پشت اين خانه حكايت جاريست
نيست بي رهگذري ، كوچه خمار
هرزه مستي است برون رفته ز خويش
مي كشاند تن خود بر ديوار
آنچنانست كه گويي بر دوش
سايه اش مي برد او را هر سو
نه تلاشي است به سنگين قدمش تا جايي
نه صدايي است از او
در خيالش كه ندانم به كدامين قريه است
خانه ها سوخته اينك شايد
قصر ها ريخته شايد در شب
شايد از اوج يكي كوه بلند
بيرقش بال برابر گذران مي سايد
دودش انگيخته مي گردد با ريزش شب
دره مي سازد هولش در پيش
مست و بيزار و خموش
مي رود كفر انديش
در كف پنجره اي نيست چراغ
كه جهد در رگ گرمش هوسي
يا بخندد به فريبي موهوم
يا بخواند به تمناي كسي
مي برد هر طرف اين گمشده را
كوچه ي خالي و خاموش و سياه
واي از اين گردش بيهوده چو باد
آه از اين كستي بي عربده آه
شهر خاموشان يغما زده است
كوچه ها را نچرد چشمي از پنجره اي
نامه اي را ندهد دستي پنهان به كسي
ساز شعري نگشايد گره از حنجره اي
يك دريچه نگشوده است به شب
تا اتاقي نفسي تازه كشد
تا نسيمي چو رسد از ره دشت
در ، ز خوابي خوش ، خميازه كشد
پشت در پشت هم انداخته اند
خانه ها با هم قهرند افسوس
شب فروپاشد خاكستر صبح
بادها زنده ي شهرند افسوس
مست آواره به ويرانه ي صبح
پاي ديواري افتاده به خواب
خون خشكيده به پيشاني اوست
با لبش مانده است انديشه ي آب
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۶ ۳۴ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد