من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

طرحي براي صلح

۳۳ بازديد
 

طرحي براي صلح (1)

كودك

با گربه‌هايش در حياط خانه بازي مي‌كند

مادر، كنار چرخ خياطي

آرام رفته در نخ سوزن

عطر بخار چاي تازه

در خانه مي‌پيچد

صداي در!

ـ «شايد پدر!»


طرحي براي صلح (2)

شهيدي كه بر خاك مي‌خفت

چنين در دلش گفت:

«اگر فتح اين است

كه دشمن شكست،
چرا همچنان دشمني هست؟»

طرحي براي صلح (3)

شهيدي كه بر خاك مي‌خفت

سرانگشت در خون خود مي‌زد و مي‌نوشت

دو سه حرف بر سنگ:

«به اميد پيروزي واقعي

نه در جنگ،

كه بر جنگ!»


دستور زبان عشق

۳۷ بازديد
 

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي‌توان آيا به دل دستور داد؟


مي‌توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟


موج را آيا توان فرمود: ايست!
باد را فرمود: بايد ايستاد؟


آنكه دستور زبان عشق را
بي‌گزاره در نهاد ما نهاد


خوب مي‌دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي‌بايست داد


تو مي تواني ؟

۳۳ بازديد
 

من سال‌هاي سال مُردم

تا اينكه يك دم زندگي كردم

تو مي‌تواني

يك ذره

يك مثقال

مثل من بميري؟


سوگند

۳۳ بازديد
 

مردم همه
تورا به خدا
سوگند مي‌دهند

اما براي من

تو آن هميشه‌اي
كه خدا را به‌تو
سوگند مي‌دهم!


سفر ايستگاه

۳۳ بازديد
 

قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

 و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار ِ رفته ايستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌هاي ايستگاهِ رفته

تكيه داده‌ام!


هنگام رسيدن

۳۴ بازديد
 

اي آرزوي اولين گام ِ رسيدن
بر جاده‌هاي بي‌سرانجام ِ رسيدن

كار جهان جز بر مدار آرزو نيست
با اين همه دل‌هاي ناكام ِ رسيدن

كي مي‌شود روشن به رويت چشم من، كي؟
وقتِ گل ني بود هنگام ِ رسيدن؟


دل در خيال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ي راه است و من خام ِ رسيدن

بر خامي‌ام نام ِ تمامي مي‌گذارم
بر رخوت درماندگي نام ِ رسيدن

هرچه دويدم جاده از من پيش‌تر بود
پيچيده در راه است ابهام ِ رسيدن

از آن كبوترهاي بي‌پروا كه رفتند
يك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسيدن


اي كالِ دور از دسترس! اي شعر تازه!
مي‌چينمت اما به هنگام ِ رسيدن


نيايش

۳۶ بازديد
 

مبادا آسمان بي‌بال و پر بار
مبادا در زمين ديوار بي‌در

مبادا هيچ سقفي بي‌پرستو
مبادا هيچ بامي بي‌كبوتر


در اين زمانه

۳۴ بازديد
 

در اين زمانه هيچ‌كس خودش نيست

كسي براي يك نفس خودش نيست

 

همين دمي كه رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نيست

 

همين هوا كه عين عشق پاك است

گره كه خود با هوس خودش نيست

 

خداي ما اگر كه در خود ماست

كسي كه بي‌خداست، پس خودش نيست

 

دلي كه گرد خويش مي‌تند تار،

اگرچه قدر يك مگس، خودش نيست

 

مگس، به هركجا، به‌جز مگس نيست

ولي عقاب در قفس، خودش نيست

 

تو اي من، اي عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پيش و پس نيست

 

تو دست‌كم كمي شبيه خود باش

در اين جهان كه هيچ‌كس خودش نيست

 

تمام درد ِ ما همين خود ِ ماست

تمام شد، همين و بس: خودش نيست


اگر عشق نبود

۳۴ بازديد
 

از غم خبري نبود اگر عشق نبود
دل بود ولي چه سود اگر عشق نبود؟

بي رنگ تر از نقطه ي موهومي بود
اين دايره‌ي كبود، اگر عشق نبود

از آينه‌ها غبار خاموشي را
عكس چه كسي زدود اگر عشق نبود؟

در سينه‌ي هر سنگ دلي در تپش است
از اين همه دل چه سود اگر عشق نبود؟

بي عشق دلم جز گرهي كور چه بود؟
دل چشم نمي گشود اگر عشق نبود

از دست تو در اين همه سرگرداني
تكليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟


حسرت پرواز

۳۰ بازديد
 

ديري‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با اين‌همه در عين بي‌تابي صبورم

 

پيچيده در شاخ درختان، چون گوزني

سرشاخه‌هاي پيچ‌درپيچ غرورم

 

هر سوي سرگردان و حيران در هوايت

نيلوفرانه پيچكي بي‌تاب نورم

 

بادا بيفتد سايه‌ي برگي به پايت

باري، به روزي روزگاري از عبورم

 

از روي يكرنگي شب و روزم يكي شد

همرنگ بختم تيره رختِ سوگ و سورم

 

خط مي‌خورد در دفتر ايام، نامم

فرقي ندارد بي‌تو غيبت يا حضورم

 

در حسرت پرواز با مرغابيانم

چون سنگ‌پشتي پير در لاكم صبورم

 

آخر دلم با سربلندي مي‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاك گورم