من كولي

مشاور شركت بيمه پارسيان

من كولي

۳۴ بازديد
 

اي آبهاي روشن
در سنگ چال هاي خشك
اي آبهاي مانده ز رگبارهاي پار
چشم مرا صفا بدهيد
چشم مرا كبوتر در باد مانده را
در سايه سار ني ها
در بوته ها پنا بدهيد
دوست مرا كه وسوسه ي كاشتن در اوست
با موج هاي كوچك با قطره هاي سرد جلا بدهيد
اي برگ هاي سبز
اي ماسه هاي خيس
باغ شكوفه هاي پاي كبوتران
پاي مرا شفا بدهيد
من كولي ز طايفه وامانده ام
وامانده ام ز قافله
تنها ميان صحرا تنها ميان كوه
ميخ سياه چادر خود را مي كوبم هر شب
و ديگ هاي كهنه ي تنهايي را
زنگار مي زدايم با صبقل ترانه
و كاسه ي سياه شب را
با ماسه هاي گريه مي سايم
گرگان تشنه را
در كوزه ي شكسته خود آب مي دهم
نر آهوان كوهي رم كرده از پلنگ
بر دامن شفاعت من مي نهند سر
كفتارهاي وحشي
از شرم مهرباني من رام مي شوند
من كولي جدا شده از قافله
باد كبود پيكر خود را
در تنگه هاي ژرف وزش مي دهم
تا كبك هاي عاشق نقش و نگار
اين لوليان چابك گل پنجه را
از غنچه هاي سرخ دفك با خبر كنم
تا دره هاي خوشبو را
بيدار از گراني خواب سحر كنم
من كولي ز قافله وامانده ام
واماندگان قافله ي خواب ها
در يورت بي هياهوي من مي رقصند
روح غريب مجنون هر شب
با آهوان خسته ي بسيارش
در بي حصار خلوت من خواب مي كند
وز چشمه سار روشن رويايش
نخل خيال خرم ليلي را
سيراب مي كند
در هر غروب غمگين فرهاد
با بازوان خسته و پيشاني شكسته
از شيب سنگلاخي گلگون بيستون
تا سايه سار جلگه سرازير مي شود
شب از طلوع تيشه ي او چشمه گاه نور
و دره هاي تشنه پر از شير مي شود
در چشم من حكايت سركشتگي
و قصرهاي سوخته را مي بيند
آنگاه
با آرزوي تلخي كام خويش
و كاميابي شيرين
دستان استوارش را
مثل منار باز بر افلاك مي كند
من كوليم
سرگشته ي تمام بيابان ها
و عاشق تمام بيابان ها
با چادر سياهم بردوش
در كوچ جاودانم
از گوشه هاي دست نخورده
از تنگه هاي ژرف نشنيده بانگ زنگ
از قصه هاي شيرين با گوش ديگران
از سنگ از سراب
افسانه هاي تازه مي خوانم
اي برگ هاي سبز
دست مرا شفا بدهيد
تا بوته هاي نور و طراوت را
در غارهاي وحشت و خاموشي
به رشد آفتابي خويش
ياري كنم
اي آبهاي روشن
چشم مرا شفا بدهيد
تا از سراب هاي فريب آور
سرچشمه هاي روشن پاكي را
جاري كنم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد