من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

Stop! it is red !

۳۳ بازديد
 

نه
چه قرمز باشد چه مادون قرمز
عبور مي كنم
زيرا
در گوشه اي از آن بوستان جنگلي سوخته
كسي دارد مي رقصد
و ديگري دارد مي خواند به آهنگي كه نوز هيچ بتهووني
الف بايش را ننوشته
‎آهنگي كه پس از مردن همه ي پيانوها متولد شده
و ني لبكي از دو رگ بريده آن را مي نوازد
تا گوسفند هاي يخ زده را
در آن زمين گلف متروك
به چرا برانگيزد
you can pass , it is green now !
هرگز
چه سبز باشد چه ماوراء سبز
عبور نمي كنم
زيرا الآن به درختي مي انديشم كه در آبادي كودكيم جا گذشاته ام
و زني زيبا از امروز در سايه اش
بز بورش را مي دوشد
تا پياله اي شير خام به من ببخشد
آميخته با عسل لبخند
پس من دنده عقب خواهم رفت
Stop! go! Stop! go! The traffic is dangerous!
به جهنم
آوار باد بر خودتان و چشم هاي ليزريتان ترافيكتان
من مي خواهم به درخت سبز زن بز بور چشم سياه برگردم
به پياله ي شير خام


نان ها و تنورها

۳۲ بازديد
 

شگفت نيست
ناني كه از تنورهاي رايانه ها برمي ايد
عطر تنورهاي گرم كهن دارد
اگر گرسنه باشي البته
اشتها ندارم
با آن كه هزاران سال است گرسنه ام
اشتها ندارم
اين نان براي گرسنگي پخته
نشده است
اي كلمه
تو هستي هنوز و غير از تو هيچ نيست و تو خدايي
بوي نان نمي دهي ؟ نده
تو
چه با خودكار بيك بنويسندت
چه از زير انگشتان دختركي برشاسي هاي پيانو بر ايي
اين طنين مقدس تو است
كه موج مي اندازد در فضا و زمان
و چرخابي مي سازد كهكشاني
كه چشم ها و روان هاي ما را
به سمت ژرفاهاي خود فرا مي كشد
تو
فقط طنين بينداز
بوي نان
از روان جزغاله ي ما بر خواهد خواست
تو
نمي داني
از زير انگشتان دختركان هنوز
گرسنگاني از رايانه ها بر مي ايند
و بر سواحل رودخانه هاي پشيمان
قطار مي شوند مدام
نه
اشتها ندارم


رويا در رويا

۳۳ بازديد
 

از جاده ها مي گويم
كه نه ديده نه رفته ايم
اما عبور كرده ايم انگار
انگار عبور كرده ايم
و ديده ايم درخت ها
كه سايه هاشان خواب مسافرهاي شيدا مي بينند هنوز
از راه ها در صحراهاي سوزان مي گويم
كه خنك مي شوند از نفس شب فقط
تا ارواح برخيزند
پس بزنند آوار شن
و راه بيفتند به سمت ديدارگاه هاي بي نشان
از صحراها مي گويم كه نشاني خود را به باران هاي عابر ندارد
به آسمان هم
از مسافران
كه صحراهايي عدني را به خواب ديدند
از رمبوها كه ويران شدند مثل برج دشمن در صحرا
كه ما عبور كرده ايم انگار


زمرد

۳۴ بازديد
 

نامت چه باشد بهتر است ؟
برف هاي قطب را
از روي گل هاي احتمال پس بزنم
خواب پرندگان را وكاوم
آوازهاي عتيق را
از سنگ حنجره هاي حجاري ها به نت بكشم
يا در غارهاي ابتدا بخوابم
و رؤياي نخستين عاشق وحشت زده را
به گيتار بنوازم ؟
گياه جواني كه نصيب گيلگمش نشد چه نام داشت
كه ما را جاوداني كرد و پهلوان را نوميد ؟
گلگمش با چه هوسي به جهان زيرين رفت
براي بيرون كشيدن جسد انكيدو از تهاجم كرمان
يا براي ماندگاري پهلواني خودش ؟
اگر بگويم يافتم نمي خندي ؟
من نامت را زمرد مي گذارم
چون كمر به كشتن مارها بسته ام
مارها
كه جواني عاشقان را به يغما برده اند


سوشون

۳۴ بازديد
 

بالا بلند مغرور
خواهر همه ي سروهاي سبز
مادر همه مريم هاي پرپر شده
خواهر همه دل هاي نشكفته پرپر
خواهر اشك هاي مرواريدي
روي واژه درشت محمد ، فروريخته از صدف
مريم
بيا تا سووشون كنيم
نه اسب تكل كرده اي لازم است نه سور و سرنايي
به هم نگاه كنيم فقط / تا هوا منقلب شود فقط
در تندر و آذرخش اشك هاي ناچكيده مان
شهر وحشت زده ، فتح خواهد شد
مريم
اين جا كسي نخفته بر او شيون كنيم
مي گويي نه ،‌ سنگ بردار و كفن باز كن
از دخمه عطري بيرون خواهد زد و كبوتري حنايي
وتو
يك واژه فقط خواهي ديد
بي اخم و بي لبخند
سووشوني در تابوت
كه سياووش از آن برخاسته
بالاي سرت ايستاده است
كه رخش از دل آن بيرون خواهد جست
كه گيسوي هزاره ي رسوا را خواهد خواييد
تا هيچ پير خرفتي ديگر
به رزم سهراب سرگشته كمر نبندد
مريم
اين جا فقط يك واژه خوابيده است
گردنش كمي درد مي كند اما
نه خشم است نه انتقام
گل حسرت است كه
مهرباني را آه مي كشد
خواهر سروهاي سبز
بيا تا سووشون كنيم
حالا كه سياوش و سهراب را داريم
سحر نزديك است
و اسب زخمي رجم شده اي
شيهه كشان از باب الشرق فرا مي رسد
بدون اين حرف ها هم
برخز تا سوشون كنيم


از سرد به سنگ

۳۴ بازديد
 

از تخت به سردخانه از سردخانه به سنگ
از سنگ به خاك
از ما عبور كردي
انگار نه انگار كه ما گوشت و استخوان بوديم
نه انگار كه ديوار
از ما عبور كردي
از سرد به سنگ
نتوانستم ببينمت
پشت درها و پارچه هاي بسته
نگذاشتند ببينمت
تنها بر تخت كه بودي مي ديدمت
خاموش
دوازده روز خاموش و دور ، دورتر از حالا
كه هرگز نخواهمت ديد


دريا ديگر

۳۴ بازديد
 

دريا ديگر نه مرمر و يشم است نه خوابگاه پريان مرواريد
قايقي مي رود بي سرنشين
و محموله اي مي برد كمي نوراني تا به ساكنان كمي مومن تر آن سوي آبها بفروشد
قايقي مي ايد به لنگرگاه متروك مي خزد
تا محموله هاي بي نور قاچاقش را تحويل دهد
دريا ديگر نه مرمر و يشم است نه خاستگاه پريان مرواريد
دريا
درياي تاريك قايق هاي بي سرنشين است
قايق هايي كه
ويروس زار مي آورند از آن سو
و مرده هاي ديوانه مي برند از اين سو


شال براي گردن من

۳۴ بازديد
 

به رسم قوم اش
شال گشاده بر گردن رهانده سيروس
با خاطر مويهي من به خاطر تو كه رفته اي
شال گشاده بر گردن رهانده اند
شاعران خوزستان من
حالا بگو
شال ي كه ندارم من
پس چه گشايم و رهانم بر گردن ؟
اي كاش تو نيز
گوگريو ي مي خواندي ، هرمز
واگويه اي
كه خم كند پازنان كوهي را به حيرت
بر تنگه تي كه قافله از آن
بي زنگ مي گذرد
و مي برد تاقه هاي كفن به كهكشان
براي برادران باستاني ام
تا شالي از خيال بياورد
براي گردن من


قوقولي قو

۳۲ بازديد
 

در ازدحام نئون ها و نورافكن ها
مژدگاني سپيده دم مي خواهد از ما اين خروس خسته ي ناپيدا ؟
شب از روز روشن تر است
با اين همه چراغ
و برج هاي شعله ور
كه نو به نو گذاشته مي شوند
در جابه جاي شهر با خرتوم جراثقال ها
شب از روز روشن تر ست
و مي توان به آساني سوزن گمشده ي روز را پيدا كرد
در كوك هاي در رفته ي شنل آسمان كهنه
از بخيه جاي كهنه ي دب كبر ش
پس اين خروس سر سخت مژدگاني كدام
سپيده مي خواهد از ما ؟
و ما كه نوبتي خود را
گم كرده اين ميان ديشب و فردا
و خانه را هم در كارخانه گم كرده ايم
و قرن هاست
فرقي نمي گذاريم
بين حقيقت و افسانه
چراغ يا سپيده يا نيمروز
چه مي دهد به ما ؟
و تو ، خروس خسته ي فرسوده
سپيده يا سحر را مي خواهي چه كني
حالا كه خوب مي داني بر آستانه ي 2000
آواز هر خروس جوان جشن زاد روز خنجر پيري است
همسايه ي گلوي تو ؟


به مسافر دور رفته

۳۳ بازديد
 

تو خواهي آمد جهان آرامتر خواهد شد
اين جا كه باشي
سويه هاي اضطراب در مه مي روند
و نوميدي به حاشيه ي غروب
سنگي براي نشستن خواهد يافت
مرزنگوشي برنيامده
من اما پاييز را نمي شناسم
چرا كه هنوز از قشلاق بهار نكوچيده ام
چادر در آسمانخراش ها زده ام
خودم
بر چينه ي شمعداني ها سفر رنگ مي كنم طولاني
و كودكانم با بره هاي سفيدم آن پايين
توپ مي بازند
چراغ ها عقيق هاي زرد از مه بر مي ايند
و ايواني دودآگين در هشر
فاخته سرگشته اي را پناه مي دهد
جالا تو
از اين سفر آمده نيامده برگو چه ديده اي
ايا معابد فلورانسي
از برج هاي دندان پريده ي ارگ بم
زيباترند ؟
صيادي كه در كوچه هاي آب لوتكا مي راند
تاريك تر مي ايد يا
ماهي گير خسته ي خزري مانلي
از آبهاي گمركي ممنوع ؟
حالا كه از ديار عاشقان آزاد مي ايي واگو
ايا
پرواز يك كبوتر چاهي
از برج هاي كليساهاي ناپل زيباتر است
يا ساقهاي ترساني كه
چون كفتر سفيد نيم بسمل از ميان ماشين ها فرار مي كند
از قبح خنده هاي مسلسل ؟
بگو بگو
از طره هاي تابدار ونوس بيشتر خوشت آمد
يا گيسوي هراساني د پسكوچه ها
كه مثل آتشي از گوشه اي
گل مي كند و در نفسي دود مي شود به هوا
تا در گوشه ي دگري برافروزد سر به هوا ؟
بگذار باري
تو خواهي آمد حالا كه آمده اي
و نوميدي كنار سرايت
سنگي براي نشستن پيدا خواهي كرد