غزل شماره ۱۶۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۶۴

۳۴ بازديد


به ساغر نقل كرد از خم، شراب آهسته آهسته
برآمد از پس كوه آفتاب آهسته آهسته
فريب روي آتشناك او خوردم، ندانستم
كه خواهد خورد خونم چون كباب آهسته آهسته
ز بس در پردهٔ افسانه با او حال خود گفتم
گران گشتم به چشمش همچو خواب آهسته آهسته
سرايي را كه صاحب نيست، ويراني است معمارش
دل بي‌عشق، مي‌گردد خراب آهسته آهسته
به اين خرسندم از نسيان روزافزون پيريها
كه از دل مي‌برد ياد شباب آهسته آهسته
دلي نگذاشت در من وعده‌هاي پوچ او صائب
شكست اين كشتي از موج سراب آهسته آهسته


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد