بيدار

مشاور شركت بيمه پارسيان

بيدار

۳۴ بازديد
 

بر دست سيمگونه ي ساقي
روشن كنيد شمع شب افروز جام را
با ورد بي خيالي
باطل كنيد سحر سخن هاي خام را
من رهنورد كوه غروبم به باغ صبح
پاي حصار نيلي شبها دويده ام
از لاشه هاي گند هوس ها رميده ام
مستان سرشكسته ي در راه مانده را
با ضربه هاي سيلي ، سيلي سرزنش
هشيار كرده ام
تا بشكنم سكوت گران خواب قلعه ها
واگه شوم ز قصه ي سرداب هاي راز
زنجير هاي وحشي پرسش را
چون بردگان وحشي از خواب
بيدار كرده ام
كوتاه كن دروغ
شب نيست بزمگاه پري ها
شب ، نيست با سكوت لطيفش جهان راز
از آبهاي رفته به درياي دوردست
و از برگ هاي گمشده در پيچ و تاب ها
نجوا نمي كنند درختان به گوش رود
جز چشم مرگ ديده ي بيمار تشنه اي
يا چشم شبروي كه گرسنه است
به برق سكه هاي گران سنگ
بيدار نيست چشم كسي شهر خواب را
دل خوش مكن به قصه ي هر مرده ي چشم پير
در خود مبند شعر صداهاي ناشناس
رود است آنكه پوه كند روي سنگ ها
باد است آنكه مي كشد از دره هيا نفير
نفرين چشم هاست
سنگ ستاره ها كه به قصر خدا زدند
كوتاه كن دروغ
از من بپرس راز شب خسته بال و پير
من رهنورد كوه غروبم به شهر صبح
من ميوه چين شعر دروغم ز باغ شب
بيگانه رنگ كشور يأسم به مرز خواب
از من بپرس! من
بيدار چشم مسلخ بود م
در انتظار دشنه ي مرگم
نه انتظار پرتو خوني ز عمق دل
تا باز بخشدم نفس از عطسه ي اميد
بر هر چه قصه هاي دروغ است
نگرفته ام ز توسن نفرين خود لگام
تا خوابگاه دختر مستي
جنگيده ام ز سنگر هر جام
از من بپرس ! آري
من آخرين ستاره ي شب را شكسته ام
از شام نااميدي تا صبح نا اميدي
بيدار بوده ام
با دست هاي مرده ي چشم سفيد خويش
دروازه سياه افق را گشوده ام
سحري درون قلعه ي شب نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد