ما
هفت تن
جمعيت عظيم ايالت عشق
در جستجوي شاهي
از دودمان عشاق
راهي شديم
.......
از عزلت تمام جزيره ها
از غربت تمام بيابانها
و انزواي هر غار
بگذشتيم
.............
از جاده قديمترين كتب
پيران هردياري را پرسيديم
به مخنقاي مدفون هر ويرانه
سر زديم
با قلعه هاي ممنوع
پيوستيم
در كوهسار پر خطر
در لانه ي پلنگان
بيتوته كرديم
از جاده هاي بز رو
لغزيديم
اما تمام ريش سفيدان
و ايينه ي مقعر صدها قاف
و الواح بس كتيبه ي مكشوف
و عابدان زاويه ي اعتكاف
نام عشيره هاي كهن
و دودمان هاي كهن تر را
از ياد برده بودند
.............
گفتند
شعر !
اما
شعر
با آنكه باغ وحشي بود از عشاق
جز نام هايي مبهم
يا وصف جانورهايي
كه جلوه ي غريزه اشان را
با ياوه نام عشق نهاده اند
دردي دوا نمي كرد از ما
..........
تاريخ
نيز تذكره اي غمناك
مي داد از قبيله ي عشاق
نه نوه نه نبيره
جز سرگذشت تلخ و تنهايي
بر جا نمانده از اين تيره
از جاده ي قديم روايت
رفتيم
پيران هر دياري را
پرسيديم
به ملتقاي محو هزاران رد آهو
كه هر كدام
از اخنقاي دامي
مي شد آغاز
و جمله باز
به مخنقاي دامي ديگر
بزرگتر
مي انجاميد
بگذشتيم
ما
هفت تن
جمعيت عظيم ايالت عشق
شوريده رنگ و نوميد
با تيشه ي سترگ فرهاد
و نعل اسب مجنون
برگشتيم
و... آخر تمام تكاپو ها
تدبير بي سرانجامي را
به مشورت نشستيم
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۶ ۳۵ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد