويي
بگو چرا از لوسامه ات نمي خواهي تا مانند همنام خود
نادختري هرودوس
يك دور روبه روي تو برقصد و پاداش را
سر بريده ي سقراط را در تشت طلا بخواهد
بگو !‌ ديوانه ي فرزانه
تو كه تمامي فرزانگان را
كرمينه ي تناور لاشه هايشان مي خواندي


با ماه

۳۶ بازديد
 

نه ، ديگر سبز نخواهي بود اي هلال خشك ساعت 79 از هزاره سوم
و سبز نخواهي شد ديگر
بر ماسه زار گورستان چكامه هاي چكامه ها از پي
آن گون كه در قرن هاي كولي
در بركه هاي غرناطه
اي ماه ، ماه ، ماه
اي برگ زرد خشكيده چسبيده به سقف پوك فضا
آنجا چه مي كني
تو ، بي طنين غزل هاي لوركا
چه مي كني تو آنجا
اي ماه اي داريه ي پوسيده ي كوليان منقرض فردا


وصف

۳۲ بازديد
 

ناشي نيستن تا ندانم
ماتيك تيره اي كه لبانت را جگري تر كرده
هارموني چشمان و گيسوي نيمه حناييت را به طنين مي آورد
تا سپيدي چهره ات سكوت سپيد شعر باشد
ناشي نيستم تا ندانم
در غنج لباس و رفتار سبكسرانه
چه مي پركني در فضا
كه اگر اين گونه بود
پروانه اي بودم كه شكوفه هاي به را نمي شناسد


دو نيمه غايب

۳۴ بازديد
 

دير است نيامده اي
تا ، شايد آمده باشي
آمده باشي
و اين ميز و صندلي ها رابا خود به خانه ببري
و روبروي كسي بنشيني كه حرف هاي تو را و تو را خوب مي فهمد
اما تو
هرگز او و حرفهاي او را نمي داني
و اين
همان داستان هميشگي است


صداي گمشده

۳۲ بازديد

 

گهگاه اگر به سمت هجاهاي دودزده وا مي چرخيم
از ترس آن است كه
طنين جوان ولوله ي رمبو را در سفينه هاي كهنه برده فروشان
بيهوده جا گذاشته باشم
صداي تو اما
همواره از آفاق دور اينده طنين خواهد افكند
اين است كه هنوز
با تير كمان كودكي است در جنگل ها
در جستجوي طوي پيري هستي كه نه تنها پرهايش كه صداي
سبز آهنگش نيز زرد گريده
اما هنوز نام يك ناخداي يك چشم و يك پا را
تكرار مي كند


منهاي بيست و چند بهار

۳۲ بازديد
 

چه خوب است لبخند تو تا با آن
به دنيا كه نمي شود به خودم بخندم
چه خوبند چشم هاي تو تا
با چشم هاي تو
به خودم كه نمي شود به دنيا نگاهكنم
مي كنم
اما
ناگاه
هفتاد سال آوار مي شود ميان من و تو
منهاي بيست و چند بهار
و ميان چشم ها و لبخند تو
كه چه خوبند همچنان
و من
كه ديگر هيچ چيز
نه مي بينم
نه مي خواهم ببينم


به خاطر شدن شاملو

۳۵ بازديد
 

در اين باغ كوچك چرا
چرا صداي تبر قطع نمي شود چرا صداي افتادن ؟
تا كي به سوگ سروها بنشينيم تا كي به سوگ صنوبرها
در اين باغ كوچك مگر چند سرو صنوبر هست
كه دندان برنده ي تبر از شكستنشان سير نمي شود ؟
ديري نيست همين جا
سه سرو فروغلتيده داشتيم
غزاله ، مختاري ،‌ پوينده
چرا دوباره صداي تير ، پس چرا ؟
پريروز گلشيري
ديروز رحماني
امروز احمد شاملو يعني هفتاد سال شعر مجسم
تا كي ، پس تا كي
اين سروهاي زنده اين بانوان فرخنده مريم ، سيما ،‌ فرزانه ، ايدا
در سوگ سروهاي خفته سياه بپوشند
و دل هاي صنوبريشان را
در اشك داغ به گرسنه ي ابدي ، خاك بچشانند
بس نيست ، نيست ديگر مگر چند سرو صنوبر ؟
دندانت بشكند تبر
احشايت بپوسد خاك ! خاك خاك بر سر
اما صداي تبر قطع نمي شود
در خواب و بيداري صداي تبر قطع نمي شود
و باغ كوچك ما مي لرزد در خويش و مي گريد در خويش


ديدار پنجم

۳۲ بازديد

چه نگاه كني چه نه چه بخواهي چه نه
اين شم من است كه ترا سر مي كشد
اين نگاه من است كه با هر تاب طره ات
سپيده اي از ماه ي رموك مي دزدد
نه حيرت گيل گمش ن دل شكسته ي حافظ
شانه اي كه در گيسوان تو پارو مي كشد
قايقي را به ظلمات مي برد
كه تنها سرنشين چشم جهنمي من است
چه نگاه كني چه نه چه نخواهي چه
سرانجام
همان سپيده هاي ماه رموك مقصد همه ي سفرهاي دوزخي است

ديدار چهارم

۳۳ بازديد
 
من اگرچه ديو سنگ فرسوده ام
در گذر گردبادهاي ماسه
تو اما
آن شعبده باز بي رنگ و حجمي
كه از هفت لايه ي ديوار چين عبور مي كني
تا پرتو گرمي از حس
بر تاريكي هاي من بتاباني
و برزبان سوخته ام شعرهاي شبنمي فراخواني
من اگرچه ديو سنگي فرسوده ام
در سينه چيزي دارم كه از حرارت حضور تو ياقوت شده است
اين است كه
از پشت هفت كوه سياه
مي بينمت كه به سمت من مي ايي
و همچنان هقيق مي سايي در كوره ي نگاه
ازجان من و آن تكه ي پن