من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

فال نيك

۴۱ بازديد
 

گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال كو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال كو؟

پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال كو؟

گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال كو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبِِِِزِِِ سرآغاز سال كو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو؟


شبان عاشق

۳۷ بازديد
 

واي دل ديوانه ام زين دشمن همخانه ام
همسايه با بيگانه ام ويرانتر از ويرانه ام
رين پس درون خانه ام يا جاي دل يا جاي من
اي واي دل، اي واي دل، اي واي من، اي واي من

دل پرده پرده خون شود تا پرده ديگرگون شود
چون مرغ حق خون مي چكد از نغمه هاي ناي من
اي واي دل، اي واي دل، اي واي من، اي واي من

شايد نسيمي آيد و بويي ز باغت آورد
تا در هوايت گل كند خاكستر پرهاي من
داغ دلم بي گفتگو از تو گرفته رنگ و بو
دلتنگ يك لبخند تو چون غنچه سرتا پاي من
از من به جز اين هاي و هو آداب و ترتيبي مجو
من آن شبان عاشقم هوهوي من هيهاي من
من آن شبان عاشقم هوهوي من هيهاي من
من آن شبان عاشقم هوهوي من هيهاي من


درد واره ها

۳۲ بازديد
 

دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چكامه نيستند
تا به رشته ي سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان بر آورم

دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است

دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي كند

من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي كند

انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟

اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي كهنه ي لجوج

اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد
رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟

دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟

درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا كنم؟


غزل دلتنگي

۳۳ بازديد
 

هر چند كه دلتنگ تر از تنگ بلورم
با كوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشكوه تر از كوه دماوند غرورم

يك عمر پريشاني دل بسته به مويي است
تنها سر مويي ز سر موي تو دورم

اي عشق به شوق تو گذر مي كنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم

بگذار به بالاي بلند تو ببالم
كز تيره ي نيلوفرم و تشنه ي نورم


حسرت هميشگي

۳۳ بازديد
 

حرفهاي ما هنوز ناتمام...

تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
بازهم همان حكايت هميشگي !

پيش از آنكه با خبر شوي

لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود

آي...

ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!


اتفاق

۳۲ بازديد
 

اتفاق

افتاد

آنسان كه برگ
- آن اتفاق زرد-

مي افتد

افتاد
آنسان كه مرگ

- آن اتفاق سرد- مي افتد

اما
او سبز بود وگرم كه
افتاد


روز مبادا

۳۳ بازديد
 

وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما

چونانكه بايدند

نه بايدها...

مثل هميشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض مي خورم

عمري است

لبخندهاي لاغر خود را

دردل ذخيره مي كنم:

باشد براي روز مبادا!

اما

در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هرچه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درستمثل همين روزهاي ماست

اما كسي چه مي داند؟

شايد

امروزنيز روزمبادا

باشد!

وقتي تونيستي

نه هست هاي ما

چوانكه بايدند

نه بايدها...

هرروز بي تو

روز مباداست!


اگر دل دليل است

۳۴ بازديد
 

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولى دل به پائيز نسپرده ايم

چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم
اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم
اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه دشمنان، گردنيم
اگر خنجر دوستان، گرده ايم

گواهى بخواهيد، اينك گواه
همين زخم هايى كه نشمرده ايم!

دلى سر بلند و سرى سر به زير
از اين دست عمرى به سر برده ايم


از اين

۳۴ بازديد
 

نه از مهر ور نه از كين مي نويسم
نه از كفر و نه از دين مي نويسم

دلم خون است ، مي داني برادر
دلم خون است ، از اين مي نويسم


بگذار بگويمت

اين دل به كدام واژه گويم چون شد
كز پرده برون و پرده ديگر گون شد

بگذار بگويمت كه از ناگفتن
اين قافيه در دل رباعي خون شد


اي عشق

دستي به كرم به شانه ي ما نزدي
بالي به هواي دانه ي ما نزدي

دير است دلم چشم به راهت دارد
اي عشق ، سري به خانه ي ما نزدي


نان ماشيني

۳۵ بازديد
 

آسمان تعطيل است

بادها بيكارند

ابرها خشك و خسيس
هق هق گريه ي خود را خوردند
من دلم مي خواهد

دستمالي خيس

روي پيشاني تب دار بيابان بكشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشيني

در تصرف دارد

......

......

......

آبروي ده ما را بردند!