آمدم از گرد راه گرم و عريق ريز
س سوخته پيشانيم ز تابش خورشيد
مركب آشفته يال خانه شناسم
سم به زمين مي زند كه : در بگشاييد
آمده ام تا به پاي دوست بريزم
بسته به تركم شكار كبك و كبوتر
پاس چنين تحفه خندهايست كه اينك
مي بردم ياد رنج و خستگي از سر
دست نيازم گرفته حلقه در را
سينه ام از شور و شوق در تب و تابست
در بگشاييد ! شيهه مي كشد اسبم
خسته سوارم هنوز پا به ركابست
اما در بسته است صامت و سنگين
سينه جلو داده است : يعني برگرد
از كه پرسم دواي اين تب مرموز
به چه گشايم زبان اين در نامرد
پاسخ شومي در اين سكوت غريب است
دل به زباني تپد كه : دير رسيدم
چشم غرورم سايه شد رگم افسرد
ماند ز پرواز بال مرغ اميدم
شيهه بكش اسب من ! اگرچه به نيرنگ
كس سر پاسخ ندارد از پس اين در
خواهم آگه شوم كه فرجامش چيست
بازي مرموز اين سكوت فسونگر
جمله مگر مرده اند ؟
س مي پيچد دود
زندگي گرم را پيام و پيمبر
پس چه فسونيست ؟
آه ... اينجا ... پيداست
نعل سمند دگر فتاده به درگاه
اسب سوار دگر گذشته از اين در
ريخته پرهاي نرم كبك و كبوتر
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۶ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد