عشق و زردشت

مشاور شركت بيمه پارسيان

عشق و زردشت

۳۶ بازديد
 

چون تپه اي در غروب به تاريكي مي گرايم
آخرين انديشه ها آخرين روشنايي ها ، چون رؤيايي سبك
چون نگاهي رنگين از من بر مي خيزد و من
در اندوهي بي گريه ، در تيرگي بي اندوه خود يافتگي پروحشت
ريشه هاي سياه خشم را چنگ مي زنم
من صخره ي پر جنبش ساحل هاي مهتابي بودم و پناهگاه
صدف هاي بي مرواريد
اما امشب مهتاب آسماني ديگر گردن بند ستارگان را گسسته
و كودكان سپيد پايش را در جنگل بي جادوي ديگر به بازي رها كرده
من صخره ي تاريك ساحل عربده جويي هستم
در سكون ناشكفتگي خويش مرواريدهاي بنفش اعماق بي آفتاب
را بر كف دست زمخت نا اميدي مي غلتانم ، تا در اين ستايش
رنگين و دروغين چشم خدايان مغرور را چون لئيمان به خنده اي
منفور به بازي گيرم
من به تاريكي مي گرايم تا در سراشيب جاده هاي باريك و بي عابر
جنگل سيراب رؤياها در ته جلگه ها و دره هاي نامكشوف بر آغاز
رهايي بي حصار و ديوار به پشت سر نگرم و نفرينم را در خنده اي ديوانه وار
بر چهره هاي مبهوت مسخره كنندگانم
چون صاعقه اي بي هنگام بشورانم و راه خود را از دامنه هاي
تاريك بر بيشه زار زرين پر مهتاب آغاز نمايم
اي روشنگر مغاره نشين شرق
با مشعل درخشانت كه از فتيله ي اولين برخوردها ، سايه ها را بر
سينه ي سطبر كمرها بيدار كرد بر اين سرگردان دره هاي تاريك
جلوه گر شو ! تا همسفران كور و نوميد از كنار كوه هاي
درختان با فريادي نامفهوم و كودكانه بخندند و چهره هاي
بي گناهشان در رقص كنجكاو مشعل بي آرامت با لبخندي شگفت
هويدا شود و پيشاني بي انديشه و مهتابيشان چشمان مضطرب
تو را اندوهگين كند
و الهام هدايت چون لرزشي تابناك از عمق وجودت چهره ي نيرومندت را روشن سازد
من صخره ي بي جمبش ساحل تاريكم
دريغا اگر دست رؤيايي مشعل پر دود مهتاب را از پناه
كوهساران در تيرگي فرو رفته بر من مي گرفت تا بيماروار سر به
لبخندي بلند كنم و همه ي بادبان هاي دلشاد را چون گماني گذران
ازپيشاني خويش بگذرانم
من در خويش مي گريم .... در خويش مي غرم
و با سوگ چشم هاي مبهوت صدف ها صدفهاي چشم ها
كه مرواريد پر بهاي انسان خود را گم كرده اند
و با سوگ درماندگي خويش به همه ي نعره ها پشت كرده ام
به همه ي ضربه هاي بيدار كننده سر خم نموده ام
من صخره ي تاريكم اي زردشت سرزمين هاي نامكشوف من
چه مي شد اگ در جامه ي ارغواني متلاطم از فراز پرستشگاه
خدايان باطل ، چون مشعلي كاونده ، نفس زنان بر من فرود مي آمدي
تا همه ي دامنه هاي بي عابر را به سوي دشت هاي روشن برانگيزم
و غم ايجاد تازه را بر لامسه ي مبهوت زندگي بلغزانم
و سرزمين هاي تازه را جون احساس هاي تازه از پشت
افق ها باورد حركت اين دانش شگفت بي تفسير احضار كنم
و كويرها را تا مرز سبز دريا ها فرمان رويش دهم
كاش فرود مي آمدي
تا اين صخره ي تاريك بشكند و خنده هاي محبوس من ، چون
كبوتران زرين صبحدم پرواز كنان بر شانه هاي تو بنشينند
كاش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد