طرحي براي صلح (1)
كودك
با گربههايش در حياط خانه بازي ميكند
مادر، كنار چرخ خياطي
آرام رفته در نخ سوزن
عطر بخار چاي تازه
در خانه ميپيچد
صداي در!
ـ «شايد پدر!»
طرحي براي صلح (2)
شهيدي كه بر خاك ميخفت
چنين در دلش گفت:
«اگر فتح اين است
كه دشمن شكست،
چرا همچنان دشمني هست؟»
طرحي براي صلح (3)
شهيدي كه بر خاك ميخفت
سرانگشت در خون خود ميزد و مينوشت
دو سه حرف بر سنگ:
«به اميد پيروزي واقعي
نه در جنگ،
كه بر جنگ!»
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد