من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

پند

۳۴ بازديد
 

صخره لم داده است و ران افكنده بر ران پاي رود
چون زني زير نگاه تشنه ي دزدانه ي مردي
چشم در خوابي دروغين بسته تا بنوازدش خورشيد
هوش در وهمي فريبا بسته تا بفشاردش بر خويش، خاك
خارش هر دانه ي شن را
رنگ مي بازد تنش چون چشمهاي از جنبش ماهي
ساقه اي سيراب و سبز
با هراس عاشقانه پنجه مي ساي به پهلويش
مي تراود در تنش تك قطره هاي شرم و شوق
سايه اش در آب و سيرابست
پيكرش اما نفس بگرفته از عطر و عطش
خارشي در اوست جاري ، شهوت آميز
لعل در او نطفه مي بندد
ريشه در او مي دواند پنجه ي مرجان
مي زند در او جوانه ساقه ي ياقوت
پرورش مي يابد از هر قطره ي خورشيد
ضربه ي منقار باران چشمه در او مي گشايد
مرغ لذت مي زند در چشمه اش پرپر
در كنارش چك چم تك قطره هاي آب
كه ز چشم سبز برگي مي چكد در رود
از زبانش قصه مي گويد ، دلش را مي كند بي تاب
اين سكون ترد خواب آميز را
تيغه ي الماسگون تيشه اي ، اي كاش
آنچنان كه ميوه اي شاداب زير زخم دندان مي دريد از هم
وين رگه هاي پي آسا را
كاش تيغ ناخني وحشي و تشنه مي بريد از هم
در گذرگاه هزاران چشم
لانه ي پنهانشان گرداب ناف مرمرين روسپي ها
در تپش گاه هزاران دل
گرمگاه لرزش جاوديشان در شعله خيز سينه هاي مست
در گذرگاه هزاران لب
حرف هاشان ايه هاي روشن انجيل
چاره ساز ديو خويي هاي انسان
حرف هاشان زمزم جوشنده ي قرآن
روشني بخش هزاران جاده ي بي عابر تاريخ
حرف هاشان ... ليك
پاسخ دلخواهشان در چشمه ي كودك كش پستان شهوت
مايه ي بيوه زني بيمار
در گذرگاه نوازش ها
در گذرگاه ستايش ها
در وزش گاه نسيم آن همه پندار
كاش تنديس ونوسي مي شدم
تا برانگيزم هزار افسانه در يك وهم
تا برانگيزم هزار انديشه در يك حرف
تا بلرزانم هزاران غنچه ي لب را به تحسين
در اجاق خاطر شاعر ، ز خاكستر
تا برويانم گل داغ هزارا شعر رنگين
كاشكي تنديس سرداري شوم غم نام
در سطبر سينه اش در چين پيشانيش
سايه ي اندوه بي جنبش
در شكاف ديده اش در صخره ي لبهاش
اشك و نعره ، خشم و تشويش
تيغ پيرش سرد و صلح انديش
تا چو از فرمان آتش خسته گردد امپراطور
تا چو از رحم دروغين اشكش از گونه شود خشك
تا چو خالي گرددش از لعب تن فرسا رگ و پي
مغفر از سر بفكند با خشم
خم شود بر شانه ي اندوهناك من
بنگرد در ديده ي انديشناك من
كودك آسا اشك بفشاند
بر خدايي دروغين مرثيه خواند
صخره بي تاب است و ران افشرده بر ران
رنگ مي بازد پياپي پيكرش
سايه مي گيرد ز هر جنبش چو آب چشمه ي ساكت ز ماهي
در كنارش ليك
گوش خوابانده فتاده تيشه اي
چشم بسته لب گشاده سخره نك
نيشخندي مي جهد از برق دندان هاش
در كنار تيشه مرد تيشه كار
هاي هاي رودش از سر برده هوش
لاي لاي آبش از تن برده تاب
با شراب خستگي رفته به خواب
سبز دشتان مرتع انديشه هاش
جويباران با هياهو در رگش جاري
با ني زرين سرودش غلغله افكنده در صحرا
مي رماند گرگ هاي هول
مي چراند آهوان خاطراتش را
هه : چه افشاندم نفس ها را عبث
گر چه جوي هر نفس خشكيد زير پاي من
در سكوت گور از ره ماندگان
هر چه نيرو داشتم
ريختم از جوي خشك بازوان در چاه سرد گور
هر چه خونم بود در گونه
در رگ زرد و فسرده ي مردگان جاري شد آخر
هر چه مهرم بود در دل
در مصاف سنگ ها شد خشم
هر چه خشمم بود در مشت
در نگاه بي فروغ مردگان شد مهر
مهر اما هيچ كس با من نورزيد
نفرت و نفرين ولي ، بسيار
در شبان سرد
زوزه ي شاخ درختان است و گرگ باد
سبزه ها در ساحل انديشه هاي من نمي رويند
مرغكان بر آستانم دانه ي مهري نمي جويند
دوستانم قصه اي بهرم نمي گويند
شب اگر گهواره اي آهنگ پرتاب تولد خواند
من ، شتاب آلود و بي اندوه
خوانده پايان هزار افسانه كوتاه و دراز
صبح ، گور تازه اي پرداختم
اين همه نفرين چرا با من ؟
من كيم جز ناخداي آخرين بندر ؟
كشتي بي ناخداي گور
گور بردشان چه به دوزخ ، چه به فردوس
تا چه كالاشان درون گوني تن
مزد من اما چرا از زندگان
اين همه دشنامن
چشم من اما چرا از جلوه ها
اين همه متروك
نام من اما چرا در نام ها
اين همه مشئوم ؟
ناخدا برد آن همه زورق به ساحل
ناخدا را نوبت است اينك كه زورق لاشه اش را بر كنار آرد
ناخدا را نوبت است اينك كه مزد ناخدايي هاش بستاند
ناخدا را
گوركن با رعشه اي بر مي جهد از خواب
تيشه مي خندد به سخره
صخره رنگ از گونه مي بازد
كاش تنديس ونوسي
تيشه پاسخ مي برد از لخت پستانهاش
گوركن مي جوشدش انديشه اي مشئوم در بازو
گور خود را زينتي زين به كجا يابم
صخره اي صافست و مرمرفام
گور شاهان را سزد دنيا نگين بي بهاشان
ليك من بر لوح اين رنگين
عمر خود را مي تراشم نام چركين
اين كتيبه را به پندي مي دهم زينت
صخره چون لخت پنيري نرم
زير دندان بلند تيشه مي تركد به شادي
كاشكي تنديس مرغي مي شدم
كاشكي تنديس
گوركن اما
مي كند با دست افسوس از درخت پير ذهن
ميوه پوسيده ي پند بزرگش را
تيشه مي رقصد به نعش صخره چون ماهي به چشمه
صخره در بي تابي خود مي سرايد
كاش تنديس زني بيمار و عشق آميز
كاش
مي نويسد گوركن با خنده اي مسلول پندش را
گور دائم گرسنه است ، گوركن را نيز


بزم

۳۳ بازديد
 

با من در خلوتم نشسته
فراموش
هيچ لبي وا نمي شود به درودي
چشم چران شعله ي چراغك هيزم
چشمك زن با چراغ هاي خيابان
پنهان جاري كند اشاره ي دودي
پنجره ها
داستانشان
همه بادور
كوه و گوزنان با فراز شتابان
كوه و شغالان به قعر دره گريزان
كوه و هياهوي باد و زوزه ي حيوان
اينه ام
تكيه داده بر رف مبهوت
دارد انديشه هايي اما ز دور
قافله اي رهسپار گردنه ي بلخ
راحله اي در غبار جاده ي بغداد
از منش اما نگاه خالي و رنجور
با شب من
هر چه هست
رفته و مانده
دارد از همپيالگي من كراه
عكسم
در قاب كهنه
خيره به آفاق
مي نگرد در حريق غمناك ماه


پاداش

۳۶ بازديد
 

كلاه كج بگذار اي بازيار كه باران
پس از هزار افتاده
به چشم روشني خاك تشنه مي ايد
مرا به پاس كدامين خروش سبز
مرا به ميمنت از كدام كنده پوسيده ي جوش سبز
چنين رسيده خرامان و كش
چنين شكفته
تنيده بر نفسم رشته هاي نازك آب
درنگ كرده به در كوفته كه : هي! ‌برخيز
بيا ! كه نوبت توست
قدح بگير و لبالب كن از نوش سبز
مرا به پاس چه ؟
ترا به پاس تحمل
پرنده ها خواندند
سراب هاي بلند آفرين به صحرا باد
كمت تقدس بيگانگي مباد از نام
به كامت آن عطش جاودان مهنا باد
پرنده مي گذرد بيشه زار توفان را
در انتهاي فرسنگ هاي بي آبي
ترا به پاس تحمل هزار دريا باد


نيمروز

۳۴ بازديد
 

خورشيد
تصوير نخل پر برگي
درشط ظهر بود
و باد گرم مزرعه ي جو را
بر صحنه ي كوير
تلاوت مي كرد
گله
دنبال زنگ پازن پيشاهنگ
مي رفت سوي گهر
ما داسهايمان را
بر گردن آويختيم
با مرهم قديم آب دهان
كف هاي پينه بسته امان را ماليديم
و در مسير توفان ديديم
كه خوشه هاي خشك
از ريشه هاي خويش فراري بودند


در انتهاي دهليز

۳۷ بازديد
 

عمق هاي تيره را
با چراغ شك
به جستجوي راز مي روم
دست مي كشم
به جدار تيرگي
و شگفتي هاي خيس غار را
لمس مي كنم
مي روم سوي كبود ... مي روم سوي كبودتر
باز مي روم
باز مي روم
با چراغ كور سوز شك
اين صدف تهيست ؟
آن صدف پر است
يك پرنده ي هراسناك
مي زند به سقف غار پر
اين پرنده ي غريب
دارد از دفينه هاي باستان خبر
باز
با هجوم تيشه ي نگاه
نقب مي زنم درون تيرگي
دست مي كشم جدار غار را
مي رمانم از شكاف هاي خيس
موش را
مار را
مي زنم به گرده ي سكوت
تسمه ي هوار را
پس كجاست
بوته اي كه پير گفت چون اجاق
جاودانه روشن است
وان درخت كيمياست ؟
باز مي روم
باز تيرگيست تيرگي خيس
جاري از بن مغاك
ميرمد ز دستبرد وهم
جلوه هاي جابجا گريزنك
در خلود غلظت فضاي غار چشم من
باز جوي جلوه هاي پاك
هاي ! اژدهاي شاخدار هفت رنگ
كه ز شهر مار بوده اي
هفت دختر قشنگ
پادشاه شهر روز خواسته مرا
شير مزد دخترش هزار سنگ پر بها
كيسه ام تهيست عاشقم
هاي ! اژدها
باز گو به من كجاست
مخزن دفينه هاي باستان
و درخت شعله خيز كيميا ؟
باز تيرگيست
باز مي روم
بازياب گنج را
باز ... روشني ؟ چه روشني است ؟ آه
انتهاي نقاب ... باز
ضربه هاي تيشه ي نگاه در فضا
باز مزرع طلايي وسيع جو
استران و اسب هاي باركش
بازيار هاي خسته خم شده به هر طرف
زير آفتاب در كشكش درو
باز سرزمين پادشاه شهر روز
من شكسته در كفم چراغ شك
مي روم در آرزوي كيميا هنوز


تصوير

۳۵ بازديد
 

آب از گل ستاره باغي لطيف
خاك از ستاره ي گل آبي عميق تر
تنهايي زمين را ديدم شكسته بود
باران گذشته بود چنان خيل سارها
بال و پري فشانده به شادي
با دانه هاي خشكي بيداد كرده بود
آباد كرده بود
از دوردست خواب
تا دوردست باد فرارفتم
هر گوشه اي تجلي پيوند پاك بود
پيوند گل ستاره
پيوند آسمان و پيوند خاك بود
در آب هاي گل به گل اما
او مي گريخت هرسو
سر مي كشيد هر سو پرسان
مي خواند
در عمق من ستاره اي اي كاش مي كشست
در خون من نوازش مهتابي
در چشم من پرنده باراني
اي كاش مي نشست
او مي گريخت هر سو
هول خراب آور رفته
با او بجا هنوز
در باغ شب نخوانده بر شاخسار خواب
با قايق شكسته اي كاش
مي راند سوي روز
تا دوردست خواب
ايينه بود و آب


يك روز

۳۳ بازديد
 

در دشت صبحگاهي پندارت
از جاده اي كه در نفس مه نهفته است
چون عاشقان عهد كهن
با اسب بور خسته مي ايم من
در بامدادهاي بخار آلود
در عصر خاي خلوت باراني
پا تا به سر دو چشم درشت و سياه
تو گوش با طنين سم مركب مني
من چون عاشقان عهد كهن
با اسب پاي پنجره مي مانم
بر پنجرههاي نرم تو لب مي نهم به شوق
و آنگاه
همراه با تپيدن قلب نجيب تو
از جاده هاي در دل مه پنهان
مي رانم
يك شب
خشمي سيه ز حوصله ها مي برد شكيب
خشم برادرانت شايد
و آنگاه در سكوت مه آلود گرد شهر
برقي و ... ناله يي
يك بامداد سرد و بخار آلود
آن دم كه پشت پنجره با چشم پر سرشك
دشت بزرگ خالي را مي پايي
با زين و برگ كج شده اسب نجيب من
با شيهه يي كه ناله ي من در طنين اوست
تا آشيان چشم تو مي ايد
ز اندوه مرگ تلخ من آشفته يال و دم
گردن به ميل پنجره مي سايد


وسوسه

۳۴ بازديد
 

اي دختران دير
خورشيد با نياز تن بي غش شما
اينك از آبهاي مشرق
با ايل ماهيان مهاجر
پيغام داده است
اين موج هاي خسته ي حيران
بيهوده سينه مالان
بر آستان دير نمي كوبند
آن ناخداي گمشده
كز دودمان كشتي شكستگان كهن مانده ست
با قايقي به توفان پيچيده
با اشتياق بستر گرمي
از هرم مهربان تن گل سرشتان
اين لحظه كام وحشي گرداب را
از ياد برده است
اي دختران حسرت
آنك
گل هاي سرخ باغچه ي معبد
با حسرتي به سوي شما آه مي كشند
اي دست هاي پرمهر
آن لحظه ي مقدر را نزديكتر كنيد
ما را بگاه چيدن
شهد فشار پنجه ي سيرابتان دهيد
ما قلبهاي گرم پلنگان قله پوي
ما زخم هاي سرخ سينه ي ملوانان هستيم
اي حوريان مغموم
كاوازتان ترانه ي شيرين دوستي
و چشم هايتان
آبشخور پرنده ي بي ايان ايمانست
از خواب هاي خالي بي رويا
از خوابهاي بي مرد آزرده نيستيد ؟
يك لحظه بادها را
در خوابگاه مضطرب خويش ره دهيد
تابوي سينه هاي سنگين جاشوان
و اشتياق وحشي بازوها
روياي گنگتان را آشفتگي دهد
اي آهوان زنداني
اي دختران عشق
او را كه در غرابت تنهايي
او را كه در دعاي پسينگاهي مي جوييد
در جذبه ي گناه نمايانتر است
تا شب پر از تنيدن پر شور سينه ها
تا شب پر از تلاطم اندام ها
و انفجار داغ نفس ها شود
آنك شكوه غرفه ي پر چلچراغ شب
آنك كليد نقره ي مهتاب


سرود

۳۵ بازديد
 

تو آواز زرين مرغ طلوعي
كه بر تاج نخل افق پرفشاند
تو پرواز خونين مرغ غروبي
كه بر صخره ساحل آزرده خواند
تو قوي سفيدي
تو مهتاب
كه از بيشه بر آب راند
تو روياي آن قوچ بشكوه
در خوان جادو
كه در نيمروز عطش تهمتن را به دنبال
به آبشخور ناز آهو كشاند
تو رگبار آن ابر ديراب دوري
سرود طري را
كه با ساقه خشك من خواندي اي دوست
تو از مشت خاكستر من شكفتي
تو از بيشه خواب بر آب من راندي اي دوست


بر رواق شب

۳۴ بازديد
 

ابر مي خواند سرود پر طنينش را
و ز غم تلخ سرود خويش
اشك گرمي مي فشاند مي سپارد راه
بي صدا
از سنگلاخي معبر كهسار
گام بيرون مي گذارد ماه
آسمان صافست
كهكشان
اين ماهيان جاودان در كوچ
همچنان در كوچ
هر شهابي مرغ ماهيخوار چابك بال
بي خيال از مرغ و ماهي
از كران شب
اختران را مي شمارد ماه
برزمين هرز ناهموار
سوگوار پار
بيوه ي پيرار
داستان ها نطفه مي بندد
ليك آن بالا
شاد و فارغبال مي خندد
و خرامان و سبك پا راه خود را مي سپارد ماه
در شب غمناك
گرده باران كوچه ها را خالي و خوشبو
در نهفت كوچه اي
در نور يك فانوس
بر لبان خيس ما
با پچ پچي مشكوك
داستان از آسمان پاك اينده است
و سرود كودكان ما به گندمزار دشتستان
و طنين بوسه
اين سوگند بي ترديد
و ... از آن بالا
اشك گرم رقت از مژگانش آويزان
از ميان كوچه باغ ابر
پاي رفتن مي كند سنگين
طرح پيكرهاي باران خورده ي ما را
برده سر در هم
بر رواق معبد شب مي نگارد ماه