دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۱۶ ۳۵ بازديد
ز بيعشقي بهار زندگي دامن كشيد از من
وگرنه همچو نخل طور آتش ميچكيد از من
ز بيدردي دلم شد پارهاي از تن، خوشا عهدي
كه هر عضوي چو دل از بيقراري ميتپيد از من
به حرفي عقل شد بيگانه از من، عشق را نازم
كه با آن بينيازي، ناز عالم ميكشيد از من
چرا برداشت آن ابر بهاران سايه از خاكم؟
زبان شكر جاي سبزه دايم ميدميد از من
نگيرم رونماي گوهر دل هر دو عالم را
به سيم قلب نتوان ماه كنعان را خريد از من
تو بودي كام دل اي نخل خوش پيوند، جانم را
نپيوندند به كام دل، ترا هر كس بريد از من!
ز بس از غيرت من كشتگان را خون به جوش آمد
چراغان شد ز خون تازه، خاك هر شهيد از من
ز انصاف فلك، دلسرد غواصي شدم صائب
ز بس گوهر برون آوردم و ارزان خريد از من
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد