غزل شماره ۱۵۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۵۲

۳۲ بازديد


مكن منع تماشايي ز ديدن
كه اين گل كم نمي‌گردد به چيدن
چو ابروي بتان محراب خود كن
كماني را كه نتواني كشيدن
مرا از خرمن افلاك، چون چشم
پر كاهي است حاصل از پريدن
نگردد قطع راه عشق، بي‌شوق
به پاي خفته نتوان ره بريدن
به از جوش سخاي چشمه سارست
جواب تلخ از دريا شنيدن
مزن زنهار لاف حق شناسي
چو نتواني به كنه خود رسيدن
پس از چندين كشاكش، دام خود را
تهي مي‌بايد از دريا كشيدن
كم از كشور گشايي نيست صائب
گريباني به دست خود دريدن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد