دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۶ ۳۲ بازديد
عاشق سلسلهٔ زلف گرهگيرم من
روزگاري است كه ديوانهٔ زنجيرم من
نكنم چشم به هر نقش سبكسير سياه
محو يك نقش چو آيينهٔ تصويرم من
مرغ بيپر به چه اميد قفس را شكند؟
ورنه دلتنگ ازين عالم دلگيرم من
نشود ديدهٔ من باز چو بادام به سنگ
بس كه از ديدن اوضاع جهان سيرم من
هست با مردم ديوانه سر و كار مرا
دل همان طفل مزاج است اگر پيرم من
بهر آزادي من شب همه شب مينالد
بس كه از بيگنهي بار به زنجيرم من
گر چه صائب شود از من گره عالم باز
عاجز قوت سرپنجهٔ تقديرم من
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد