من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

يار پنهان

۳۳ بازديد
 

غير از آن ده ها
كه سبد سبد مي برند شعر ها
به رؤياهاي خود
و بازار پر حرفي ها
يكي
در جايي بي حرفي
نشسته كه نه از من مي گويد با من
نه از من با خود ،‌ نه
غير از همه ي مردگان و زندگان
زنده دلي دارم جايي
كه با عصب هاي خود براي من ژكت مي بافد
و من از تپش هاي او براي خودم طبلي
غير از همه ي ديوانها
من دفتري دارم جايي
كه همه ي شعرهاي مرا خود / در خود مي نويسد


شاهدها

۳۳ بازديد
 

عريان مي روي در آب
و گمان نمي كني كه زلال رونده شهادت نخواهد داد
و قويي كه از شش متري تو مي خرامد
لال و بي رؤياست
اما خيال كرده اي
نيلوفرها از پشت نيزار مي پايندت
و شب كه به خانه برگردي با لبان كمي خونين
او خواهد گفت كه
بي گمان تو آب نخوابيده اي و فقط تمشك نخورده اي


درنگ در سفر

۳۷ بازديد
 

تندتر از اين هم كه براني
مي تواني عبور زمين و ساكنان حيرت زده اش را
زير ركاب خود ببيني
فرق تو اما
با اين قطار ديوانه چيست كه انگار سگ ها دنبالش كرده
تونلي در تونلي مي گريزد
از پنجره ات هم هر قدر كه تند براني
مي تواني اين رنگين هاي خندان را ببيني كه دست تكان مي دهند
سفر به خير
فرق تو اما
با اين آمبولانس پرده كشيده چيست
كه به سنگي ترين شهرهاي جهان مي رود ،‌ انگار كه از زلزله اي نيامده ميگريزد ؟
ساكن تر از اين هم كه باشي
مي تواني عبور رنگين فصل ها را
ز حاشيه ي حصار دير ات ببيني
كه سالي سه بار به تو اجاق و انگبين و گندم مي دهند
و سالي يك بار ليمو و برگ قهوه اي


حالا هم

۳۴ بازديد
 

ترديد ندارم همين جا بود
كنار كنده ي از بن بريده ي همين بلوط
كه حالا جراثقال ها
كارخانه ي شقايق كشي كنار جيك خانه ي جوجه كشي راه انداخته اند
حالا هم تو كمي دير آمده اي فقط و مي گويي
تقصير خروس نبود
آخر سرش را بريده اند
و ساعتم هم .... كه ندارم
اما گلزردها و چكاوك ها
يك سره به صداقت تو گواهي مي دهند
و رگ هاي من هم
حتي حالا كه رفته اي
با آن ابرك سفيد مثل ريش چيني ها
بالاي حجم سفيد جاري ات جاري ، نم ريزان
اما تو اي چكاوك اي نواده ي آن خواناي بالايي قديم
تو شهادت بده كه من
بوسه اي نگرفتم به لبانم اشاره نكن
فقط كمي تمشك وحشي خورده ام
و باد
كمي گرده ي نرگس به چشمم ريخته


آواز پسامدرن

۳۴ بازديد
 

شلنگ بينداز شاعر
و روي مصراع هاي در هم خليده ي خود برقص
ديگر
رؤيا براي ما تره هم خرد نمي كند
تا چه رسد به برگ هاي معطر نعنا
ديگر خيال هم براي ما تربزه خرد نمي كند
تا چه رسد به برگ هاي تازه ي ريحان
خدا به قايق هاي تاريك به جزيره هاي بي نام سفر داده شده تا
شلنگ بينداز شاعر
انگار كن تمام كودكان افريقا و هند
سير كباب جگر طاووسند
انگار كن امريكا
توطئه نمي كند به مغز و لباس يهودان
يا انگليس به لباس قديسان جهان
و ژاپني ها از اين پس ماشين ها را
با آب اقيانوس مي سازند نه جگر زليخاي زمين
و در خيابان هاي تهران رودهانه هاي زلال جاري مي شود
شلنگ بينداز شاعر
و روي مصراع هاي در هم لقيده ي خود برقص
اما
اين چوب هاي پوسيده زير بال پروانه ها هم دوام نخواهد آورد
تا چه رسد به پاهاني ديلاق تو
شلنگ بينداز شاعر
انگار كن كه كويرها سراسر چمنزار هاي بهشتند
اما خدا براي ما تره هم خرد نخواهد كرد
و انسان
يكسره گرگور سامسا است
و تو اگر خودت را بكشي هم
نمي توان از اين ميز ميان پذيرايي بالا بروي
تا خرده نان فانتزيي به شكم بكشي
با اين همه شلنگ بينداز شاعر
و چون سگان آبي
هيزم به راه نهرها انبوه كن


شكل حضور و اتفاق

۳۴ بازديد
 

مرغ شكسته بال از ديروز
بر شاخه اي كه از مفصل از كنده اش گسسته
نشسته
تا شكل خواب ديده ي خود باشد از باراني
كه از پريروز بر بال اش
و برگ هاي ساكن بي حس و سنگ زنجيرك بسته
مرغ نشكسته بال از بيست روز
بر بيضه هاي گرم ا ش
خوابيده بي قرار ، دلواپس
تا شكل خواب كركين اش را بسازد نديده
و پاسدار چهار آواز پس فردا باشد
و هشت پرواز پسين فرداها
خوابيده قلوه سنگ سفيد پايين از هيچ گاه
كنار خواب شيطنت كودك
كنار لبخند موذي بر لب هاي كوچك
تا شكل بيضه هاي خاكستري تپنده باشد آن بالا
و شكل ساقط چهار آواز و هشت پرواز
اين پايين


ديدارهاي ساحلي

۳۳ بازديد
 

زن هاي ساحلي به زبان سواحلي حرف نمي زنند
به زبان مس و قلع مي گويند
و همين كه ديگ هاي شسته را
از آب شور دريا خالي كردند
اجاق هاي كومه ها گر مي گيرند
و خشم نثار كودكان باريك مي كنند
و اشتهاي بي كرانه
زنان ساحلي به زبان قلع هم نمي گويند ديگر
به زبان گوشت مي گويند كه در خانه نيست
در زخم هايي است
كه كودكان باريك از آنها بر خشت مي افتند
و قطار مي شوند سوي ديگ هاي بي ماهي
زنان ساحلي به زبان عشق نمي گويند كه در كومه نيست
به زبان مرگ مي گويند كه مردان سوخته را شب ها
با دهان هاي گردابي مي بلعد


ترانه خيس خورده

۳۴ بازديد
 

چشم تو آبي نبود نام تو آبي بود
كه آن همه مرا به جستجوي نام خودم ميان اين همه درياچه هاي مرده سرگردان كرد
هر زن اگر
درياچه اي بوده يا نگيني آبي در انگشتري
حساب كنيد من
به گرداب چند درياچه ي مرده
يا در انگشتان چند زن آبي غرق شده ام
نام مرا نام تو ديوانه كرد
و آن چه يافتم آخر كار نه فيروزه بود نه زمرد كوه هاي شرق
چخماقي بود
از جنس آتش هاي كيهاني
كه به ژرفاهاي گم درياي فارس
خيس خورده و مرجاني شده بود
جنس من آبي نبود نام تو آبي بود


شاخ قوچ و ناخن من

۳۵ بازديد
 

قوچ پيشاهنگ
شاخ هاي ستبر برگشته ي تو
آب هاي منجمد شده ي درون تواند
هر بندي تجسد سالي
از چند بركه آب خورده اي
و چند گلوله ي به خطا رفته
ميانه ي اين بندها را شيار زده است
خوشا به حالت
تو از اين معما هيچ نمي داني
موهاي من
شيهه هاي منجمد شده ي قلب تازيانه خورده اند
و ناخن هايم را
پلنگ هاي ماه گير
كه از آبخور جگرم فرا جهيده اند
سنگ شده اند ميان قله و ماه
سپيدي گردن كدام آهو
بر من تابيده ، پري زده ام كرده
از چند چشم رموك
اين همه غرق شبنم شده ام ؟
بدان به حال من
كه از اين همه معما هيچ نمي دانم


قرن سيلاب چيزها

۳۵ بازديد
 

كه بادها ديگر اردي بهشت بار نمي كنند
كه قافله بي نافه مي رود از تبت
و شعر
پنهان مي رود از حافظ در شمشادها
قرن سكوت پر از هياهو كه پيامبران مي گريزند از كوه
و بو
اعلام خطر نمي كند به آهو
قرن اعلام مرگ شب از ويروس روز
و انحلال روز
در زهر تابناك شب
كه جا عوض كرده اند چراغ و كوكب
قرن خونريزي شديد فلسفه
و بند نمي ايد به هيچ تدبير
خون از دماغ اشراق
و چيزها و اخبارشان
چيزي شبيه زلزله و سيل ،‌ در خانمان عاطفه
و فكر
كه از كرده شان ابا مي كند
و چشم
كه نمي خواهد ببيندش ديگر
اينگتنازيوي فرورفته در شاخ ورزو را
و ايگتنازيو سيلونه كه مي گويند
جاسوس موسيليني از آب درآمده
و براردوي قهرمان چه فريبي خورده
و اجتهاد مي كند قاتل بي سواد قلم كه
تمامي شاعران بايد بميرند
در گردنه
كه بادها ديگر
اردي بهشت بار نمي كنند
كه شعر نمي نويسد ديگر دست
و دست نمي دهد شعري
از مژگاني خيس و مست
قرن
قرن چه افتاده است آخر بگوييد چه افتاده است ؟