غزل شماره ۳۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۵

۳۴ بازديد


از جواني داغها بر سينهٔ ما مانده است
نقش پايي چند ازان طاوس بر جا مانده است
در بساط من ز عنقاي سبك پرواز عمر
خواب سنگيني چو كوه قاف بر جا مانده است
چون نسايم دست برهم، كز شمار نقد عمر
زنگ افسوسي به دست بادپيما مانده است
مي‌كند از هر سر مويم سفيدي راه مرگ
پايم از خواب گران در سنگ خارا مانده است
نيست جز طول امل در كف مرا از عمر هيچ
از كتاب من، همين شيرازه بر جا مانده است
مطلبش از ديدهٔ بينا، شكار عبرت است
ورنه صائب را چه پرواي تماشا مانده است؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد