فرياد آفتاب را شب

مشاور شركت بيمه پارسيان

فرياد آفتاب را شب

۳۷ بازديد
 

و خوشه هاي منقلبجو
در امتداد پشته فراري شدند
شب خدعه بار بود
شب آشيان چبچله ي خنجر
بيمار بود
فرياد آفتاب را نشنيد
ترديد آفتاب را شب
گاهي كه مي كشاند او را
در خندق افول نديد
دست سياه دشمن در آستين دوست
از كوچه هاي نخل
از گاو رو ي گلنك
از باد مي گذشت
ناگاه باد
از چرخش ايستاد
خاك آفتاب را نفرين كرد
شن زير قطره هاي درشت خون
ناليد
و نخل هاي منقلب از وحشت
در انتهاي تپه ي ويران خم شد
........
و قايق شرور
در امتداد فاجعه پارو زد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد