غزل شماره ۲۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۸

۳۳ بازديد


از زمين اوج گرفته است غباري كه مراست
ايمن از سيلي موج است كناري كه مراست
چشم پوشيده‌ام از هر چه درين عالم هست
چه كند سيل حوادث به حصاري كه مراست؟
كار زنگار كند با دل چون آينه‌ام
گر چه هست از دگران، نقش و نگاري كه مراست
جان غربت زده را زود به پابوس وطن
مي‌رساند نفس برق سواري كه مراست
نيست از خاك گرانسنگ به دل قارون را
بر دل از رهگذر جسم غباري كه مراست
مي‌كنم خوش دل خود را به تمناي وصال
سايهٔ مرغ هوايي است شكاري كه مراست
نيست در عالم ايجاد، فضايي صائب
كه نفس راست كند مشت غباري كه مراست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد